داره برف میاد…از بیرون پنجره نگاه میکردم و به این فکر میکردم که دیگه اون لذت بچگى با ریختن برف روى زمین نمیشینه.نمیدونم چراولى…اون روزا برف باریدن کلى قشنگ بود…به خاطرش میرفتم زیر آسمون بالاها رو نگاه می کردم تا یه دونه از اون همه برف روی لپام بیفته وتووجودم ریشه ی یه سرمای دلچسبو احساس کنم.امااین روزااصلا همه ى چیزاى زیبا انگاردارن تموم میشن!
نکنه منم دارم مثل بقیه ى آدمها بزرگ تر میشم که دیگه اتفاقای ساده و قشنگو نمیبینم؟کسى چه میدونه!
نویسنده : مرضیه ابوطالبی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











