لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 19 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

مسی وآنتولا. جادوگر آزژانتینی

🧙‍♂️ جادوگر آرژانتینی
لیونل مسی وآنتولا
رمانی از خاک روزاریو تا ملکوت فوتبال

📖 فهرست

· پیش‌گفتار
· فصل اول: پسری از خاک روزاریو
· فصل دوم: رویاهای گران‌قیمت
· فصل سوم: دستمالی که تاریخ را عوض کرد
· فصل چهارم: عشقی که از کودکی جاری شد
· فصل پنجم: لاماسیا و اشک‌های تنهایی
· فصل ششم: افسانه‌ای به نام نیوکمپ
· فصل هفتم: اشک‌های ماراکانا
· فصل هشتم: سه فینالِ تلخ
· فصل نهم: ماراکانا، این بار برای شادی
· فصل دهم: شب باشکوه دوحه
· فصل یازدهم: ۲۰۲۶؛ واپسین رقص
· نامه‌های عاشقانه
· خاتمه

پیش‌گفتار

به یاد آن پسرکی که در روزاریو، با پاهای برهنه و چشمانی پر از رویا، توپ را بغل کرد و هیچ‌وقت رهایش نکرد.

به یاد مادربزرگی که اولین کسی بود باور کرد.

به یاد دستمالی که سرنوشت را عوض کرد.

و به یاد شبی در دوحه که آسمان برای یک آرژانتینی گریه کرد.

این، داستان پسری است که از خاک روزاریو برخاست و به ملکوت فوتبال رسید. داستان عشقی که در ۵ سالگی شروع شد و تا ابد ادامه یافت. داستان باوری که با یک دستمال کاغذی نوشته شد و به جاودانگی ختم گشت.

فصل اول: پسری از خاک روزاریو

۱

باران گرفته بود. بارانِ سنگینِ روزاریو که خاکِ حیاط را به گلِ چسبناک تبدیل می‌کرد. لیونلِ چهارساله، با شلوارکِ کوتاه و پاهای برهنه، توپ را وسط گِل‌ها رها نمی‌کرد.

"لیونل! بیا تو! سرما می‌خوری!"

صدای مادرش، سلیا، از پشت پنجره می‌آمد. اما انگار پسرک صدایش را نمی‌شنید. توپ را به دیوارِ حیاط کوبید و برگشت. دوباره کوبید و برگشت. انگار دیوار، بهترین دوستش بود.

پدرش، خورخه، از سرکار برگشته بود. خسته از کارِ کارخانه، اما وقتی چشمش به پسرش افتاد، خستگی از تنش پرید. نزدیک نرده‌ی حیاط رفت و تماشا کرد.

"این بچه با توپ به دنیا آمده…" زیر لب گفت.

مادربزرگش، سلیا (که اسمش را از او گرفته بود)، کنار پدرش ایستاد. پیرزنی با چشمانی نافذ و قلبی که برای نوه‌اش می‌تپید.

"خورخه، این پسر بزرگ می‌شود. بزرگتر از این شهر."

"مادرجان، فقط چهار سالش است."

"می‌دانم. اما من می‌توانم آینده را ببینم. چشم‌هایش را ببین. او چیزی در دل دارد که هیچ‌کدام از ما نداریم."

پیرزن درست می‌گفت. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که این پسرکِ لاغرِ باپایِ برهنه، قرار است روزی تمام دنیا را به زانو درآورد.

۲

سال‌ها گذشت. لیونل حالا نه ساله بود و برای نیولز اولد بویز بازی می‌کرد. تیمی که تمام بچه‌های روزاریو آرزوی پوشیدن پیراهنش را داشتند.

او را صدا می‌زدند: «ماشین شماره ۸۷». چون سال تولدش بود و چون مثل یک ماشینِ گل‌زنیِ تمام‌نشدنی بود.

یک روز بعد از بازی، که ۵ گل زده بود، مادربزرگش او را کنار کشید.

"لیونل، بیا بنشین."

"مادربزرگ، من باید بروم تمرین."

"نه. این مهم‌تر است."

پیرزن دست نوه را گرفت و به چشمانش خیره شد. چشمانش پر از آب بود.

"من دیگر زنده نیستم که ببینم چه کسی می‌شوی. اما می‌دانم که تو بزرگ‌ترین خواهی شد. بزرگ‌ترینِ همه."

"مادربزرگ، چرا این را می‌گویی؟"

"چون باید بدانی. وقتی من رفتم، هر گلی زدی، به آسمان نگاه کن. به من نگاه کن. من آن بالا منتظرت هستم."

چند ماه بعد، مادربزرگ از دنیا رفت.

و لیونل، از آن روز، هر گلی که زد – در زمین‌های خاکی روزاریو، در نیوکمپ، در ماراکانا، در دوحه – سرش را بلند کرد، دو انگشتش را به سمت آسمان گرفت و لبخند زد.

"این گل برای تو، مادربزرگ…"

فصل دوم: رویاهای گران‌قیمت

۳

سال ۱۹۹۷. لیونل ۱۰ ساله بود.

دکتر به پدرش گفت: "کمبود هورمون رشد. بدون درمان، قدش از ۱.۴۰ متر بیشتر نمی‌شود."

خورخه، مردی که تمام عمرش در کارخانه فولاد کار کرده بود، برای اولین بار در زندگی‌اش احساس شکست کرد. هزینه‌ی ماهیانه‌ی درمان ۱۰۰۰ دلار بود.

"ما نمی‌توانیم…" به همسرش گفت.

"اما باید بتوانیم، خورخه. او فقط یک کودک است."

نیولز گفت: "ما کمک می‌کنیم." اما بعد از چند ماه، از قولشان زدند.

ریورپلاته گفت: "استعداد دارد. اما هزینه‌اش را نمی‌دهیم."

شب‌ها، لیونل صدای گریه‌ی مادرش را از اتاقِ کناری می‌شنید. خودش را به خواب می‌زد، اما اشک‌هایش روی بالش می‌ریخت.

یک شب، پدرش آمد کنار تختش.

"لیونل، نترس. من راهی پیدا می‌کنم."

"پدر، من می‌توانم بدون فوتبال زندگی کنم. نگران نباش."

خورخه پسرش را بغل کرد و برای اولین بار در زندگی‌اش، جلوی فرزندش گریه کرد.

"تو نمی‌فهمی، پسر. تو برای فوتبال به دنیا آمده‌ای. من نمی‌گذارم هیچ‌کس این را از تو بگیرد."

۴

فوریه‌ی ۲۰۰۰. یک تماس تلفنی از اسپانیا.

"آقای مسی؟ من کارلس رکساچ هستم، مدیر ورزشی بارسلونا. شنیده‌ام که پسرتان فوق‌العاده است. می‌توانیم ملاقات کنیم؟"

خورخه با چشمانی که از خستگی سرخ شده بود، جواب داد: "ما پول سفر نداریم."

"نگران نباشید. من هزینه‌اش را می‌دهم."

سه روز بعد، لیونل و پدرش در بارسلونا بودند. زمین تمرین، بزرگ‌تر از هر چیزی بود که لیونل تا به حال دیده بود. اما او نترسید. توپ را گرفت و شروع کرد به دریبل زدن.

رکساچ با چشمانی گرد شده، به هوراسیو مینگلا (مشاور باشگاه) گفت: "این بچه، بهترینی است که در تمام عمرم دیده‌ام."

اما مدیران باشگاه تردید داشتند. "۱۳ سالش است! خارجی است! نمی‌توانیم ریسک کنیم."

روزها گذشت. لیونل و پدرش در هتلی ارزان‌قیمت منتظر جواب بودند. پولشان داشت تمام می‌شد.

تا اینکه经纪人، آگوستین، به رکساچ گفت: "فردا صبح، اگر جواب ندهید، مسی را به رئال مادرید می‌بریم."

فصل سوم: دستمالی که تاریخ را عوض کرد

۵

۱۴ دسامبر ۲۰۰۰. رستورانِ پمپئا، بارسلونا.

باران می‌بارید. مثل روزاریو. مثل روزی که لیونلِ چهارساله در حیاطِ گلی توپ می‌زد.

رکساچ به رستوران آمد، خیس از باران. جیب‌هایش را گشت… کاغذی نداشت. هیچ‌چیز.

خورخه مسی و آگوستین کنار میز نشسته بودند. صورت‌شان از ناامیدیِ چند روزِ انتظار، کشیده بود.

"آقای رکساچ، تصمیم شما چیست؟"

رکساچ نگاهشان کرد. ذهنش می‌چرخید. تردید داشت؟ نه. او باور داشت. اما دستش خالی بود.

ناگهان، دستش به سمت میز رفت. یک دستمال کاغذی برداشت. یک خودکارِ آبی از جیبش درآورد و شروع به نوشتن کرد:

"در بارسلونا، ۱۴ دسامبر ۲۰۰۰، به همراه آقایان هوراسیو و مینگلا، من کارلس رکساچ، مدیر ورزشی بارسلونا، قول می‌دهم که لیونل مسی را جذب کنم، حتی اگر برخی از مدیران مخالف باشند."

امضا کرد و دستمال را به سمت پدر مسی گرفت.

خورخه نگاهش کرد. لبخند تلخی زد.

"آقای رکساچ… این یک دستمال کاغذی است."

رکساچ در چشمانش نگاه کرد.

"می‌دانم. اما قول من، مثل یک سنگ است. مثل قلعه. من این پسر را می‌خواهم. و تا زنده‌ام، پشیمان نخواهم شد."

خورخه دستمال را گرفت و در جیبش گذاشت.

آن شب، لیونل در هتل نشسته بود و از پنجره به باران نگاه می‌کرد. پدرش آمد و دستمال را به او نشان داد.

"این یعنی چه، پدر؟"

"یعنی رویایت شروع شده، پسر."

فصل چهارم: عشقی که از کودکی جاری شد

۶

سال ۱۹۹۲. روزاریو، حیاطِ خانه‌ی مسی.

لیونل ۵ ساله بود و تازه یاد گرفته بود که توپ را از یک سمت حیاط به سمت دیگر برساند. اما آن روز، توپ را رها کرد. چون دختری را دید.

دخترک با موهای قهوه‌ای و چشمانی درشت، کنار نرده‌ی حیاط ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد. لبخندش، مثل آفتابِ روزهای گرمِ روزاریو بود.

"سلام. من آنتونلا هستم. تو لیونلی؟"

پسرک که تا به حال با هیچ دختری حرف نزده بود، فقط سرش را پایین انداخت و گونه‌هایش سرخ شد.

"آ… آره."

"مادرم گفت که تو بهترین فوتبالیست محله‌ای. می‌توانم بازی تو را ببینم؟"

لیونل توپ را برداشت، نگاهی به او کرد و لبخندی زد که تا ابد در خاطرش ماند.

از همان روز، آنتونلا هر بعدازظهر می‌آمد و پشت نرده می‌ایستاد. گاهی تشویقش می‌کرد، گاهی می‌خندید، گاهی دست می‌زد. و لیونل، انگار که برای این تشویق‌ها زندگی می‌کرد، هر روز بهتر و بهتر بازی می‌کرد.

۷

سال ۱۹۹۶. لیونل ۹ ساله بود و آنتونلا ۸ ساله.

یک روز بارانی، بعد از تمرین، لیونل به خانه رفت و پشت میزِ اتاقش نشست. کاغذی برداشت، خودکاری که از پدرش قرض گرفته بود و شروع به نوشتن کرد. دستش می‌لرزید. دلش مثل یک طوفان می‌تپید.

«آنتونلای عزیز،

امروز در تمرین، به تو فکر می‌کردم. وقتی گلی زدم، به جای اینکه به آسمان نگاه کنم (مثل همیشه که به مادربزرگم فکر می‌کنم)، به تو فکر کردم. نمی‌دانم این یعنی چه. می‌دانم که کوچیکیم. اما دلم می‌خواهد بدانی که وقتی بزرگ شدم، می‌خواهم با تو ازدواج کنم. شاید مسخره باشد. اما قلبم این را می‌گوید.»

لیونل

نامه را تا کرد و در پاکت گذاشت. فردا، وقتی آنتونلا را دید، پاکت را به سمتش گرفت. دستش می‌لرزید.

"این برای توئه."

آنتونلا پاکت را باز کرد. نگاهش روی کاغذ دوید. لبخندی آرام روی صورتش نشست.

"لیونل… این…" صدایش میلرزید.

"می‌دانم که احمقانه است. من فقط یک بچه‌ام. اما…"

"نه، احمقانه نیست." آنتونلا به چشمانش نگاه کرد. "من هم دوستت دارم، لیونل."

آن روز، برای اولین بار، لیونل احساس کرد که دنیا، جای زیبایی است. یک توپ داشت، یک رویا داشت، و حالا یک عشق.

۸

اما دنیا، همیشه مهربان نیست.

سال ۲۰۰۰. لیونل ۱۳ ساله بود. خانواده‌اش تصمیم گرفتند برای درمان بیماری‌اش به اسپانیا بروند. روزِ آخر، آنتونلا کنار درِ خانه ایستاده بود. چشمانش پر از اشک.

"نرو، لیونل. من نمی‌توانم بدون تو باشم."

لیونل اشک‌هایش را قورت داد. دستش را دراز کرد و دستان کوچک آنتونلا را گرفت.

"من برمی‌گردم. قول می‌دهم. فقط چند سال. وقتی بزرگ شدم، برمی‌گردم و با تو ازدواج می‌کنم."

آنتونلا گریه‌اش را پنهان کرد و لبخند زد.

"قولش را می‌دهی؟"

"به جان مادربزرگم، قول می‌دهم."

آن‌ها برای آخرین بار همدیگر را بغل کردند و لیونل سوار ماشین شد. وقتی ماشین از خیابان دور شد، از شیشه‌ی عقب نگاه می‌کرد. آنتونلا هنوز آنجا ایستاده بود، دست تکان می‌داد و اشک می‌ریخت.

۹

سال‌ها گذشت. لیونل در بارسلونا بزرگ شد. ستاره شد. بهترین بازیکن جهان شد. اما هر شب، قبل از خواب، نامه‌ای می‌نوشت:

«آنتونلای عزیزم،
امروز یک گل دیگر زدم. اما کسی نبود که برایش بزنم. دلم برای لبخندت تنگ شده است. دلم برای روزهای بارانی روزاریو تنگ شده است. دلم برای تو…»

نامه‌ها را می‌فرستاد. اما بعضی‌ها را نه. چون می‌ترسید که آنتونلا، زندگیِ جدیدی داشته باشد، عشقِ جدیدی. یک روز، خبر رسید که آنتونلا با کسی دیگر نامزد کرده است. لیونل آن شب تا صبح گریه کرد.

۱۰

سال ۲۰۰۷. مسی ۲۰ ساله بود. یک شب، گوشی‌اش زنگ خورد. شماره‌ای آشنا. یک نفس عمیق کشید و جواب داد.

"لیونل؟ من آنتونلایم."

سکوت. قلبش به شدت می‌تپید.

"من… من این سال‌ها نامه‌هایت را خواندم. همه‌شان را." صدایش می‌لرزید. "می‌دانی که به کسی دیگر قول داده‌ام، اما… اما من هرگز نتوانستم تو را فراموش کنم. هیچ‌کس جای تو را پر نمی‌کند."

لیونل اشک‌هایش را پنهان نکرد. این بار، اجازه داد جاری شوند.

"آنتونلا… من همه‌ی این سال‌ها فقط برای یک لحظه زندگی کردم. برای لحظه‌ای که دوباره صدایت را بشنوم. من هنوز همان پسر ۹ ساله‌ای هستم که برایت نامه نوشت. من هنوز همان قول را می‌دهم."

آنتونلا گریه کرد.

"من می‌آیم، لیونل. من همه‌چیز را رها می‌کنم و می‌آیم."

۱۱

چند هفته بعد، آنتونلا در بارسلونا فرود آمد. لیونل در فرودگاه منتظر بود. دستش می‌لرزید، مثل همان روزی که نامه را به دستش داد.

وقتی آنتونلا از درِ خروجی بیرون آمد، لیونل نفسش حبس شد. او همان دختر بود. با همان موهای قهوه‌ای، با همان چشمان درشت، با همان لبخندی که سال‌ها پیش قلبش را دزدیده بود.

آن‌ها به سمت هم دویدند و در میان جمعیت، همدیگر را بغل کردند. نه به عنوان دو دوستِ کودکی، بلکه به عنوان دو عاشقِ جداافتاده‌ای که بالاخره به هم رسیده بودند.

"من برایت نامه نوشتم." لیونل در گوشش زمزمه کرد.

"من همه‌شان را حفظ کردم."

"قولی که دادم…"

"به جان مادربزرگت، یادم است." آنتونلا لبخند زد و اشک‌هایش را پاک کرد. "قول دادی که با من ازدواج کنی."

لیونل با چشمانی پر از اشک، دستش را دراز کرد و انگشتری را که سال‌ها در جیبش حمل کرده بود، بیرون آورد.

"پس بله. من هنوز همان قول را می‌دهم. آیا تو هم همان دختر ۸ ساله‌ای هستی که به من گفت دوستم داری؟"

آنتونلا گریست و لبخند زد.

"بله، لیونل. هنوز همانم. و همیشه همان خواهم ماند."

فصل پنجم: لاماسیا و اشک‌های تنهایی

۱۲

بارسلونا، آکادمی لاماسیا. ۲۰۰۱.

لیونل ۱۴ ساله بود و تازه درمانش را شروع کرده بود. هر روز، یک آمپول. هر روز، یک امید.

اما تنهایی، سخت‌تر از آمپول‌ها بود.

مادرش و خواهر و برادرها به آرژانتین برگشته بودند. لیونل با پدرش در یک آپارتمان کوچک نزدیک نیوکمپ زندگی می‌کرد. شب‌ها، وقتی پدرش می‌خوابید، لیونل در تختش دراز می‌کشید و به سقف خیره می‌شد.

"دلم برای خانه تنگ شده…"

هم‌تیمی‌های جدیدش، اول فکر می‌کردند او لال است. آنقدر ساکت بود. آنقدر درون‌گرا. اما وقتی توپ به پایش می‌رسید، زبانی جدید پیدا می‌کرد؛ زبانی که همه می‌فهمیدند.

یک روز، سسک فابرگاس به او نزدیک شد.

"چرا هیچ‌وقت حرف نمی‌زنی؟"

لیونل شانه‌اش را بالا انداخت.

"نگران نباش. من و پیکه از تو مراقبت می‌کنیم. اینجا خانواده‌ای هستیم."

آن شب، لیونل برای اولین بار در بارسلونا لبخند زد.

۱۳

فصل ۲۰۰۲–۲۰۰۳. لیونل ۱۵ ساله بود و دیگر از درمانش فارغ شده بود. قدش به ۱.۶۹ متر رسیده بود. نه خیلی بلند، اما کافی برای شکستن هر رکوردی.

۳۶ گل در ۳۰ بازی برای تیم جوانان. بهترین گلزن. بهترین بازیکن.

یک شب، بعد از یک بازی که هت‌تریک کرده بود، مربی‌اش او را کنار کشید.

"لیونل، باشگاه‌های بزرگ از تو می‌خواهند. آرسنال، میلان، منچستر. پولِ زیادی به تو می‌دهند."

لیونل نگاهش کرد.

"من می‌خواهم بمانم."

"چرا؟"

"چون بارسلونا به من زندگی داد. به من آینده داد. من اینجا می‌مانم تا بمیرم."

فصل ششم: افسانه‌ای به نام نیوکمپ

۱۴

۱۶ اکتبر ۲۰۰۴. لیونل ۱۷ ساله بود.

نیمکت‌نشینِ بارسلونا. بازی مقابل اسپانیول. دقیقه‌ی ۸۲.

فرانک ریکارد، سرمربی، به او اشاره کرد: "لیونل، گرم کن."

مسی از روی نیمکت پرید. دقایقی بعد، برای اولین بار، پیراهن شماره‌ی ۳۰ بارسلونا را به تن کرد و وارد نیوکمپ شد.

۸۵,۰۰۰ نفر فریاد می‌زدند. اما او صدایی نمی‌شنید. فقط توپ را دید و پاهایش و رویایی که از روزاریو با خودش آورده بود.

اولین پاس، اولین دریبل، اولین شوت…

آن شب، وقتی به خانه برگشت، پدرش در را باز کرد.

"چطور بود، پسر؟"

لیونل لبخند زد.

"پدر، من به خانه رسیدم."

۱۵

سال‌ها گذشت. گل‌ها، جام‌ها، توپ‌های طلا. یکی بعد از دیگری.

· ۲۰۰۹: اولین توپ طلا.
· ۲۰۱۰: دومین توپ طلا.
· ۲۰۱۱: سومین توپ طلا.
· ۲۰۱۲: چهارمین توپ طلا و ۹۱ گل در یک سال، رکوردی که تا ابد ماندگار شد.

اما در میان تمام این افتخارات، یک خلأ بزرگ در دلش بود.

جام جهانی.

فصل هفتم: اشک‌های ماراکانا

۱۶

۱۳ ژوئیه ۲۰۱۴. ریو دو ژانیرو. فینال جام جهانی. آرژانتین مقابل آلمان.

۹۰ دقیقه تمام شد. ۰–۰. وقت اضافه. دقیقه‌ی ۱۱۳. گوتسه گل زد. آرژانتین باخت.

مسی در کنار زمین ایستاده بود و به جام نگاه می‌کرد. همان جامی که این‌قدر نزدیک بود، اما از دستش در رفت.

در مراسم اهدای جوایز، توپ طلای مسابقات را به او دادند. اما او نگاهش به جام بود. همان جامی که نمی‌توانست لمس کند.

در رختکن، وقتی همه رفتند، مسی روی نیمکت نشست. سرش را بین دستانش گرفت و گریه کرد.

صدای قدم‌های پدرش آمد.

"لیونل…"

"پدر، من به همه خیانت کردم. به تمام آرژانتین."

خورخه کنارش نشست و دستی روی شانه‌اش گذاشت.

"پسر، تو بهترین بازیکن تورنمنت شدی."

"به من چه؟ من جام می‌خواستم. فقط جام."

"لیونل، هنوز وقت داری. هنوز جام‌های دیگری هست."

مسی سرش را بلند کرد. چشمانش سرخ بود.

"قول می‌دهم، پدر. یک روز، آن جام را بلند می‌کنم. حتی اگر برایش بمیرم."

فصل هشتم: سه فینالِ تلخ

۱۷

۲۰۱۵. فینال کوپا آمریکا مقابل شیلی. باخت در ضربات پنالتی.

۲۰۱۶. فینال کوپا آمریکای قرن، دوباره مقابل شیلی. مسی پنالتی را از دست داد و دوباره باخت.

در رختکن، کسی جرأت نکرد به او نزدیک شود. مسی در گوشه‌ای نشسته بود و به دیوار خیره شده بود.

سپس بلند شد، رفت جلوی میکروفون‌ها و گفت:

"برای تیم ملی تمام شد. من می‌روم."

در یک آن، تمام آرژانتین به لرزه افتاد. مردم به خیابان‌ها ریختند. پوسترهای "مسی نرو" همه‌جا بود. حتی رئیس‌جمهور آرژانتین شخصاً به او زنگ زد.

"لیونل، تو برای ما همه‌چیز هستی. برو، اما برگرد."

مسی یک ماه سکوت کرد. یک ماه فکر کرد.

تا اینکه یک روز، در تمرین بارسلونا، به خبرنگاران گفت:

"من برمی‌گردم. چون آرژانتین را دوست دارم. چون هنوز یک جام برای بلند کردن دارم."

فصل نهم: ماراکانا، این بار برای شادی

۱۸

۱۰ ژوئیه ۲۰۲۱. ماراکانا. فینال کوپا آمریکا. آرژانتین مقابل برزیل.

همان استادیومی که چهار سال قبل، مسی در آن پنالتی را از دست داده بود. همان جایی که اعلام بازنشستگی کرد.

این بار، ۳۴ ساله بود. ریشی بر صورت داشت و ته‌ریش‌هایش سفید شده بود. دیگر آن پسرکِ سریع و تیزِ ۲۰ ساله نبود؛ اما یک مغز متفکر بود.

در دقیقه‌ی ۲۲، دی‌ماریا گل زد. ۱–۰.

بازی تمام شد. سوت پایان.

مسی روی زانوهایش افتاد. اشک‌هایش، این بار، اشکِ شادی بود.

هم‌تیمی‌ها دورش حلقه زدند و او را بالا بردند. ۲۸ سال انتظار. سه فینال باخته. اما این بار، جام بالای سرش بود.

در مصاحبه‌اش گفت:

"من چند بار در فینال شکست خوردم، اما می‌دانستم که این روز خواهد آمد. خدا این لحظه را برای من کنار گذاشته بود."

فصل دهم: شب باشکوه دوحه

۱۹

۱۸ دسامبر ۲۰۲۲. دوحه، قطر. فینال جام جهانی. آرژانتین مقابل فرانسه.

بازی رفت و برگشت داشت. ۲–۰، ۲–۲، ۳–۲، ۳–۳. دلها از جا کنده شد.

مسی دو گل در وقت معمولی و یک گل در وقت اضافه زد. در ضربات پنالتی، او اولین نفر بود. با خونسردیِ یک مردِ ۳۵ ساله که تمام زندگی‌اش را برای این لحظه تمرین کرده بود، توپ را به کنار دروازه زد.

آخرین پنالتی آرژانتین. مونتیل توپ را زد و به تور چسبید.

آرژانتین قهرمان شد.

مسی روی چمن‌ها دراز کشید و به آسمان نگاه کرد. دو انگشتش را بلند کرد و لبخند زد.

"این برای تو بود، مادربزرگ. بالاخره جام را گرفتم."

او با پای برهنه به سمت جام رفت و آن را بوسید. همان جامی که سال‌ها برایش گریه کرده بود، حالا در دستانش می‌درخشید.

فصل یازدهم: ۲۰۲۶؛ واپسین رقص

۲۰

۱۰ جولای ۲۰۲۶. آمریکا. جام جهانی ۲۰۲۶.

مسی ۳۹ ساله است. بسیاری گفتند: "دیگر تمام شده. دیگر آن مسیِ سابق نیست."

اما او در این جام، دوباره ثابت کرد که جادوگر است.

هت‌تریک مقابل الجزایر، شکستن رکورد بیشترین گل تاریخ جام جهانی، عبور از ۸ گل رونالدو و رسیدن به ۱۰ گل در ادوار جام.

کامبک تماشایی مقابل مصر، وقتی آرژانتین در آستانه‌ی حذف بود و مسی با یک گل و یک پاس گل، تیمش را نجات داد.

صعود به یکهشتم نهایی با دو گل مقابل اتریش.

و مجسمه‌ی ۲۶ متری که در آرژانتین از او ساخته شد؛ نه برای یک انسان، بلکه برای یک اسطوره.

امشب، آخرین بازی او در جام جهانی است. شاید آخرین بازی ملی‌اش. تمام جهان تماشا می‌کنند.

قبل از بازی، در رختکن، مسی به هم‌تیمی‌هایش نگاه کرد. چشمانش برق می‌زد.

"بچه‌ها، من ۲۰ سال پیش، با یک دستمال کاغذی به بارسلونا رفتم. هیچ‌کس به من اعتقاد نداشت. حتی خودم بعضی شب‌ها شک کردم. اما امروز، اینجا هستم. در آخرین بازی زندگی‌ام. می‌خواهم یک چیز به شما بگویم…"

مکثی کرد.

"فقط بازی کنید. مثل بچه‌های روزاریو. با لذت. با عشق. بدون ترس."

تیم بیرون رفت و مسی آخرین نفری بود که از رختکن خارج شد. قبل از رفتن، به آینه نگاه کرد و لبخند زد.

"مادربزرگ، می‌بینی؟ پسرکِ روزاریو به آخر خط رسید…"

💌 نامه‌های عاشقانه

نامه‌ی اول: ۱۹۹۶ (مسی ۹ ساله)

آنتونلای عزیزم،

امروز در تمرین، به تو فکر می‌کردم. وقتی گلی زدم، به جای اینکه مثل همیشه به آسمان نگاه کنم (برای مادربزرگم)، به تو فکر کردم. نمی‌دانم این یعنی چه. می‌دانم که کوچیکیم. اما دلم می‌خواهد بدانی که وقتی بزرگ شدم، می‌خواهم با تو ازدواج کنم.

شاید مسخره باشد. اما قلبم این را می‌گوید. تو بهترین دوست منی. تو زیباترین دختری هستی که تا به حال دیده‌ام. وقتی به من لبخند می‌زنی، انگار خورشید در حیاط‌مان طلوع می‌کند.

من برایت گل می‌زنم. برایت قهرمان می‌شوم. هر کاری که بخواهی، انجام می‌دهم.

فقط قول بده که تا بزرگ شدن، به من نگاه کنی. فقط به من.

دوستت دارم،
لیونل

💌 پاسخ آنتونلا (۱۹۹۶ – ۸ سالگی)

لیونل عزیز،

امروز نامه‌ات را خواندم. سه بار خواندم. هر بار که می‌خواندم، قلبم تندتر می‌زد.

تو می‌گویی که کوچیک هستی. من هم کوچیک هستم. اما می‌دانم که وقتی بزرگ شدم، تو همان کسی خواهی بود که در کنارش می‌خواهم باشم.

وقتی به من نگاه می‌کنی، حس می‌کنم که مهم‌ترین دختر دنیا هستم. حتی اگر فقط یک حیاطِ خاکی باشد و یک توپ.

قول می‌دهم که تا بزرگ شدن، فقط به تو نگاه کنم. فقط به تو. و وقتی بزرگ شدیم، اگر هنوز همان حرف را می‌زنی، جوابم یک کلمه است: بله.

دوستت دارم،
آنتونلا

نامه‌ی دوم: ۲۰۰۰ (مسی ۱۳ ساله – روزهای آخر در روزاریو)

آنتونلای عزیزم،

چند روز دیگر می‌روم. پدرم گفت که برای درمانم باید به اسپانیا برویم. من نمی‌خواهم بروم. دلم می‌خواهد همین جا بمانم، کنار تو، همان‌طور که همیشه بودیم.

دیشب تا صبح بیدار بودم و به آسمان نگاه می‌کردم. فکر می‌کردم اگر مادربزرگم زنده بود، چه می‌گفت. فکر می‌کنم می‌گفت: «برو، لیونل. رویایت را دنبال کن. اما دلَت را اینجا بگذار.»

پس قلبم را پیش تو می‌گذارم، آنتونلا. من می‌روم، اما قلبم اینجا می‌ماند. پیش تو.

قول می‌دهم برگردم. قول می‌دهم که وقتی برگشتم، دیگر هیچ‌کس نتواند ما را از هم جدا کند.

قول می‌دهم که روزی، در یک روز آفتابی، با همان لبخندی که امروز داری، کنارم بایستی و به من بگویی: «همان پسرم، همان لیونلِ کوچولو.»

تا آن روز، مرا فراموش نکن.

همیشه مال تو،
لیونل

💌 پاسخ آنتونلا (۲۰۰۰ – ۹ سالگی)

لیونل عزیز،

امروز نامه‌ات را خواندم و گریه کردم. نه از غم، از عشق. از اینکه می‌دانی چقدر دوستت دارم.

تو می‌روی. می‌دانم که باید بروی. رویایت را دنبال کن. من در روزاریو می‌مانم و هر روز به آسمان نگاه می‌کنم. هر روز به تو فکر می‌کنم. هر روز برایت دعا می‌کنم.

قول می‌دهم که منتظرت بمانم. نه یک سال، نه دو سال. هر چقدر که لازم باشد.

چون من تو را دوست دارم، لیونل. نه به خاطر فوتبالت، نه به خاطر رویایت. به خاطر خودت. به خاطر همان پسرکی که در ۵ سالگی توپ را رها کرد تا به من نگاه کند.

برو و بزرگ شو. من اینجا هستم. منتظرت هستم.

همیشه مال تو،
آنتونلا

نامه‌ی سوم: ۲۰۰۱ (مسی ۱۴ ساله – اولین ماه‌ها در بارسلونا)

آنتونلای عزیزم،

اینجا خیلی سرد است. نه هوایش، که دلم. انگار یک تکه از وجودم را در روزاریو جا گذاشته‌ام. شب‌ها که پدرم می‌خوابد، من به سقف نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم آیا تو هم در همان لحظه به آسمان نگاه می‌کنی؟

امروز برای اولین بار با تیم جوانان بازی کردم. یک گل زدم. اما هیچ کس نبود که برایش بزنم. تو نبودی. مادربزرگم نبود. فقط یک استادیوم خالی که پر از تماشاگر بود، اما قلبم خالی‌تر از همیشه.

به خودم قول دادم که هر روز بهتر شوم. هر روز بیشتر تمرین کنم. نه برای خودم، برای تو. برای روزی که برگردم و تو ببینی که پسرکِ روزاریو، حالا یک مرد شده است.

دلم برایت تنگ شده است. نمی‌دانم این درد تا کی ادامه دارد. اما می‌دانم که ارزشش را دارد.

برمی‌گردم. قول می‌دهم.

منتظرم باش،
لیونل

💌 پاسخ آنتونلا (۲۰۰۱ – ۱۰ سالگی)

لیونل عزیز،

امروز نامه‌ات را خواندم. می‌نویسی که بارسلونا سرد است و دلتنگ منی. می‌نویسی که یک گل زدی اما کسی نبود که برایش بزنی.

لیونل، من همان‌جا هستم. هر گل که می‌زنی، من می‌بینم. هر قدم که برمی‌داری، من کنارتم. شاید فاصله‌ی ما هزاران کیلومتر باشد، اما قلبم همیشه با توست.

وقتی در زمین بازی می‌کنی، به آسمان نگاه کن. به مادربزرگت فکر کن. و به من. من آن بالا نیستم، اما در قلب تو هستم.

قول می‌دهم که وقتی برگردی، آنقدر خوشحال باشم که تمام دنیا بفهمند که چقدر دوستت دارم.

دلم برایت تنگ شده است. اما می‌دانم که ارزشش را دارد.

منتظرم،
آنتونلا

نامه‌ی چهارم: ۲۰۰۷ (مسی ۲۰ ساله – بعد از تماس تلفنی)

آنتونلای عزیزم،

زنگ زدی.

زنگ زدی و من هنوز در شوک هستم. نمی‌توانم باور کنم که بعد از این همه سال، دوباره صدایت را می‌شنوم. نمی‌توانم باور کنم که گفتی: «من نامه‌هایت را خواندم. همه‌شان را.»

نمی‌توانم باور کنم که گفتی: «من هرگز نتوانستم تو را فراموش کنم.»

گریه کردم، آنتونلا. مثل یک بچه گریه کردم. پدرم آمد و پرسید چه شده. من فقط گفتم: «او برگشته است. آنتونلا برگشته است.»

می‌دانی امروز چه روزی است؟ روزی که ۷ سال پیش، برای آخرین بار تو را در روزاریو دیدم. روزی که قول دادم برگردم.

و حالا، تو در آن سوی خط تلفن، برگشتی. انگار زمان حلقه زده است.

