لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

مونا رو خیلی دوست داشتم.واسش می مردم.حیف اون چشمای درشت و گیراش نبود که چه معصومانه نگام می کردن اما حالا زیر خاکن.آدمو مست می کردن.صدای اصل زنونش که با بقیه ی صداهای زنا توفیر داشت.اصلا جیغ جیغو نبود.مخ آدمو در نمی اورد.مثه ارکستر مجید انتظامی تو تالار وحدت،از صد تا پروفن موقع سر درد بهتر بود.خیلی وقته کارای انتظامی رو گوش نکردم.شاید دیگه نتونم،حیف.وقتی پیش مونا می شستم تمام ریه هام از عطر تنش پر می شد.مثه خود عاشق شدن بود.خیلی واسم قیمتی بود.اما همین موجود گرون قیمت نایاب گند زد به تمام آرزوهام.آره…همین طوری شب آخری که داشت می رفت بهش گفتم.گفتم تو داری گند می زنی به تمام آرزوهام.وقت مردنش دوست نداشتم دلم واسش بسوزه.اما سوخت.سوختم و ساختم.اما تا یه جایی.از اون یه جایی به بعد دیگه دیدم دارم کم میارم.نتونستم.داشتیم زندگیمونو می کردیما.ترجیح می دادم مونا سرطان می گرفت تا این جوری شه.نه…من می گرفتم.
اون حمید بی شرف… اون حمید…آه حمید…تقصیر مونا نبود.تو گند زدی به آرزوهام.اونم نه یکی همشونو.نگو که نمی دونستی همه ی زندگیم مونائه.بوی گند احساساتش این دم آخری از بوی چاه بالا زده ی خونمون -که بهش گفتم زنگ بزنه تا بیان بازش کنن اما اون گفت امروز تعطیله و خودت امتحانش کن-هزار دفعه گند تر بود.
آه مونا…وقتی می خندید دندونای ردیف مثه برفش چشم آدمو کور می کرد.طبیعی بود،براشینگ و جراحی تو کارش نبود.
حمید جون،آرزو کردم کور بشی.نمی خواستم،منو ببخش اما تو مجبورم کردی.تو که اولین و آخرین دوستم بودی چرا؟ کاشکی دم آخری ازت پرسیده بودم بعد می مردی.یادته اون موقع ها دست رو هر کاری می ذاشتیم نصفه کاره تموم می کردیم.از همون بچگی.کلاس گیتار رو یادت میاد؟اول تو خریدی.دو ماه رفتی و نصفه کاره ولش کردی.بعد گیتار رو ازتون خریدیم و من رفتم.قرار شد بهت یاد بدم.نصفه کاره ولش کردم.یادته…یه کم که بزرگ تر شدیم و دیگه از باباهامون اونطوری نمی ترسیدیم،گیتار رو بردیم تو خونه خرابه ی ته محل و شکوندیم.اما بهت گفتم ما دیگه بزرگ شدیم.دیگه بچگی هامون نیست.هر کی واسه خودش چیزای خوبی داره که مال خودشه.گفتم نباید اونا رو بشکونیم یا برای هم از بین ببریم شون.اما تو…کمر منو شکستی.
یک ماه بعد طلاق مون بود که دیدم اگه آدم تو زندگی با یه سگ دوست باشه مثه این خارجیا خیلی بهتره که با تو دوست باشه.شما که حق فیلم unfaithfull رو واسه من تموم کردین.اصلا به چه حقی حق منو،مال منو،عشق منو نا حق کردی؟می دونی حمید مثه پیچک بودی.اولش انگار می خواستی بپیچی دورمو یه نما و زیبایی بهم بدی،بی خود نبود اینقدر دورم بودی اما کم کم دیدم شوخی شوخی داری حلقه تو تنگ تر می کنی.دیگه نتونستم نفس بکشم.نذاشتین که بکشم.منو انداختین گوشه ی رینگ و هر بار که می خواستم بلند شم بهم ضربه می زدین.تو دنیایی که تو بودی و یه عشقی که نفهمیدم دوسم داره یا بی طرفه،جای نفس کشیدن نبود.
