لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

بهرام و پرستو ماجرای یک قتل ..امحائ دلایل تو سط وکیل

.
بهرام و پرستو
وکیل ومنشی
قتل .امحا دلایل

بخش یکم: عشق در حوالی ونک

فصل اول: روزی که سکوت حرف زد

پاییز ۱۳۹۰. ونک، کوچه باغی، پلاک ۲۷. ساختمان دو طبقه با نمای آجری. طبقه سوم (ساختِ بدون آسانسور)، دفتر وکالت بهرام ایزدی.

او وکیلی بود که پرونده را نه از روی برگه، که از لای سطرهای نانوشته می‌خواند. موکل‌هایش را از میان آدم‌هایی انتخاب می‌کرد که کسی به دادشان نمی‌رسید. زنانی که شوهرشان کتکشان زده بود. کارگرانی که حقوقشان را نداده بودند. معتادانی که خانواده‌شان رهایشان کرده بودند. بهرام برای این آدم‌ها وکالت می‌کرد. پول کم می‌گرفت، گاهی هیچ. می‌گفت: «وکالت که بازاری نیست. وکالت دادخواهی است.»

اما این روزها، حال خودش هم خوب نبود. از زنش جدا زندگی می‌کرد — نه طلاق، نه آشتی، فقط یک فاصله طولانی. دو پسرش را گاهی می‌دید. شب‌ها در خانه خالی آجودانیه، سیگار می‌کشید و به قانون مدنی نگاه می‌کرد. گویی قانون، همسر همیشگی‌اش بود.

منشی قبلی‌اش، رضا، دو هفته پیش گفته بود: «بهرام، من می‌روم. نمی‌توانم هر روز گریه موکل‌هایت را ببینم. نمی‌توانم ببینم زنی را که شوهرش کتک زده، تو به او می‌گویی فقط می‌توانی طلاق بگیری، نمی‌توانی جلوی کتک را بگیری. من برای این ساخته نشده‌ام.»

بهرام جوابی نداده بود. راست می‌گفت. وکالت، ایستادن در مرز میان بی‌عدالتی و ناامیدی است. گاهی آن مرز باریک‌تر از نوک سوزن می‌شود.

ساعت نه صبح. هوا ابری بود، بوی باران می‌داد. بهرام داشت تقویم دیواری را ورق می‌زد که در زده شد.

«بفرمایید.»

در باز شد و او وارد شد.

پرستو.

چادر مشکی، مانتوی خاکستری، روسری ساده. کفش‌های کتانی کهنه اما تمیز. صورتش را پوشانده بود، اما چشمانش… آن دو چشم درشت قهوه‌ای، خیس از یک اندوه قدیمی. اندوهی که مال امروز نبود، مال سال‌ها پیش بود، از آن روزها که سیزده ساله بود و به زور به خانه شوهر فرستاده شده بود. نگاه پرستو، نگاه کسی بود که بارها شکسته و دوباره چسبانده شده بود. حالا ترک‌خورده بود، اما می‌ایستاد.

«بنشینید. رزومه را دیدم. چرا منشی؟»

پرستو نشست. کیف کهنه‌اش را روی پاهایش گذاشت. «چون پول می‌خواهم. و چون از کتاب خسته شده‌ام.»

«کتاب؟»

«قانون مدنی. شش ماه است هر شب یک ماده می‌خوانم. هیچ قاضی‌ای پشت میز نشسته به اندازه من ماده حفظ نیست. ولی سند ندارم. پول کلاس نداشتم.»

بهرام مداد را گذاشت کنار. «چرا قانون؟»

«چون کسی باید از آدم‌های بی‌پناه دفاع کند. شما که نمی‌توانید تنها همه کارها را بکنید. من می‌توانم کمکتان کنم. بلدم ساکت باشم. بلدم گوش کنم. و بلدم موقع حرف زدن، حرف حساب بزنم.»

چیزی در نگاهش بود که بهرام را خلع سلاح کرد. راست می‌گفت. او به یک دستیار نیاز داشت، نه یک منشی. کسی که پرونده را بفهمد، نه فقط مرتب کند.

«از فردا بیا. حقوق ماه اول یک میلیون. بعدش اگر ماندی، یک و نیم. سکوت را بلدی، اما حرف زدن را هم یاد بگیر. وکالت حرف زدن است.»

پرستو بلند شد. به در رفت. برگشت. «آقای وکیل… شما سیگار می‌کشید. زیادی. این برای کسی که می‌خواهد عمر کند و پرونده مردم را وکالت کند، خوب نیست.»

بهرام خندید. اولین بار در هفته‌های اخیر. «ممنون از نگرانی‌ات. فردا ساعت هشت.»

پرستو رفت. در بسته شد. بهرام به پنجره نگاه کرد. باران شروع شده بود. فکر کرد: «این یکی می‌ماند. یا من می‌مانم برایش.»

