شراب کهنهای دارم که از خمخانه آوردم
بیا مستی کنیم ای دل میِ جانانه آوردم
مخور غم جای غم خوردن بنوش از این میِ روشن
شکارِ مرغِ غم با من برایش دانه آوردم
خبر دارم کم آوردی به زیر بار دلتنگی
به این علّت کنارِ می، برایت شانه آوردم
تو را از آشنایان آشناتر دیدم از اوّل
بماند آن زمان نامِ تو را بیگانه آوردم
بیا سرمست و بیپروا کنیم آتش به پا ای دل
برای رقص در آتش پرِ پروانه آوردم
رها شد روح سرگردان به وادی جنونخیزان
جنون را با همان میزان درون خانه آورم
چنان آمد فراموشی که در چشمانِ آیینه
خودم را آشنا دیدم به جا امّا نیاوردم
به دل گفتم که شادی بر سرِ گنج فراموشیست
من آن را در پناهِ می به این ویرانه آوردم
#مریم_جلالوند


