گلندامان همه شمعند و من پروانه ی ایشان مکن منعم اگر عمری شدم دیوانه ی ایشان ز چشم مسنشان در جام جانم باده میریزد به هوشیاری نخواهم رفت از میخانه ی ایش…
گلندامان همه شمعند و من پروانه ی ایشان مکن منعم اگر عمری شدم دیوانه ی ایشان ز چشم مسنشان در جام جانم باده میریزد به هوشیاری نخواهم رفت از میخانه ی ایشان دلم در سینه می لرزد به هنگام چمیدن ها از آن گیسو که می رقصد به روی شانه ی ایشان ز جمع آشنایان می گریزم در پریشانی که در عالم نباشد غیر من بیگانه ی ایشان نشاط از می چه میجویی دعای شب نشینان بین که رحمت می چکد از ناله ی مستانه ی ایشان صبوحی رارها کن صبح با مردان شب بنشین که مستی ها بود در سفره ی صحانه ی اشان سحرخیزان ز باغ شب گل توحید می چینند دعا گلخانه ی آنان ملک پروانه ی ایشان صفای زندگی را در رخ عشاق حق بنگر که جان بر اهل عالم می دهد جانانه ی ایشان به قصر خویش یادی کن ز کوخ آبرومندان که کس هرگز نمی گیرد سراغ خانه ی ایشان ز خاک رفتگان چون بگذری در خویش سیری کن مگر از خواب بیدارت کند افسانه ی ایشان
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