فصل دوم: روزهایی که چای تلخ شیرین شد

هفته اول، پرستو فقط کار می‌کرد. پرونده‌ها را دسته‌بندی می‌کرد، تلفن‌ها را جواب می‌داد، چای می‌آورد و می‌رفت. اما چای را جوری می‌آورد که بهرام متوجه شد این زن، چیزی از ذائقه او می‌فهمد. نه شکر، نه هل، نه گل محمدی. فقط چای سیاه دم‌کشیده، با عطر برگ‌های تازه. همان طور که خودش دوست داشت.

یک روز، بهرام پرسید: «از کجا می‌دانی چای را چطور دوست دارم؟»

پرستو بدون اینکه نگاه کند، گفت: «از روی ته‌استکان‌های قبلی. سه بار چای با هل ریختم، نخوردید. دو بار با گل محمدی، ننوشید. یک بار ساده دم‌کردم، تا آخر نوشتید. آدم‌ها حرف نمی‌زنند، اما اثر می‌گذارند.»

بهرام غرق در نگاهش شد. پرستو هنوز به او نگاه نمی‌کرد. داشت پرونده‌ها را مرتب می‌کرد. اما گویی پشت پلک‌هایش، او را می‌دید.

آن روزها، بهرام متوجه شد پرستو گاهی تا دیروقت در دفتر می‌ماند. نه برای کار اضافه، برای اینکه جایی نرود. بهرام یک شب پرسید: «خانواده نداری؟»

«دارم. مادرم در کرج. خواهرم در رشت. اما نمی‌روم پیششان. نمی‌خواهم ببینند شکسته شدم. نمی‌خواهم ببینند سیزده ساله بودم که مرا به زور شوهر دادند، پانزده ساله که کتک خوردم، نوزده ساله که طلاق گرفتم، حالا در سی‌سالگی هنوز دارم می‌دوم تا خودم را پیدا کنم. خانواده‌ام از من انتظار یک قهرمان دارند. من فقط یک زن فراری هستم.»

بهرام سیگارش را خاموش کرد. «من هم فراری‌ام. از خانه‌ای که کسی در آن نیست. از زنی که سال‌ها پیش از من جدا شد، اما طلاق نگرفتیم. از دو پسرم که وقتی می‌بینمشان، می‌ترسم روزی مثل من شوند. فرار، گاهی قهرمانی نیست. گاهی فقط نفس کشیدن است.»

پرستو برای اولین بار به چشمانش نگاه کرد. نگاهشان در نور کم چراغ دفتر، به هم گره خورد. یک لحظه کوتاه، اما به اندازه یک عمر.

«بهرام… من این دفتر را دوست دارم. چون اینجا کسی قضاوتم نمی‌کند. شما قاضی نیستی. تو وکیلی. برایم کافی است.»

آن شب، بهرام او را تا در ساختمان بدرقه کرد. باران نمی‌بارید، اما هوا سرد بود. پرستو کت نداشت. بهرام کت خود را درآورد و روی شانه‌هایش انداخت. «فردا می‌آورمش.»

پرستو بوی کت را کشید. بوی سیگار و عطر کهنه. بوی مردی که خسته بود اما تسلیم نمی‌شد.

«نمی‌آورمش. نگهش می‌دارم. برای روزهای بارانی.»

و رفت. بهرام ماند و به دستان خالی‌اش نگاه کرد. چیزی را از دست نداده بود. اما چیزی را پیدا کرده بود. شاید خودش را. شاید او را.

فصل سوم: کت، باران و نگاه

کت را پس نداد. روز بعد، با یک کت دیگر آمد. این یکی هم کهنه بود، اما تمیز. پرستو پرسید: «برای من کت خریدی؟»

«نه. مال خودم بود. دومی. یکی را تو بردی، یکی را من پوشیدم. نصف نصف.»

پرستو خندید. خنده‌اش کوتاه بود، مثل یک نفس عمیق. «حقوق من را کسر کن.»

«حقوق تو را که نمی‌دهم، کسر کنم چه؟ نه، هدیه است. اولین هدیه عمرم به یک منشی.»

«اولین هدیه؟ زنت که گرفته.»

«زنم از من هدیه نگرفت. طلاق گرفت. قبل از اینکه هدیه بدهم.»

پرستو دیگر نخندید. جدی شد. «پس خیلی از زندگی خبر نداری. آدم وقتی هدیه می‌دهد که دوست دارد. تو کسی را دوست نداشتی؟»

بهرام به پنجره نگاه کرد. باران می‌بارید. قطرات روی شیشه می‌لغزیدند، مثل اشکی که صورت را پایین می‌آید.

«شاید الآن دارم یاد می‌گیرم. دیر است؟»

پرستو جواب نداد. فقط رفت پشت میز پذیرش نشست و پرونده‌ای را باز کرد. اما صفحه را ورق نزد. داشت به حرف‌های ناگفته فکر می‌کرد.

هفته‌ها گذشت و رابطه‌شان فراتر از کارفرما و کارگر شد. گاهی تا نیمه‌های شب می‌نشستند و از قانون حرف می‌زدند. از ماده ۱۰۶۳ تا ۱۰۷۰ (نکاح منقطع). از ماده ۱۱۳۳ (طلاق). از ماده ۲۹۵ (قصاص). پرستو مواد را حفظ بود، بهرام تفسیر می‌کرد. گویی دو شاگرد یک استاد قدیمی بودند که سال‌هاست مرده، اما هنوز حرف‌هایش در کتاب‌ها زنده است.

