جاروب
مادرم ازم خواست که حیاط رو جارو کنم
منم دو ساعت زحمت کشیدم و همه برگها رو وسط حیاط جمع کردم
بعد یه باد شدید وزید
و همه برگها رو تو حیاط پراکنده کرد
مهم نیست
من کار خودمو بی عیب و نقص انجام دادم
باد هم همینطور ….
نویسنده : کامران سید عزیزی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











