باورم نیست هنوز
ساعت از ساعت هرروز گذشت
نیستی ، آمدهام
و خیابان شلوغی که مرا با تو به خاطر دارد
خاطرم را آزرد؛
این چقدر دلگیر است
در هوایی که پر از عطر نفسهای تو بود
من نفس میکشم و ، نفست نیست، دلم میگیرد
صندلی تو هنوز خبر آمدنت میگوید…!
دل خوشم کرد ،ولی دانستم
تو نخواهی آمد.
خبرت نیست چه آمد به سرم …!
مانده ام یاد تو را از کدامین غزلم پاک کنم
شعر هایم همه چشمان تو را می خواهند
کلماتم به تمنای تو فریاد زنان
و سکوتم چه غریبانه شکست
نیستی …!
من خدا حافظی ات را نشنیدم چرا ؟!


