ساعت دوازده
همه به جشن تولد دعوت شده بودند…
جادوگر مهربون به مهرسا گفت که
میتونه لباساشو به زیباترین لباسا
تبدیل کنه…
و دوچرخشو به یه لیموزین زیبا…
و کفشاشو به یه جفت کفش طلا…
به شرطی که قبل از ساعت ۱۲ که جادو باطل میشه برگرده .
مهرسا با دوچرخه قدیمی ، کفشای کهنه و لباسای قدیمی خودش به مهمونی رفت…
تا نگران ساعت ۱۲ نباشه !!!
نویسنده : کامران سید عزیزی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











