لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

به نام خدا

مشتی همین طور که داد میزد و مار مار میکرد، از توی قبر بیرون پریدو بیلو از دستم قاپیدو برگشت بالای سر مار بزرگی که وسط قبر چمباتمه زده بود و با سری بر افراشتش ما رو زیر نظر داشت و هر از گاهر خودشو آماده ی حمله میکرد.
مشتی همین طور که آب دهنشو قورت میداد محکم لبه ی بیلو وسط شکم مار گذاشت و شروع به فشار دادن کرد. مار هم که انگار میخواست میخواست بیلو خفه کنه فوری خودشو دور دسته ی بیل پیچید و شروع کرد به فشار دادن،تا این که کم کم شل شد و وسط قبر افتاد.
مشتی همین طور که چنازه ی مار بخت بر گشترو از قبری سدعلی بیرون میکشید روبه من کرد و قر قر کنان گفت:ببین اینم وضع ماست نمیدونم مارگیریم یا گور کن آخه من پیر مرد بیفتم بمیرم کی توی این آبادی قبر منو میکنه ؟اصلا کی بلده قبر بکنه؟ها؟نکنه میخواین همین جوری ولم کنین تا لاش خورا تیکه تیکم کنن؟…
پیر مرد همیشه قر قر میکنه آخه یکی نیست بهش بگه تو بمیر من خودم برات چاه نفت میکنم تو فقط یه لطفی کن و هر چه زودتر سرتو زمین بذار گور کندنت با من .
گفتم:مشتی غصه نخور خودم برات یه قبر دو نبش خوشگل میخرم، به بچه هام میگم واسش درو پنجره بذارن که حوصلت سر نره!
-حالا تو مسخره کن ،آخه پسر تو کی میخوای آدم بشی؟ها؟…از وقتی مش یعقوب مرد من زیر بالو پرتو گرفتم ، توی اون سیاه زمستون از توی کوچه جعمت کردم آوردم پیش خودم که عصای دستم باشی نه این که… لااله الله
و دو باره مشغول گود کردن شد. بی انصاف انقدر گود میکرد که انگار میترسه سد علی شبی نصفه شبی هوس گشت و گذار کنه.آخه یکی نیست بهش بگه مرد مومن مگه حاجاقای مسجد نگفت وقتی مرده رو توی خاک ،زنده میشه و سرش میخوره به بالای قبر ،آخه این جوری که این میکنه سدعلی اگه نردبونم بذاره سرش به بالای این قبر نمیرسه . حالا بد بخت چی کار کنه.اون نکیر کنکرم که تا سرش به سنگ نخوره که ازش سوال جواب نمیکنن. ولی خوب هر چی فکر میکنم میبینم بازم خوش به حال سد علی بازم عربی بلده که بفهمه این نکیر و منکر چی دارن به عربی میگن .من بد بختو بگو که مشکلات خودم کمه باید متارجمم با خودم ببرم.اصلا ولش کن دندشون نرم اونا برن فارسی یاد بگیرن به من چه اصلا. راستی نکیر منکر با سد علی به اون چاقی چه جوری میخوان توی این یه ذره جا بشینن سوال جواب پس بدن؟آخ که انصافتونو شکر.
-مشتی ،بیا یه ذره قبرشو گشاد تر کن.
مشتی همین طور که پوزخندی روی لب داره میگه:صد تومن دادن میخوان واسشون تخت جمشید بسازم؟همینم از سرش اضافیه.
-من که واسه اونا نمیگم ،آخه صد علی بد بخت چه گناهی کرده که باید تو جای به این کوچیکی با اون دو تا بشینه به بحث و تبادل نظر.
-با کدوم دو تا؟
_ با نکیر منکر دیگه.
مشتی بلند میزنه زیر خنده و بیلو از توی قبر پرت میکنه بیرون و میگه:برو بهشون بگو قبر آمادست ،میتو بیارن.

نویسنده : پیام بخشعلی(بیدمجنون)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات