ماه پیشانی
آهسته می آیی پس از یک خواب طولانی
تا با سلامی دیو سرما را بلرزانی
از پشت پلک پنجره با چشم هایی خواب
دیدم که می آیی شبیه ماه پیشانی
داوود بودی یا که یوسف خود نمی دانم
انگار مصری رفته در تندیس یونانی
ماندم مدائن بوده ای یا جامی از جمشید
ماندم عراقی بوده ای یا شاه ایرانی
بیدل شدم وقتی که دیدم در نگاه تو
صد مولوی رفته است در اشعار خاقانی
پر بودی از نازک خیالی های بی مانند
چون سبک هندی و عراقی و خراسانی
موهای تو سرگیجه های جاده ی چالوس
چشمان تو آهوی وحشی زاد گیلانی
دیوانه ات بودم _نه_انگاری که بیش از آن
سیبی به دستم دادی از شور غزلخوانی
سیبی کهپرتم کرد از خود مرگی هر روز
سیبی مراا می برد در سال فراوانی
زيتون نه، دریا نه ، چه رنگی داشت چشمانت؟
توصیف می خواهی کنی اما نمی دانی
خون از سرِ ،انگشت می زد تا بلوغ شعر
دیدم به دستم داده ای چاقوی زنجانی
شاعر شدم در چشم تو با تاک رقصیدم
نوشیدم از لب های گیلاسی طغیانی
حالا بیا من را ببر آنسوی گندم زار
حالا بیا من را ببر تا فصل بارانی
معمار من باش و دوباره از دل تاریخ
دستی بکش بر قلعه ی ویران ساسانی
از نو برایت می شوم بازیگری محبوب
آماده ای حالا برای کارگردانی ؟
#زینب_حسامی