یک شب، پرستو پرسید: «بهرام، تو چرا وکیل شدی؟»

«برای اینکه آدم‌ها بدانند قانون فقط برای دزدها و قاتل‌ها نیست. قانون برای نجات هم هست. برای بخشیدن. من پرونده‌ای داشتم، زنی شوهرش را کشته بود. دفاع مشروع. رهایش کردند. آن روز فهمیدم وکالت یعنی مرز باریک بین مرگ و زندگی. دوست دارم روی آن مرز راه بروم.»

پرستو دستش را روی میز گذاشت. نزدیک دست بهرام. نه روی آن، فقط نزدیک. بهرام دستش را تکان نداد. نفس‌هایشان آرام بود. باران شدیدتر شده بود. صدای برخورد قطرات به شیشه، مثل ضربان قلب بود.

«پرستو… من می‌خواهم از تو چیزی بپرسم. چیزی که شاید حقم نباشد.»

«بپرس. وکیل که حق ندارد؟»

«در وکالت، حق با موکل است. تو موکل من نیستی. تو منشی منی. اما… آیا تا به حال کسی تو را دوست داشته؟ واقعاً دوست داشته، نه به خاطر بچه دار شدن، نه به خاطر خانواده. فقط به خاطر خودت؟»

پرستو دستش را عقب کشید. اشک در چشمانش حلقه زد، اما نریخت.

«نه. هیچ کس. تو اولین کسی هستی که این سوال را پرسیدی. بقیه پرسیدند "چرا بچه نداری؟" یا "چرا طلاق گرفتی؟" تو پرسیدی "کسی دوستت داشته؟" جواب منفی است. هیچ کس. شاید خودم هم دوست نداشتم خودم را. شاید الآن دارم یاد می‌گیرم.»

بهرام دستش را دراز کرد و اشک را از گوشه چشم پرستو پاک کرد. انگشتش سرد بود، اما لمس‌اش گرم.

«پس من اولین باشم. نه به عنوان وکیل، نه به عنوان کارفرما. به عنوان یک آدم تنها که آدم lonely تنها را پیدا کرده. من تو را دوست دارم، پرستو. نمی‌دانم از کی. شاید از روز اول که گفتی "من کتاب حقوق خوندم تو زندان". یا شاید وقتی کتم را بوییدی و گفتی "برای روزهای بارانی نگهش می‌دارم". نمی‌دانم. اما می‌دانم که دوست دارم. بدون قرارداد، بدون مهریه، بدون سند رسمی.»

پرستو دست او را گرفت. برای اولین بار. «بهرام… من قانون مدنی را حفظ‌ام. می‌دانم بدون سند رسمی، این حرف‌ها هیچ ارزشی ندارد. اما قانون مدنی را که خواندم، نفهمیدم عشق یعنی چه. حالا فهمیدم. عشق یعنی تو، با این دفتر کوچک، با این چای تلخ، با این کت کهنه. عشق یعنی همین. من هم دوست دارم. اما می‌ترسم. می‌ترسم اگر سند رسمی نباشد، یک روز صبح بیدار شوم و ببینم هیچ کدام مان یادمان رفته چرا دوست هم داشتیم.»

بهرام دستش را رها نکرد. «پس سند رسمی می‌خواهی. عقد موقت. یک سال. اگر بعد از یک سال، عشق تمام شد، قانون را نگه می‌داری و می‌روی. اگر تمام نشد، عقد را تبدیل به دائم می‌کنیم. شرط می‌بندم؟»

پرستو سری تکان داد. «شرط می‌بندم. به شرطی که یک سال دیگر، همین جا، همین ساعت، باران ببارد. بعد من می‌آیم و می‌گویم دوست دارم. تو هم بگو. بعد عقد را دائم کنیم.»

آن شب، باران می‌بارید. بهرام و پرستو تا صبح در دفتر ماندند. نه خوابیدند، نه حرف زدند. فقط دست در دست هم، به صدای باران گوش دادند. و هر کدام در دلش، برای اولین بار، کسی را داشت که بی‌قید و شرط دوستش داشت. یا لااقل می‌خواست دوست داشته باشد.

فصل چهارم: عقد در سکوت

بیست و پنجم دی ۱۳۹۰. سردترین روز زمستان. برف نمی‌بارید، اما باد چنان می‌وزید که استخوان‌ها را می‌لرزاند. بهرام و پرستو با دو شاهد وارد دفترخانه در خیابان آزادی شدند. پرستو چادر عقد نداشت. همان چادر مشکی را پوشیده بود. بهرام کت و شلوار پوشیده بود، اما کراوات نداشت. می‌گفت: «کراوات مال وکلای دلال است. من وکیل مردمم.»

قاضی صیغه را خواند. مدت: یک سال. مهریه: یک جلد قانون مدنی، چاپ سوم، با جلد سخت. قاضی تعجب کرد. «آقای ایزدی، شما همیشه با قراردادهایتان عجیب هستید. مهریه کتاب؟»

بهرام جدی بود. «قانون، بهترین مهریه است. اگر روزی خواست از من جدا شود، با قانون می‌تواند حق خودش را بگیرد. اگر نه، قانون می‌ماند و عشق. هر دو ماندگارند.»

پرستو امضا کرد. بهرام امضا کرد. شاهدها امضا کردند. بیرون که آمدند، پرستو دستمال کاغذی‌ای درآورد و بینی بهرام را گرفت. «از سرما قرمز شده. شبیه آدمبرفی شدی.»

بهرام خندید. «تو هم شبیه فرشته برفی شدی. اسمت که فرشته است. فرشته برفی پرستو.»

«پرستو یعنی پرستو. پرنده کوچک مهاجر. همیشه در سفر. همیشه در جستجوی بهار. شاید تو بهار من باشی.»

دست در دست هم، رفتند به خانه آجودانیه. خانه کوچک با یک درخت کاج در حیاط خلوت و پنجره‌ای رو به کوچه. بهرام بخاری را روشن کرد. پرستو چای ریخت. همان چای ساده بدون شکر. نشستند کنار بخاری. نه حرفی، نه نگاهی. فقط بودن.

شب که شد، پرستو به عکس دو پسر بهرام روی طاقچه نگاه کرد. «بهار و تابستان؟»

«آره. بهار هشت ساله، تابستان شش ساله. اسم‌هایشان را من نگذاشتم. زنم گذاشت. من رفتم سر کار، برگشتم دیدم شناسنامه‌ها آمده. بهار و تابستان. فصلی که من نبودم.»

پرستو عکس را برگرداند. «بگذار بعداً جای بهتری برایش پیدا کنیم. حالا… حالا ما هستیم. همین کافی است.»

بهرام نزدیک‌تر شد. بوی چای و بوی باران (با اینکه باران نمی‌بارید) در اتاق پیچیده بود. «پرستو… من چیزی از تو نمی‌خواهم جز اینکه باشی. همان طور که هستی. با زخم‌هایت، با فرارهایت، با کتاب‌هایت. فقط باش.»

پرستو دستش را روی قلب بهرام گذاشت. «می‌تپد. برای من؟»

«برای تو. از روز اول.»

آن شب، در نور کم چراغ خواب، پرستو برای اولین بار در سال‌ها، بی‌آنکه کسی او را مجبور کرده باشد، اشک ریخت. نه از غم، از شگفتی. شگفتی از اینکه کسی او را بدون قرارداد، بدون بچه، بدون هیچ چیز، فقط به خاطر خودش دوست دارد. و این، بزرگ‌ترین هدیه عمرش بود.

فصل پنجم: روزهای عاشقی در سکوت

ماه‌های اول زندگی مشترک، شبیه یک معجزه بود. پرستو هر روز صبح زودتر از بهرام بیدار می‌شد. صبحانه درست می‌کرد: نان و پنیر و گردو، یا گاهی املت. چای را همان جوری دم می‌کرد که بهرام دوست داشت. بعد بیدارش می‌کرد با یک بوسه روی پیشانی.

«بهرام، بلند شو. دادگاه منتظرت است.»

«بگذار پنج دقیقه دیگر. تو بوی خوبی می‌دهی. بوی صبح.»

پرستو می‌خندید و می‌رفت لباس هایش را آماده کند. شلوار و کت و شلوار را همیشه شب قبل اتو می‌کرد. می‌گفت: «وکیل باید مرتب باشد. بی‌مرتبی در لباس، یعنی بی‌مرتبی در استدلال.»

بهرام در دادگاه، پرونده‌هایش را با خونسردی همیشگی پیش می‌برد. اما وقتی به خانه برمی‌گشت، دیگر وکیل نبود. یک مرد بود با زخم‌های کهنه و عشقی تازه.

یک شب، پرستو شام درست کرده بود: خورشت فسنجان. بهرام پرسید: «از کجا یاد گرفتی؟»

«از مادرم. او هم بلد نبود. یاد گرفت برای پدرم. من هم یاد گرفتم برای تو. اگر چه پدرم مرد، مادرم تنها ماند. اما من تو را تنها نمی‌گذارم. قسم خوردم.»

بهرام قاشق را زمین گذاشت. «پرستو… نکند که بترسی. نکند که از فردا بترسی. من هم می‌توانم تنها بمانم. قبل از تو تنها بودم. اما با تو، تنهایی معنا ندارد. تو پرنده‌ای، پرستو. پرنده‌ها از تنهایی نمی‌ترسند، از قفس می‌ترسند. من قفس تو نیستم؟»

پرستو دستش را روی دست بهرام گذاشت. «تو قفس نیستی. تو آسمانی. هر روز صبح، باز بودن. هر شب، آبی. من در تو پرواز می‌کنم. این را حس می‌کنی؟»

بهرام دستش را برگرداند و کف دست پرستو را بوسید. «حس می‌کنم. مثل باد. مثل باران. مثل اولین باری که قانون مدنی را خواندم و فهمیدم قانون فقط ماده نیست، روح است. تو روح من شدی، پرستو. بدون تو، من فقط یک مشت ماده هستم. با تو، قانون معنا دارد.»

آن شب، تا دیروقت بیدار ماندند. حرف زدند از آینده. از بچه دار شدن. از لرستان. از قبرستان پدر بهرام که سال‌ها بود نرفته بود. از گریه‌هایی که هر دو پنهان می‌کردند. و از عشقی که داشتند یاد می‌گرفتند چگونه بی‌آسیب بماند.

اما عشق، هرگز بی‌آسیب نمی‌ماند. مخصوصاً وقتی یک راز بزرگ در میان باشد.

فصل ششم: رازی که طاقت آورد

دو سه ماهی از عقدشان گذشته بود که پرستو متوجه شد بهرام دیگر مثل سابق نیست. پرونده‌هایش را سر وقت تمام نمی‌کرد. گاهی بی‌حوصله بود. یک شب، پرستو از او پرسید: «بهرام، چی شده؟ دلخوری؟»

بهرام سیگاری روشن کرد. (با اینکه پرستو گفته بود سیگار را کم کند.) «پرستو… من باید یک چیزی به تو بگویم. چیزی که شاید از اول باید می‌گفتم. اما می‌ترسیدم تو بروی.»

«بگو. من پرستوم. پرنده فراری. ولی تو اگر راست بگویی، من فرار نمی‌کنم. از دروغ فرار می‌کنم، نه از حقیقت.»

بهرام ته سیگار را خاموش کرد. نگاهش را از پرستو دزدید. «من نمی‌توانم بچه دار شوم. دکترها گفته‌اند. مشکلی دارم که قابل درمان نیست. دو پسرم را قبل از این مشکل داشتم. بعد از آن… دیگر نه. من می‌دانم تو بچه می‌خواهی. هر شب قانون مدنی را که می‌خوانی، زیر ماده ۱۱۶۹ (حق حضانت) خط می‌کشی. می‌دانم بچه می‌خواهی. من نمی‌توانم بدهم. اگر می‌خواهی بروی… برو. حق داری.»

پرستو به او نگاه کرد. نه با ترحم، نه با خشم. با چشمانی که داشتند یاد می‌گرفتند چطور بدون قضاوت نگاه کنند.

«بهرام… من سیزده ساله بودم که به زور شوهرم دادند. پانزده ساله بودم که کتک خوردم. نوزده ساله طلاق گرفتم. تمام عمرم را دیگران برایم تصمیم گرفتند. الآن اولین بار است که خودم می‌خواهم تصمیم بگیرم. من می‌مانم. نه به خاطر بچه، نه به خاطر قانون. به خاطر تو. به خاطر اینکه تو اولین کسی هستی که به من گفتی "اگر می‌خواهی برو، برو". هیچ کس تا حالا به من نگفت برو. همیشه گفتند "بمان". تو گفتی "برو". یعنی آزادیم گذاشتی. من می‌مانم چون می‌خواهم بمانم، نه چون مجبورم.»

بهرام اشک ریخت. برای اولین بار در سال‌ها. مردی که در دادگاه هیچ گریه‌ای نمی‌کرد، پشت میز آشپزخانه، مقابل زنی که چای ساده دم می‌کرد، گریه کرد. پرستو بلند شد و او را در آغوش گرفت. موهایش را نوازش کرد.

«گریه کن بهرام. گریه برای مردها حرام نیست. گریه برای آدم‌هاست. تو آدمی. من هم آدم. بیا با هم گریه کنیم برای تمام چیزهایی که نشد. بعد فردا صبح، پاشو برو دادگاه، برای آن چیزهایی که می‌شود.»

آن شب، هر دو گریه کردند. و بعد، در آغوش هم به خواب رفتند. مثل دو تکه چوب در سیل، که به هم چسبیده‌اند تا غرق نشوند.

اما سیل، آرام نمی‌گیرد. تازه شروع شده بود.

فصل هفتم: انصراف از عشق

با اینکه پرستو ماند، چیزی در او شکسته بود. نه به خاطر بهرام، به خاطر خودش. از سیزده سالگی در ذهنش بود: «زن که می‌شوی، باید مادر شوی.» مادرش هر روز این را به او گفته بود. مادرشوهر اولش هر روز فریاد زده بود. حتی خواهرهایش در مهمانی‌ها زیرچشمی نگاهش می‌کردند و می‌گفتند: «بیچاره، بچه نداره. زندگی ناقصه.»

پرستو نمی‌خواست بهرام را مقصر بداند. اما هر بار که بچه‌های دیگران را می‌دید، دلتنگ می‌شد. هر بار که عکس بهار و تابستان را نگاه می‌کرد، غصه می‌خورد. نه اینکه بخواهد جای آن‌ها باشد. می‌خواست خودش هم یک بهار داشته باشد. یک تابستان. یک فصل عاشقی که مال خودش باشد.

بهار ۱۳۹۱ بود. یک شب، پرستو تا صبح بیدار ماند. فردای آن روز، چمدانش را بست. بهرام که از خواب بیدار شد، دید چمدان کنار در است.

«کجا؟»

«بهرام… من می‌روم.»

مداد از دستش افتاد. «چرا؟ مگر نگفتی می‌مانی؟»

«گفتم. اما نمی‌توانم. هر روز که می‌بینم چقدر دوستم داری، بیشتر عذاب می‌کشم. چون می‌دانم روزی می‌آید که من تو را به خاطر بچه نداشتن مقصر بدانم. و تو مقصر نیستی. من بیمارم. بیمار این فکر که زن یعنی مادر. نمی‌توانم درمانش کنم. اگر بمانم، تو را می‌خورم. از درون. آهسته. مثل موریانه. بهتر است بروم. تو زنده بمانی. تو وکالت را دوست داری. مردم را دوست داری. به آنها خدمت کن. من… من می‌روم گم شوم. شاید روزی پیدایم کردی. شاید نه.»

بهرام از جا بلند شد. چمدان را برداشت و برد داخل اتاق. «نمی‌گذارم بروی. قانون اجازه نمی‌دهد. عقد ما یک ساله است. تو تعهد داری.»

پرستو خندید. خنده‌ای تلخ. «بهرام، تو خودت قانون مدنی را مهریه من کردی. ماده ۱۱۳۳ می‌گوید زوج می‌تواند هر وقت بخواهد طلاق دهد. اما نمی‌گوید زوجه نمی‌تواند برود. قانون ساکت است. من از سکوت قانون استفاده می‌کنم. می‌روم.»

بهرام در را بست. پشتش را به در تکیه داد. «اگر بروی، من به دنبت می‌آیم.»

«نمی‌آیی. تو مرد تعهدی. تعهد داری به موکل‌هایت، به دادگاه، به عدالت. من فقط یک زنم. یک زن که در میان هزاران پرونده گم می‌شود. مرا گم کن بهرام. برای خودت بهتر است.»

پرستو چمدان را برداشت. در را باز کرد. برگشت و نگاه کرد. همان نگاه اول. خیس از اشک‌های نریخته. «قانون مدنی را می‌برم. هر شب یک ماده می‌خوانم و به تو فکر می‌کنم. خداحافظ بهرام.»

در بسته شد. بهرام به مدت پنج دقیقه به در نگاه کرد. بعد برگشت پشت میز و قانون مدنی را باز کرد. ماده ۱۱۳۳ را خواند. خط کشید زیرش. «زوج می‌تواند هر وقت بخواهد طلاق دهد.» نوشت: «اما زوجه می‌تواند هر وقت بخواهد برود. قانون هیچ نگفته. شاید وقتش رسیده بگویند.»

اما کسی نبود که بشنود. فقط سکوت. سکوت مردی که عشق را با قانون اشتباه گرفته بود. و زنی که قانون را با عشق.

بخش دوم: سقوط در بهشت دروغین

فصل هشتم: سایت همسریابی

پرستو دوباره رفت به همان اتاق کوچک در شهرری. سقف نم‌زدگی دیوارها برگشته بود، شیشه شکسته را با روزنامه گرفته بود، و باز هم تنها بود. اما این بار، تنهایی فرق داشت. این بار طعمِ انتخاب داشت. نه طعم فرار. او انتخاب کرده بود برود. و این، از هر فرار دیگری، سخت‌تر بود.

روزها را با کتاب خواندن می‌گذراند. همان قانون مدنی را ورق می‌زد و زیر بعضی مواد خط می‌کشید. لبخند می‌زد.

یک ماه بعد، تصمیم گرفت دوباره زنده بماند. نه فقط نفس بکشد، واقعاً زنده بماند. توی اینترنت گشت. به یک سایت همسریابی برخورد. در نگاه اول، از آن بیزار شد. ولی بعد فکر کرد: «چه اشکالی دارد؟ آدم‌ها در خیابان هم آشنا می‌شوند. این هم یک خیابان است. فقط دیجیتال.»

نیمرخ ساخت. اسم مستعار نگذاشت. نوشت: «پرستو، ۳۱ ساله، طلاق‌گرفته، بدون فرزند، جویای ازدواج دائم. علاقه‌مند به کتاب، قانون، سکوت.»

سه روز بعد، پیام آمد.

«سلام پرستو. من حامدم. ۳۷ ساله. مجرد. مهندس عمران. از خدا می‌خواهم نصیبم کنی. اگر موافقی، اجازه بده خواستگار بفرستم.»

پرستو جواب داد: «خواستگار ندارم. خودت بیا.»

فصل نهم: آشنایی در کافه میرداماد

کافه‌ای در میرداماد، طبقه اول، کنار پنجره. حامد ده دقیقه زودتر رسیده بود. وقتی پرستو وارد شد، از جا بلند شد. خوش‌تیپ بود، اما خوش‌تیپی‌اش از جنس آرایش و لباس نبود. از جنس صورت کشیده و چشمانی بود که خستگی‌شان صادقانه بود.

«پرستو خانم؟ من حامدم. خوشحالم.»

نشستند. قهوه سفارش دادند. حامد اول حرف زد: «می‌دانی چرا تا ۳۷ سالگی ازدواج نکردم؟ چون نمی‌خواستم هر کسی. خانواده‌ام… خانواده خاصی هستند. مادرم خیلی محافظه‌کار است. خواهر نداری. برادر دارم، هومن. پدرم فوت کرده. اما عمویم… عمویم خیلی معروف بود. شهید شد.»

«چطور شهید شد؟»

حامد مکث کرد. «شما خبر داری از… یک دادستان معروف در اوایل انقلاب؟»

پرستو رنگش پرید. «سروش؟»

سکوت. حامد سرش را پایین انداخت. «عمویم. فرهاد سروش. من حامد سروش هستم. راستش را بخواهی، اسم فامیل را عوض کردم تا راحت‌تر زندگی کنم. ولی مادرم، توران سروش، هنوز هم با همین اسم زندگی می‌کند. من نمی‌خواستم اول جلسه به تو بگویم. می‌ترسیدم بترسی.»

پرستو نفس عمیقی کشید. خواست بلند شود. اما چیزی او را نگه داشت. شاید خستگی تنهایی، شاید کنجکاوی، شاید هم شانسِ دوم برای یک زندگی تازه.

«نترسیدم، حامد. من از اسم نمی‌ترسم. از آدم می‌ترسم. تو چطور آدمی هستی؟»

حامد دستش را روی میز گذاشت، کف دست باز. «آدم ساده‌ای هستم. مادرم زیاد دخالت می‌کند. من زیاد نمی‌توانم نه بگویم. اما اگر تو قبول کنی، سعی می‌کنم بهتر شوم. قول می‌دهم.»

پرستو به دست او نگاه کرد. دستِ مهندسی، پینه‌های کار. انگشتانی که نه حلقه داشت، نه تظاهر. دستش را روی دست حامد نگذاشت. اما گفت: «بیا مادرت را ببینم.»

فصل دهم: خانه توران خانم

خانه توران سروش در منطقه کامرانیه بود. خانه بزرگ، با حیاطی پر از درخت، و حوضی که ماهی‌های قرمز داشت. توران خانم، زنی بود هفتاد ساله، با صورتی چروکیده اما چشمانی تیزبین. همان جا، در مجلس زنانه، با چادر نماز نشسته بود و قرآن می‌خواند.

پرستو که وارد شد، توران از روی جانمازی بلند نشد. فقط نگاه کرد. بالا و پایین.

«تو همانی که پسرم تعریف می‌کرد؟»

«بله مادر. پرستو هستم.»

«طلاق‌گرفته‌ای؟»

«بله.»

«چند سالت است؟»

«۳۱.»

«نازایی نداری؟»

پرستو خونسردی خود را حفظ کرد. «نه. می‌توانم بچه دار شوم. آزمایش کرده‌ام.»

توران یک ابرو بالا انداخت. «خب. بنشین. چایت را می‌دهم. اگر پسرم تو را می‌خواهد، من حرفی ندارم. اما شرط دارم.»

«چه شرطی؟»

«تو خانه من زندگی می‌کنید. من تازه بیوه شده‌ام. پسرم باید کنارم باشد. شما هم همین طور. کارهای خانه دست تو. من استاد اخلاق هستم. کلاس‌های مذهبی دارم. تو هم باید بیایی. من بهت یاد می‌دهم زن خوب چه جوری باید باشد.»

پرستو نگاه کرد به حامد. حامد به زمین نگاه می‌کرد. نگفت نه. نگفت آره. فقط سکوت کرد.

و پرستو در همان سکوت، فهمید شاید دارد اشتباه می‌کند. اما خسته بود. خسته از دویدن. خسته از نه گفتن. گفت: «قبول.»

فصل یازدهم: عروسی بی‌سروصدا

عقد در خانه توران برگزار شد. مهمان‌ها کم بودند. چند نفر از بستگان نزدیک. آخوند صیغه را خواند. مهریه، صد و چهارده سکه بهار آزادی. پرستو امضا کرد. حامد امضا کرد.

هیچ کس نمی‌دانست پرستو یک سال پیش، با همان دست، پای عقدنامه موقت دیگری را امضا کرده بود. مهریه‌اش یک جلد قانون مدنی. آن یکی وکیل بود، این یکی مهندس. آن یکی زن را درک می‌کرد، این یکی حتی جرأت نگاه به چشمان مادرش را نداشت.

شب عروسی، حامد به پرستو نزدیک شد. گفت: «می‌دانی من عاشقتم؟»

پرستو دروغ گفت: «من هم عاشقتم.» اما در دالان‌های ذهنش، صدایی می‌گفت: «کاش بهرام بود. کاش بهرام بود و این شب، بوی چای می‌داد و بوی کاغذ کهنه. نه بوی گلاب و اسپند.»

فصل دوازدهم: دخالت‌های روزانه

زندگی در خانه توران، جهنم بود. اما جهنمی آرام. جهنمی با قرآن و نماز و مهمانی‌های مذهبی.

