لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 24 آذر 1404

پایگاه خبری شاعر

داستان:

روزنوشت یک

همیشه بوده،همیشه خواهد بود.فقیر بوده،غنی بوده.خوشحال بوده ،غمگین بوده.بعضی ها ازاول دنیا بچه حاجی هستند.لای پرقوبا ناز وغمزه قد می کشند.همه چیز مهیا،اماده،فراوون،بچگی شان پراز شادی وبازی وسفر ومهمانی،نوجوانی،جوانی،عاشقی وخانه وزندگی وزن وبچه.نه غمی.نه حسرتی.هیچ به هیچ.بعد همینها سر ارث حاجی،سر یک دهنه مغازه بیشتر داشتن.حساب بانکی قلنبه تر، پیش پیش وقتی حاجی هنوز قبراق وسرحاله می افتند به جان هم.بحث وبگو ومگو.وقهر واشتی و…خلاصه انگار که واقعا خوشی شاخشان می زند.یک عده هم از لحظه ی توی خشت افتادن بدبختی وبیچارگی ونداری با انها به دنیا امده.انهایا یتیم مانده های بی کسی هستند که پدرشان قبل از دنیا امدنشان مرده.ویا مادرشان.ویایکی ازانها درکودکی ازدنیا رفته.اگر زنده هستند هم دستشان تنگ است.زندگی شان همیشه لنگ است.اوقاتشان تلخ است.انهانه بچگی میکنند ونه شور وشری دارند.اصلا نمی فهمند بچگی نوجوانی، جوانی،کی امد،کی رفت.چون همیشه داشتند برای سقفی بالای سر ولقمه ای نان کار می کردند وغصه را باحسرت می خوردند.یک عده ای هم این وسط ها هستند نه حاجی پولدار پدرشونه ،ونه مجبورند مثل انهای دیگر کار کنند.بلاخره پدری دارند مشدی حسینی ،کربلایی جوادی،اوستا غلامی، اقای صادقی که کارگری و یا کارمندی کند و باموتور یا پیکان ویا پراید لکنته ای ساعت شش صبح بلند شود برود سر کار. برود سیمان چاق کند برای پی خانه ی حاجی ها.یا گچ مشته کند برای مسکن مهر.یا پشت بامی را ایزوگام کند.یا در اداره تا ساعت سه صد نفراز پیش چشمش بروند وبیایند ومهر وامضا بخواهند.باباهایی که ظهر تابستون تب میکنند از خستگی وصبح زمستون تفشون تودهنشون یخ میزنه.ولی نمی خواهند بچه هایشان مثل خودشان وایه به دل بمانند.بلاخره اجاره ای یا شخصی ،خونه ی شصت متری ته بن بستی هست.لقمه نان وجرعه ی ابی هست.سقفی هست.اما راستش در این دوره وزمانه دیگر خوشی و شادی نیست، نه پیش بچه های حاجی،نه یتیم مانده ها ونه مشدی حسینها. همه چیز در هم وبر هم شده .هیچ کس قانع نیست.شاکر نیست،سیر نیست. همه غر می زنند.ناسپاسی میکنند.بیشتر می خواهند.از خدا.از بابا ها.از زندگی،ویک روز می بینند که عه کودکی وجوانی وعمرشان در طلب بیشترها گذشته واصلا وقت نکرده اند ازهمانی که دارند استفاده کنندوباهمان شاد باشند.باهمان کم.با همان اندک. میشود اما همه یادشان رفته.ولی می شود.نمی دانم چرا همه ناشکر شده اند؟

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :