….دختر بچه ای که در پارک از سرما میلرزید با خود گفت:خدا
ده سال قبل
اسکناسی از دست زنی افتاد
پسر بچه ای آن را پیدا کرد
چند دقیقه پیش ماشینی که از آن روغن می چکید آنجا ایستاده بود
پای پسر بچه روی روغن رفت
زمین خورد
پایش شکست
او را به بیمارستان بردند
مردی از تلفن عمومی شماره می گرفت
چند جوان مست از کنارش رد شدند
حواسش پرت آنها شد وشماره را اشتباه گرفت
پرستاری تلفن را برداشت
پرستار: بفرمائید
مرد:الو با ……..کار داشتم
پرستار: اشتباه گرفتید
مرد : عذر می خوام
پرستار با خود گفت:خدای من دارو رو اشتباه دادم
پدر پسر بچه ای که پایش شکسته بود گفت:مشکلی پیش اومده؟
پرستار : نه هیچ مشکلی نیست
ده سال بعد
پسر بچه بزرگ شد و با دختر محبوبش از دواج کرد
ولی مشکلی وجود داشت
او به دلیل نا مشخصی نابارور بود
در یک شب زمستانی با همسرش در پارک قدم می زدند
زن : اینقدر غمگین نباش
مرد : نمیدونم چرا باید این اتفاق برای من می افتاد
زن: اصلا میتونیم یه بچه بی سر پرست پیدا کنیم
مرد: نمیدونم شاید
زن : خدای من این دختر تو این سرما اینجا چی میکنه؟
نویسنده : سید رضا میرمظلومی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











