نفس بکش که این حق آدمیزاد است
پرنده در قفس اما همیشه آزاد است
من آن درخت چنار قدیمی باغم
که حاصلم ز تو آن عمر رفته بر باد است
دگر ز چشم سیاهت مرا امانی نیست
دوای زخم به بستر رسیده فریاد است
مگر به عشوه ی معشوق اعتمادی هست؟
هر آنچه در دل شیرین نمانده فرهاد است
مرا به لطف گرفتار کردی و رفتی
بگو حکایت این لطف غیر بیداد است؟
به سر نشتر عشقت مرا نشانه بگیر
که این سزای همان عشق مانده در یاد است


