غزلی برای سروده امین شعر با اشاره به بیت زیر:
تو را است معجزه در کف زساحران مهراس
عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز
امید معجزه زنده است، تا دستِ دعا با ماست
هراس از ساحران دیگر چرا؟ وقتی عصا با ماست
چرا ترس از سیاهی؟ نور وقتی رویِ لب داریم
چرا خوف از خطرها؟، تا زمانی که رجا با ماست
بلا باریده روی ما اگر از آسمانها نیز
فرار و فکر آن با ما نبوده تا خدا با ماست
بلا باریده باشد هم دلی داریم پُر ایمان
چنین تا روشنایِ «اَلبَلاءُ لِلوِلا» با ماست
حرم هم از «هُبَل»ها پر شود، آنکه تبر دارد
میاندازد همانکه «لات»ها را زیرِ پا با ماست
همان که میرسد از راه روزی، صبح در دستش
همان روزی که روشن میشود، قبلهنما با ماست
نرفتیم از همان آغاز، زیرِ بارِ حرفِ زور
تبِ «هیهات منا الذله»ی کرب و بلا با ماست
کجایِ آسمان از ما ندارد ردِّ پروازی
همانجا که کسی را نیست زَهره، ردِّپا با ماست
ندیده غیرِ طوفانی شدن از ما، اگر دریاست
اگر کوه است، هم پژواک از ما هم صدا با ماست
به ابرو خم چرا باید بیاید لحظهای، وقتی
قَدَر، تعبیر عزم ماست، تغییر قضا با ماست
چه باید گفت با آنکس که میافروزد آتش را
جز اینکه، قسمت پایانی این ماجرا با ماست
«اگر غم لشکر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم»، «لا حولَ وَلا» با ماست
هر آنچه کفر هم با هم شود، ما دلخوش از اینیم
«یَدالله»است بر روی سر و دستِ خدا با ماست