خوب شد مردین.یعنی باید می مردین.خودتون جای من بودین چی کار می کردین؟خسته نشدین از این که هی منو گوش مخملی فرض کردین؟اما من خسته شدم.به خودم گفتم دیگه خر نشو…خر مونا..خر حمید…
اگه تو،مونا،نمی گفتی که از همون شب عروسی که حمید رو دیدی می خواستیش شاید الان با هم بالا سر قبر حمید بهش می خندیدیم.به نادونیش که فکر می کرد ریشه ی من و تو رو می تونه قطع کنه و به ساقه ی بی ریشه ی خودش بزنه.اما گفتی…نگفتی؟
مرده شور اون چشات رو ببرن که وقتی بهم گفتی دیگه معصومیتی نداشت.مرده شور اون صدات که یه ذره نجابت توش نبود.مرده شور عاشق شدنتو ببرن.مرده شور تو و اون دوست عزیز عوضیم،حمید.
هیچ وقت فکر نمی کردم که آدمایی که دوستشون دارم می تونن یه روی دیگه هم داشته باشن.یادته مونا،یه بار بهم گفتی آدم باید با عزیزترین کساشم با سیاست برخورد کنه.اصلا حرفت رو قبول نداشتم.بعد یه جمله از آلبر کامو برام خوندی:«همیشه روزهایی هست که آدم کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد.»
عشق من به تو مثه سگ بود.پاچمو…نه،خرخرمو گرفت و مغزم رو گاز زد.اما سگ عشق مثه اون شتره نیست که در خونه ی آدم بخوابه و بلند نشه.هنوزم میگم عشق ما تو اون یه سال نیم سگش می ارزید به هر چی شتره.سگش به حمید می ارزید.مگه نه؟آدم بود که بعد از محرم شدن با من فکرت پیش اون بود.چرا بابا و مامانت که اینقدر منو دوست داشتن چیزی نگفتن؟
رضا داره صدام می کنه.میگه اومدن ببرنت.بهش میگم:«گریه نکن.شاید ببرنمون یه جایی که آدماش دوست داشتنی تر باشن.»میام پیشت.دوست دارم مثه همون بار اول که تو باغ فردوس دیدمت بوی عطر بدی.در ضمن سگ یا شتر فرقی ندارن.محکم ببندش که دیگه نتونه با خودش تو رو سمت دیگه ای بکشونه.میگم یادته اون روزای اول همش از سرنوشت دوستت می ترسیدی که شوهرش بهش گفته بود دیگه دوسش نداره؟منم بهت گفتم هر کی بزنه و کاسه کوزه ای رو بشکونه یه روزی یه جایی کم میاره.تو عشق من کم اوردی مو طلایی.بخشیدمت.ولی اینو بدون دوست نداشتم بکشمت.منو می بخشی؟
راستی مگه آدرست عوض شده؟هر چی نامه فرستادم تو این دو سال،تو زندان همه برگشت خورده.می دونم تو بهشتی.اگه رام دادن،حتی واسه یه لحظه،میام می بینمت.خسته شدم از این که هرروز قرص بهم میدن بخورم.من که چیزیم نیست.مشکلی داشتم اون موقع؟اینجا مثه من زیادن.کسایی که عزیزتریناشون که فکرشم نمی کردن به سادگی ازشون گذشتن.همه شون فقط دنبال جواب یه چرا هستن.همون چرایی که رضا واسش زد و زنشو بعد از سیزده سال زندگی کشت.فکرشم نمی کردم کسی که باهاش می خوام برم به سمت خوشبختی،درست همون آدم گند بزنه به تمام آرزوهای ریز و درشت نوجوونی و جوونیم.نامه رو میدم رضا.خدا کنه این دفه به دستت برسه.

نویسنده : حسام بهمن

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات