شبی با لیلی
*شبی با لیلی*
شبی خواهم که لیلی را بگیرم در برِ جانم/
ز بوسه شعلهها ریزد ،ز آن لبهای جانانم/
سحر تا صبح میرقصم، چو مستِ بادهٔ عشقش/
نه از میهای این عالم، که از جامِ دل و جانم/
بیا ای جانِ جانانم، مرا از خویش بیرون بر/
که من بیخویش میخواهم تو را، ای اصلِ ایمانم/
به گردِ آن رخ زیبا، سماعِ عشق برپا کن/
که هر چرخ سماع تو ، رها سازد ز زندانم/
بگویم از فراقِ خویش، از این شبهای بیپایان/
که از دوری تو، ای دوست، چه آمد بر سر و جانم/
دو روزی در جهان بودم، ولی صد سال حیرانم/
ز عشق تو رسوایم، نه پنهان و نه عریانم/
جوانی در هوای تو گذشت و پیرِ کویت شد/
میانسالی مرا دیدی که دیوانه و حیرانم/
خدایا این فراق تا کی ؟ بیا بس کن تو این بازی/
که من جز وصل نمیخواهم، نه دنیا و نه عقبا یم/
مرا یک دم بگیر در بر، اگرچه خاک و خاکستر/
که من بیتو نمیخواهم نه امروز و نه فردایم /
اگر ای دوست خدا خواهد ،من از خود دست بردارم/
دو عالم را کنم یکسو، که او باشد همه جانم/
نه مجنون ماند و نه فرهاد ، نه من مانم، که او ماند /
یکی گردد همه عالم، چو او گردد نگهبانم/
نصوحا،کم کن این قصه ،که مهرش جاودان باشد/
چو من رفت از میان ما، بماند او و جانانم/
شاعر: روحالله میرزاده قصری (نصوح)، کرمان، ایران