فردا به دنبالت می‌آیم. همین فردا. نمی‌توانم یک دقیقه بیشتر صبر کنم.

دوستت دارم،
لیونل

💌 پاسخ آنتونلا (۲۰۰۷ – بعد از تماس تلفنی)

لیونل عزیز،

من زنگ زدم.

نمی‌دانم چطور این کار را کردم. فقط می‌دانم که وقتی گوشی را برداشتم، قلبم می‌تپید و دستم می‌لرزید.

اما وقتی صدایت را شنیدم، همه چیز درست شد. انگار زمان ۷ سال به عقب برگشت. انگار من دوباره آنتونلای ۸ ساله‌ام که پشت نرده‌ی حیاط ایستاده بود و به تو نگاه می‌کرد.

گفتی که هنوز همان لیونلی که نامه نوشت. گفتی که هنوز عاشق منی.

من هم همانم، لیونل. من هرگز از دوست داشتن تو دست نکشیدم. حتی وقتی با کسی دیگر بودم. حتی وقتی فکر می‌کردم که دیگر هیچ‌وقت صدایت را نخواهم شنید.

فردا می‌آیم. همه‌چیز را رها می‌کنم و می‌آیم.

چون تو، لیونل، تنها کسی هستی که همیشه دوست داشته‌ام.

تا فردا،
آنتونلا

نامه‌ی پنجم: ۲۰۱۷ (مسی ۳۰ ساله – شب عروسی)

آنتونلای عزیزم،

امروز، بعد از ۲۲ سال، بالاخره قولم را عملی کردم.

۵ ساله بودم که تو را دیدم. ۹ ساله بودم که برایت نامه نوشتم. ۱۳ ساله بودم که برایت گریه کردم. ۲۰ ساله بودم که دوباره تو را پیدا کردم. و حالا، ۳۰ ساله‌ام و تو، در یک لباس سفید، در کنارم ایستاده‌ای و به من لبخند می‌زنی.

همان لبخندی که در ۵ سالگی قلبم را دزدید. همان لبخندی که در ۹ سالگی به من امید داد. همان لبخندی که در ۱۳ سالگی مرا به اسپانیا فرستاد. همان لبخندی که در ۲۰ سالگی مرا نجات داد.

من امروز با تو ازدواج کردم، آنتونلا. اما در واقع، از همان روزی که توپ را رها کردم تا به تو نگاه کنم، از همان روز با تو ازدواج کرده بودم.

تو همسر منی. تو عشق منی. تو خانه‌ی منی.

و تا ابد، مال من خواهی بود. همان‌طور که من، تا ابد، مال تو هستم.

با تمام وجود،
لیونل

💌 پاسخ آنتونلا (۲۰۱۷ – شب عروسی)

لیونل عزیز،

امروز، با تو ازدواج کردم.

۲۲ سال پیش، در ۸ سالگی، نامه‌ای نوشتم که هرگز به تو نشان ندادم. در آن نامه نوشته بودم: «اگر وقتی بزرگ شدی، هنوز همان حرف را می‌زنی، جوابم یک کلمه است: بله.»

امروز، در ۳۰ سالگی، همان جواب را می‌دهم. بله، لیونل. بله به تمام آن نامه‌هایی که برایم نوشتی. بله به تمام آن شب‌هایی که برایم گریه کردی. بله به تمام آن روزهایی که منتظرم ماندی.

بله به تو. بله به عشقمان. بله به آینده‌مان.

من امروز با تو ازدواج کردم، لیونل. اما در واقع، از همان روزی که در ۵ سالگی توپ را رها کردی تا به من نگاه کنی، از همان روز با تو ازدواج کرده بودم.

تو همسر منی. تو عشق منی. تو خانه‌ی منی.

و تا ابد، مال من خواهی بود. همان‌طور که من، تا ابد، مال تو هستم.

با تمام وجود،
آنتونلا

نامه‌ی ششم: ۲۰۲۲ (مسی ۳۵ ساله – شب قهرمانی جام جهانی)

آنتونلای عزیزم،

امروز، بزرگ‌ترین شب زندگی‌ام بود.

جام جهانی را بالای سر بردم. همان جامی که در ۲۰۱۴ برایش گریه کردم. همان جامی که در ۲۰۱۶ برایش بازنشستگی اعلام کردم. همان جامی که در ۲۰۲۱ برایش در ماراکانا اشک ریختم.

اما وقتی جام را بوسیدم، به تو فکر می‌کردم. به تو و به سه پسرمان.

تو تمام این سال‌ها کنارم بودی. در بهترین لحظات و در سخت‌ترین لحظات. وقتی شکست می‌خوردم، تو مرا بلند می‌کردی. وقتی برنده می‌شدم، تو اولین کسی بودی که شادی می‌کردی.

امروز، من قهرمان جهان شدم. اما تو قهرمان زندگی منی.

این جام، مال توست. مال تیاگو، متئو و سیروست. مال تمام اشک‌هایی که ریختی، مال تمام دعاهایی که برایم کردی، مال تمام شب‌هایی که بیدار ماندی تا من برگردم.

تو همه‌چیز منی، آنتونلا.

و من تا ابد، مال تو هستم.

عاشقتم،
لیونل

💌 پاسخ آنتونلا (۲۰۲۲ – شب قهرمانی)

لیونل عزیز،

امروز، بزرگ‌ترین شب زندگی‌ات بود.

جام جهانی را بالای سر بردی. همان جامی که در ۲۰۱۴ برایش گریه کردی. همان جامی که در ۲۰۱۶ برایش بازنشستگی اعلام کردی. همان جامی که در ۲۰۲۱ برایش در ماراکانا اشک ریختی.

اما وقتی جام را بوسیدی، من در میان جمعیت، اشک می‌ریختم و به تو نگاه می‌کردم.

به روزهایی فکر می‌کردم که در روزاریو، در حیاطِ کوچک، با پای برهنه توپ می‌زدی و من پشت نرده می‌ایستادم. به روزهایی که در بارسلونا، در آپارتمانِ کوچکمان، شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم تا تو از تمرین برگردی.

و امروز، تو قهرمان جهان شدی.

اما برای من، تو همیشه قهرمان بودی. از همان روز اول.

این جام، مال توست. اما من، مال تو هستم.

و تا ابد، مال تو خواهم بود.

عاشقتم،
آنتونلا

نامه‌ی هفتم: ۲۰۲۶ (مسی ۳۹ ساله – بعد از آخرین بازی)

آنتونلای عزیزم،

تمام شد.

آخرین بازیِ جام جهانیِ زندگی‌ام تمام شد.

نمی‌دانم بردیم یا باختیم. نمی‌دانم جام را بالا بردم یا نه. فقط می‌دانم که وقتی سوت پایان به صدا درآمد، اولین کسی که به ذهنم رسید، تو بودی.

به روزی فکر کردم که در ۵ سالگی تو را دیدم. به روزی که در ۹ سالگی برایت نامه نوشتم. به روزی که در ۱۳ سالگی از تو جدا شدم. به روزی که در ۲۰ سالگی دوباره تو را پیدا کردم. به روزی که در ۳۰ سالگی با تو ازدواج کردم. به روزی که در ۳۵ سالگی جام جهانی را بوسیدم و تو در میان جمعیت گریه می‌کردی.

و امروز، در ۳۹ سالگی، به این فکر کردم که چه زندگیِ شگفت‌انگیزی داشتم.

نه به خاطر جام‌ها. نه به خاطر گل‌ها. نه به خاطر رکوردها.

به خاطر تو.

تو تمام زندگی من بودی، آنتونلا. تو اولین عشق من بودی. تو آخرین عشق من خواهی بود.

حالا دیگر تمام شد. دیگر خبری از جام‌های جهانی نیست. دیگر خبری از بازی‌های ملی نیست.

اما یک چیز هست که تمام نمی‌شود: عشق من به تو.

این عشق، تا ابد باقی خواهد ماند.

همان‌طور که در ۵ سالگی شروع شد، تا ۱۰۰ سالگیِ من ادامه خواهد داشت.

و حتی بعد از آن…

عاشقتم،
لیونل

💌 پاسخ آنتونلا (۲۰۲۶ – بعد از آخرین بازی)

لیونل عزیز،

تمام شد.

آخرین بازیِ جام جهانیِ زندگی‌ات تمام شد.

نمی‌دانم بردیم یا باختیم. نمی‌دانم جام را بالا بردی یا نه. فقط می‌دانم که وقتی سوت پایان به صدا درآمد، من به تو نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم: «چه زندگیِ شگفت‌انگیزی داشتیم.»

به روزی فکر کردم که در ۵ سالگی تو را دیدم. به روزی که در ۹ سالگی برایم نامه نوشتی. به روزی که در ۱۳ سالگی از من جدا شدی. به روزی که در ۲۰ سالگی دوباره مرا پیدا کردی. به روزی که در ۳۰ سالگی با من ازدواج کردی. به روزی که در ۳۵ سالگی جام جهانی را بوسیدی و من در میان جمعیت گریه می‌کردم.

و امروز، در ۳۹ سالگی، به این فکر کردم که چه زندگیِ شگفت‌انگیزی داشتیم.

نه به خاطر جام‌ها. نه به خاطر گل‌ها. نه به خاطر رکوردها.

به خاطر عشقمان.

تو تمام زندگی من بودی، لیونل. تو اولین عشق من بودی. تو آخرین عشق من خواهی بود.

حالا دیگر تمام شد. دیگر خبری از جام‌های جهانی نیست. دیگر خبری از بازی‌های ملی نیست.

اما یک چیز هست که تمام نمی‌شود: عشق من به تو.

این عشق، تا ابد باقی خواهد ماند.

همان‌طور که در ۵ سالگی شروع شد، تا ۱۰۰ سالگیِ من ادامه خواهد داشت.

و حتی بعد از آن…

عاشقتم،
آنتونلا

خاتمه

و امروز، ۱۰ جولای ۲۰۲۶، لیونل و آنتونلا در هتلشان در آمریکا نشسته‌اند و تمام این نامه‌ها را یکجا می‌خوانند.

لیونل، نامه‌های آنتونلا را می‌خواند و اشک می‌ریزد.

آنتونلا، نامه‌های لیونل را می‌خواند و لبخند می‌زند.

سپس، لیونل دست آنتونلا را می‌گیرد و می‌گوید:

"آنتونلا، من تمام این سال‌ها، فقط برای یک لحظه زندگی کردم. لحظه‌ای که در کنار تو باشم."

آنتونلا به چشمانش نگاه می‌کند و می‌گوید:

"و من، تمام این سال‌ها، فقط برای شنیدن این حرف، زنده بودم."

آن‌ها در آغوش هم می‌گیرند و برای آخرین بار، به نامه‌ها نگاه می‌کنند.

نامه‌هایی که از یک حیاطِ خاکی شروع شدند و به ملکوت فوتبال رسیدند.

نامه‌هایی که ثابت کردند: عشق واقعی، هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.

💎 سخن پایانی

وارد نیوکمپ که می‌شدی، هنوز صدای هواداران را می‌شنوی که فریاد می‌زنند:
"مسی! مسی! مسی!"

اما او دیگر آنجا نیست.
او حالا در قلب هر کودکی است که با توپ در کوچه‌های خاکی بازی می‌کند.
در چشم هر مادربزرگی که به نوه‌اش ایمان دارد.
در هر دستمال کاغذی که روی آن یک رویا نوشته می‌شود.

چون مسی، بیشتر از یک بازیکن بود.
او یک باور بود.
یک جادوگر. از خاک روزاریو تا ملکوت فوتبال.

"من هیچ‌چیز را تغییر ندادم؛ سبک بازی من هنوز هم مانند یک کودک است. فوتبال یک بازی است برای سرگرم کردن و شاد بودن. این کاری است که بچه‌ها انجام می‌دهند و من هم همین کار را می‌کنم."
— لیونل مسی

نویسنده
خ.ق.فاراب

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :