ترنج و چاقو …
ببین در شعله میرقصد زبان آتشین با تو
که خواهد شد دلم گندم به گندم خوشهچین با تو
به رقص پیرهن از دامنم قلاب میریزد
چنین بودهست رقص دامنم شورآفرین با تو
من از ابر و نسیم و خلسه و خواب و پر قویم
حریری از غزل تن کردهام ابریشمین با تو
شبیه بوسهی لبهای تو شعری نمیبینم
که رنگ زعفران ِ گونه از من، دارچین با تو
چه آیا در میان دکمههایت ریختی یوسف
که تنپوشم شده چون نقرهفام ِ مرمرین با تو
نمیخواهم به غیر از چشمهایت خلسهای اصلا
که من در طور چشمانت شدم چلهنشین با تو
زلال زمزم آن چشمهای در پشت پرچینها
که من تشنه نخواهم ماند هرگز نازنین با تو
بیا حالا به سمت کوچه باغ شعر برگردیم
ترنج و چاقو از من، چشمهای آتشین با تو …..
#زینب_حسامی


