لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

فریب((نوشته ای به قلم خودم))-کامران قائم مقامی/قسمت دوم

بخشید من با خانم کلانی قرار داشتم.
وقت قبلی داشتید؟
نه! ایشون خودشون اطلاع دارن.
بله!چند لحظه صبر کنید.بذارین بررسی کنم!
بفرمایید بنشینید.
آقای ناصری؟
بله!
طبقه سوم اولین در سمت چپ.
خیلی ممنونم.
سلام خانم کلانی؟
سلام.خیلی خوشحالم شدم از دیدنتون.
بفرمایید بنشینید،خواهش می کنم.
اتاق کارتون آماده است و از همین الان می تونین کارتون رو شروع کنین.
سپاسگذارم.خدا از برزگی کمتون نکنه.
استدعا می کنم جناب!

3 سال بعد…

خانم کلانی خانم کلانی… !
بله؟
یه کار ضروری و خصوصی داشتم؟
در چه موردی؟
در مورد اجناس وارداتی؟
بفرمایید داخل اتاقم.
خُب گوش می کنم؟
دیروز برای بازرسی به انبار رفته بودم که از میان جنس ها موادی مثل قرص و کپسول و پلاستیک هایی که داخل آن شبیه به گچ بود،دیدم!
می تونین بگید که این ها چیه؟ و اینجا چه کار می کنن؟
ببینید آقای ناصری!
نباید خیلی زود متوجه می شدید.
نمی خواستم فعلا در این مورد به شما چیزی بگم.
اما شما با کنجکاوی های بی موردتان باعث این موضوع شدید.
آقای ناصری خُب گوش کنید که چی می گم.
این اجناسی که شبیه قرص و گچ هستند همان قرص های روان گردان و هیرویین می باشند.
ما یکی از نمایندگان باند توزیع مواد مخدر در کشور هستیم.
ارباب رجوع هایی که به شرکت می آمدند همه آنها مشتریان و خرده فروشان مواد بودند.
به همین علت ما برای اینکه در کار خود با هیچ مشکلی روبرو نشویم به ناچار از اجناسی مثل:تلویزیون،ضبط صوت و قطعات یدکی اتومبیل استفاده کردیم تا به نظر قانون شرایطی مساعد باشد.
اما شما سه سال پیش به من گفتین که این یک وظیفه انسانی است که به همنوعان کمک کنیم و حلال مشکلات دیگران باشیم.
کمکتون این بود!؟
کمکتون این بود که منو توی این دام وحشتناک و سیاه قرار بدین؟
کمکتون این بود؟
من همین الان میرم و اط شما شکایت می کنم.
هیچ چیزی جلوی شما را نمی گیره.
اما فقط بدونید که پای شما هم در این ماجرا گیره.
چرا؟
مگه شما مدیر مالی شرکت نیستین؟
خُب؟
پشت تمام این چک و سفته و اسناد مالی اسم و امضاء شما هم درج شده.
حالا اگه می تونین، برین شکایت کنین.
برین و خودتونو معرفی کنین.
تا یه سی و چهل و یا حتی به حبث ابد با پای خودتان محکوم بشین.
ای خدا…!!
ای خدا مگه من چه گناهی کرده بودم
که دارم تقاص این کا رو پس می دهم؟
مگه مال چه کسی رو خورده بود؟
یه حسابدار ساده و معمولی بودم مثل تمام این مردم.
سرم دنبال کار خودم بود و در صدد این بودم که یک زندگی ساده و بی دغددغه ای داشته باشم.
اما حالا شدم یک جنایتکار و تبهکار حرفه ای!!
ای خدا… ای خدا… !!

ادامه دارد…

…………………………………….

لطفا منتظر قسمت های بعدی باشید.

بامهر((قائم مقامی))

نویسنده : کامران قائم مقامی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات