دلم نمی خواس از این اتاق دل بکنم.تموم گوشه کنارش برام خاطره بود.همه جاش بوی زندگی می داد.برای همینم حتی وقتی این همسایه جدید به اینجا اسباب کشی کرد بازم هفته ای یه شب، اونم شبای جمعه، میومدم و اینجا سر میزدم.زن این یارو انگار دیوونه بود! من که کاریش نداشتم. می اومدم و یه گوشه واسه خودم می نشستم و و برا خاطره هات شعر می خوندم.نمی دونم چی شد اون هفته که یه خورده صدامو بالا بردم زنه غش کرد! میگم دیوونه بود باورتون نمیشه.اما این هفته که اومدم وضع فرق می کنه.خونه رو خالی کردن. ظاهرا همسایه زنش رو برده دکتر و اونم گفته باید از این خونه برن.آخی… چه قدر اینجا وقتی ساکته قشنگه. بازم همه جاش بوی زندگی میده.اومدم و همون جای همیشگی نشستم.یادش بخیر.همون روزی که رفتی رو میگم.دقیقا یازده ماه و چند روز پیش بود.همین جایی که الان نشستم تشکم رو پهن کردم و هشت تا بسته دیازپام ریختم توی چایی و یه جا سر کشیدم!اتاق هنوزم که هنوزه بوی تو رو میده.
ای بابا، بازم که این صاحبخونه مشتری آورده خونه رو نشونش بده. خدا کنه حداقل زن این یکی دیوونه نباشه.وگرنه حس شعرخوانی شبای جمعه مون رو بهم می ریزه.آخه میخوام بلند بلند برای خاطره هات شعر بخونم.راستی دو هفته بعد سالگردمه.یادت نره!
از مجموعه داستانهای کوتاه خودم با عنوان”از زبان سوم شخصی با نام من!”
نویسنده : امید صباغ نو
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











