عهد شکن
*عهدشکن*
روزی که آن دلِ تو با این دلم یکی شد/
نوری به دل فشاندی، جنّ و ملک عجین شد/
عهدی که با تو بستم، «قالوا بلی» بگفتم/
اما وفا نکردم، عهدی که بیوفا شد/
چون مَلَک برآشفت، گفت: ای خدای دانا/
ما خود کنیم عبادت، انسان دگر کجا شد؟/
گفت آن خدای رحمان: چیزی که من بدانم/
لافِ سخن نرانید، اسماء این چهها شد؟/
گفتند: ما ندانیم، تویی خدای لایق/
بر ما دگر ببخشای، چون نور تو عیان شد/
گفت آن خدای دانا: حالا تو گوی، آدم/
اسماء این جهان را، بر این سخن که وا شد/
چون آدمی بگفتا آنچه که خود زِ بَر داشت/
پس آن همه فرشته، سجدهکنان دو تا شد/
شیطان ولی ابا کرد، اندر دلش خطا کرد/
چون که نکرد سجده، زیر پا دو تا شد/
حالا ببین چه گویم، قصه بسی دراز است/
قدر خودت بدان و انسان؛ ببین کجا شد/
کم کن نصوح، فروبند این قصهٔ نهان را/
ذکر خدا بگو و «إنَّ الحقَّ»ت رضا شد/
شاعر: روحالله میرزاده قصری (نصوح)، کرمان، ایران


