* فقط یک ثانیه *
– رنگ گرفتم کار نقاشی مدرسه دانش رو تموم کنم ،توی این گرما دارم پیاده میرم تا یه ذره پول پس انداز کنم به خاطر زندگیمون اون وقت تو میگی با یه دختر… ، شرم نمی کنی از این تهمت ها، به خدا خستم کردی؟ چرا به من اطمینان نداری؟ منکه واست همه کار میکنم؟
– من همینم که هستم نمی تونی تحملم کنی برو، تا دلت بخواد دختر هست از من خشکل تر وبهتر
– چرا نمی فهمی که دوست دارم، تو رو خدا تمومش کن
– نه نه… بگو با کی هستی؟
– چقدردیگه به پای دوست داشتن بذارم و درکت کنم،عادت شده واست این گیر دادنها، مرگ من دست بردار، مرگ من تمومش کن این اخلاقو
– مرگت واسم مهم نیست
– مهم نیست
– نه
– فقط یک ثانیه فکر کن داری چی میگی،نمی ترسی خدا حرفتو جدی بگیره؟
– نه نه نه…
صدای ترمز ماشین ، زن سکوت کرد
نویسنده : شکوفه جباری
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











