شب است و من بر بام چشم به آسمان صاف و پر ستاره میدوزم…تکه های کوچک ابر گاه چه گستاخانه راه بر ستاره میبندند و باد بی پروا، میکشاندشان به هر سو…به آسمان مینگرم و مستانه پای میکوبم…دیوانه وار میگرم و میخندم و می اندیشم…طعم شور اشک و حس شیرین خنده در هم می آمیزد…قاه قاه میخندم و های های میگریم…سرخ میشود گونه هایم از شرار آتش باران…خون تازه میدود زیر پوستم و مستانه پای میکوبم…گویی روحی وحشی در تنم حلول میکند…میدانم…میدانم که این من نیستم!…میترسم…ترسی شیرین…چون کودکی که وحشتزده در گوشه ای از یک اتاق تاریک و سرد کز کرده ، در گوشه ی تنهایی ام نشسته ام و به گذر روزها مینگرم…بی حسرت…عاشق تماشای گذر این ثانیه های تنبلم…هنوز دیوانه وار و مستانه میرقصم…و بی جان می افتم…من از این دیوانگی هایم بیمناکم…
نویسنده : پگاه
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











