لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 8 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

نقش رویا

آنها ده نفر از پرورش یافتگان ‎کالج بذرکاری شمال شرق ‌آلمان بودند، هر کدامشان کیسه‌ای به کمر داشت، راه می‌رفت و بذرافشانی می‌کرد، اما نه همه جا بلکه یکی یکی از میان ما انتخاب می‌کردند، بدون شخم زدن کشاورزی کاربردی را نشان ما دادند، یکی از آنها لبخند می‌زد و دیگری قهقه سر داد و یکسر به آواز بلند می‌خندید، راه می‌رفت و یکی را نشان می‌کرد.
در آن میان من با خنده‌های بی‌وقفه او گریه‌ام گرفت و بی‌امان گریستم اما خنده او مسری بود و به بقیه سرایت نمود.
یکی دیگر از دور دیده‌بان بود، نگاه می‌کرد که باغبان خنده را در کجا نشا نمود، دیگری چند دانه از کیسه‌اش بیرون آورد آنگاه یکی دیگر آنها را گرفت و روی نشاها پاشید، دیدم که هیچ‌ بذر و گل و باغی را آبش ندادند، آنها باغ را رهایش کردند. آن روز کارشان تا همین‌جا بود، روز بعد سوار هواپیما شدند رفتند. حتا خداحافظی آنها را ندیدم.
فردای آن روز هیچ اتفاقی نیافتاد تا سه روز بعد از آن، ناگهان درخت کوچه ما ساعت هفت صبح شکوفه داد، ساعت ده رنگش عوض شد، ساعت دوازده شکوفه میوه گشت ساعت سه بعدازظهر میوه آن‌قدر بزرگ شده بود که خودش از درخت افتاد.
من لب پنجره اتاق بالایی نشسته بودم تا با آفتاب و نور سخن بگویم اما توجه من به آن جلب شد، دیدم میوه روی زمین غلطید و جلوی در خانه ما آرام گرفت، همه نگاهم را به خودش مشغول نمود.
ناگهان شکافته شد، مردی از آن بیرون آمد، بدون در زدن، بدون کلید، بدون بازکردنش، از میان در و دیوار عبور کرد از پله‌ها بالا آمد تا به اتاق من وارد شد، کنار پنجره ایستاد.

تا نگاه شگفت‌زده مرا دید بی‌درنگ یک دستش را روی سرم گذاشت و با دست دیگرش قلمم را از جیبم بیرون آورد و شروع به نقاشی کشیدن روی من نمود، گاهی مرا این‌ور آن‌ور کرد ولی یک‌سره مشغول رسم نقشی روی من بود.
در یک آن ایستاد، عقب عقب رفت و نگاهم کرد، سرش را به عقب برد و نگاهش را تا عمق من حرکت داد.
بعد لبخندی زد و جلوتر آمد، این بار کیف خودش را باز نمود، کیفی که تا آن دم متوجه آن نشده بودم، یک جعبه بزرگ مداد رنگی بیرون آورد و شروع نمود به رنگ نمودن آنچه کشیده بود.
من توان حرکت نداشتم، زیر فشار خط‌خطی شدنم بی‌دست و پا شده بودم، حسش می‌کردم اما توان کوچک‌ترین تکانی را هم نداشتم.
هر نقشش در من مانند قطره جوهر در آب پخش شد، همه تنم از آن پر گشت، سبزه، کوه دریا، بیابان، خیابان، مردم، گیتار، کلیسا، دیوار، قطار، هواپیما، دانشگاه، رقص، موسیقی، گوزن، مرغابی، ماهی، درخت، آفتاب، ابر، کشتی، لنگر، تبر، ماهواره، آتشفشان، هیزم، سنگ، تاج، جوانه گندم همه را در من کاشت.
بعد با دستانش همه را در هم آمیخت، در آن آمیزه من جان گرفتن و زنده شدن رویا را در درونم شناختم.
اول آرامش بود کم‌کم موج برداشت بعد طوفان شد و سونامی به راه افتاد از درونم به بیرون جاری شد و همه اشیای بیرون را در بر گرفت.
رویای درونی من در بیرون تحقق خود را نشان داد و همه هستی بیرونی در سونامی رویای من خیس خیس شدند، همه جا و همه کس جزیی از رویای من گشتند و من جاری بودم تا نقش رویایم را بر همه زمین ببینم.

دیگر به آن یادمان گذشته برنگشتم هنوز در جریان همان رویا می‌روم و می‌نویسم و جاری در همه جا می‌گذرم.
آن که رویا را از من جاری نمود اکنون در حال آفرینش‌های دیگر در من است و دستانش همچنان در من نقش‌آفرینی دارند.
من هنوز پشت همان پنجره باز در اتاق بالایی هستم او امروز دستمالی برداشت اول همه وجودم، بعد شیشه پنجره و اتاقم را با شیشه‌شور پاکسازی نمود.
او امروز هر چیزی غیر از خودش و من را از اتاقم بیرون انداخت و در آتشی افروخته سوزاند. آنگاه با لبخندی بر لب، لبخندش نقش رویا شد، پر ز رنگ زیبا، آتشی مهیا شد، در من هنگامه بر پا، او بر جان من شیدا شد، جان من بهرش مهیا، او در من هویدا شد.

خدا را سپاس برای این پاکسازی خانه خودش.

صادق نیک‌پور
دوشنبه یازدهم آوریل 2022

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی : نویسندگان گیلان

قالب تخصصی داستان : داستان کوتاه