هر روز در جلو آکواریوم می نشست و ساعت ها به ماهیان زیبا و رنگارنگی که از آنها نگهداری می کرد نگاه می کرد و با آنها درد دل می کرد.
هر روز برای آنها غذا می ریخت و آب آنها را تمیز می کرد و از شادی و شادابی آنها لذت می برد و فقط تماشایشان می کرد.
صورتش را که نزدیک شیشه آکواریوم می آورد ما هی ها به سراغش می آمدند و انگار با او صحبت می کردند و درد دل می کردند و او هم ساعت ها با آنان سخن می گفت .
آن روز حسابی دلگیر و خسته از روزگار به خانه آمد و مثل عادت هر روزه جلو شیشه آکواریوم رفت و ماهی زیبایی که خیلی دوستش داشت جلو آمد و آهسته گفت که:
چیه؟
داری از دیدن اسارت ما لذت می بری و خوشحالی که ما بنده توییم؟ پس غذایمان را بده و لذت ببر.
با شنیدن این سخن شعله ای در دلش
افروخته شد
و بغضش ترکید
به طرف انبار وسایل و ابزار ها رفت و تبر پدرش را در آورد
و به جان آکواریوم شیشه ای افتاد و تمام شیشه ها را شکست و ماهیان هر کدام به سمت و سویی پرتاب شدند .
و بعد با خیالی آسوده و دست و بالی خونین روی شیشه های شکسته و فرش های خیس دراز کشید
و ماهی مورد علاقه اش را دید که در واپسین لحظات به او میگفت متشکرم دوست عزیز.
و همین طور که روی شیشه ها دراز کشیده بود فریاد کشید:
کمک کمک
چیه از دیدن اسارت من لذت می بری و یا از عذاب کشیدنم؟
و آرام آرام در حالی که اشک می ریخت به خوابی آرام فرو رفت …
محمد نیک زاده
۲۴ آبان ۱۳۸۸
نویسنده : محمد نیک زاده
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











