تاوان
تاوان
این سرم ازشورعشق سامان نداشت
درد جانسوزش چرا درمان نداشت
آتشی دل زد به جانم کز فراق
همچوشمع جزسوختنم تاوان نداشت
ساخته ام با آتش دل تا بسوخت
جان ما را چون شرر میزان نداشت
دل چو مومن گشته است در راه عشق
با خرد بیگانه و ایمان نداشت
بسته باعشقی چنین پیوند خود
یک دمی هم باوصال پیمان نداشت
سرچو دارد در گریبان غنچه وار
همچو گل یک چهره ی خندان نداشت
ساز ناکوکش به سینه هم نواست
رقص هر سازی که زد پایان نداشت
کی قدم را می گذاشتم سوی عشق
گر بدانستم رهی آسان نداشت
این گران بازار بجز این جان ما
چیز دیگر در بساط ارزان نداشت
از دلی نالم که عمری در وجود
آسمانش ابری و باران نداشت