توران هر روز چیزی داشت: «پرستو، این غذا مال ما نیست. ما خانواده سروش هستیم. غذا باید مجلسی باشد.» یا «پرستو، چرا با خواهرت تلفنی حرف زدی؟ خواهرت کجاست؟ حاشیه شهر؟ از آن‌ها دوری کن.» یا «پرستو، من امروز می‌خواهم کلاس اخلاق داشته باشم. تو باید چای بدهی. و یک ساعت هم بنشینی تا از زن مسلمان حرف بزنم.»

پرستو سکوت می‌کرد. اما سکوت، هر روز سنگین‌تر می‌شد.

حامد که از سر کار برمی‌گشت، می‌پرسید: «چطوری؟» پرستو می‌گفت: «خوبم.» دروغ می‌گفت. حامد می‌دانست. اما نمی‌پرسید چرا.

یک شب، پرستو در اتاق خواب، صدای گریه حامد را شنید. از لای در نگاه کرد. حامد روی تخت نشسته بود و به عکس پدرش نگاه می‌کرد. «بابا، کاش بودی. مادر دارد ما را می‌بلعد. من قدرت ندارم جلویش بایستم.»

پرستو در را بست و به اتاق خودش برگشت. دیگر گریه‌ای برای حامد نداشت. فقط یک حسرت داشت: کاش بهرام را ول نکرده بود. کاش قانون مدنی را هر شب نمی‌خواند تا یادش بیاورد چه کسی را از دست داده.

فصل سیزدهم: انفجار

بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲. هوا سرد بود. برف می‌بارید، مثل روزهای اول آشنایی با بهرام.

توران صبح زود فریاد زد: «پرستو، شنیده‌ام می‌خواهید بروید خانه مستقل؟ اجازه نمی‌دهم.»

پرستو از اتاق بیرون آمد. «مادر، ما یک کوچه آن‌تر می‌رویم. شما می‌توانید هر روز بیایید.»

«من نمی‌آیم. شما کجا می‌روید؟ به حامد گفتی؟ حامد حرفی ندارد. تو هستی که داری می‌بریش. تو که از اول به درد این خانواده نمی‌خوردی. زن طلاق‌گرفته. بدون پدر. حومه شهری. حالا می‌خواهی پسرم را از من بگیری.»

پرستو نفس عمیق کشید. «مادر، من دارم از شما خواهش می‌کنم. فقط یک کوچه آن‌تر…»

«خفه شو!»

توران به طرف پرستو آمد. موهای پرستو را گرفت. پرستو فریاد کشید: «رهایم کن! چشم‌هایم را جراحی کرده‌ام!»

اما توران محکم‌تر کشید. پرستو روی زمین افتاد. دستش به میله آهنی قالی‌بافی خورد. آن را برداشت. نمی‌دانست چه کار می‌کند. ضربه اول روی شقیقه چپ نشست. ضربه دوم روی پیشانی. ضربه سوم روی جمجمه.

توران روی زمین افتاد. خون از زیر سرش پخش شد. روی فرش ابریشمی. فرشی که توران از کربلا آورده بود.

صدای تق تق آونگ ساعت دیواری. ساعت ده صبح. بعد سکوت.

پرستو ایستاد. دست‌هایش می‌لرزید. به میله نگاه کرد. آهن سرد بود و خون‌آلود. به توران نگاه کرد. زن هفتاد ساله، استاد اخلاق، خواهر شهید سروش، روی زمین افتاده بود.

«مادر… مادر… بیدار شو… خواهش می‌کنم…»

پاسخی نیامد.

پرستو دوید سمت تلفن. شماره بهرام را گرفت. همان شماره‌ای که قول داده بود دیگر نگیرد.

سه بار زنگ خورد.

«بله؟»

صدایش. همان صدا. عمیق، خسته، آرام.

«بهرام… من پرستو…»

«پرستو؟ چی شده؟ چرا صدایت می‌لرزد؟»

«مادرشوهرم را کشتم.»

سکوت.

«بهرام… کمکم کن…»

خط یک دقیقه سکوت کرد. بعد: «آدرس بده. می‌آیم. اما پرستو… این آخرین بار است که برایت قانون را می‌شکنم.»

بخش سوم: جنایت و مکافات

فصل چهاردهم: نیسان و جاجرود

بهرام نیم ساعت بعد آمد. نه با ماشین شخصی‌اش، با یک نیسان وانت قدیمی که از دوست‌اش قرض گرفته بود. دو کارگر افغانی هم با خودش آورده بود، تنومند و کم‌حرف. به پرستو گفته بود: «بگو وسایل خانه را جابه‌جا می‌کنیم.»

وقتی وارد خانه شد، بوی خون در راهرو پیچیده بود. توران روی همان فرش کربلا افتاده بود. صورتش سفید، چشمانش نیمه‌باز. بهرام ایستاد. دستی به دیوار کشید. نفس عمیقی کشید که ریه‌هایش پر از بوی آهن شود.

«پرستو… چرا به من زنگ زدی؟ چرا به پلیس نه؟»

پرستو کنار دیوار لم داده بود. می‌لرزید. «اگر پلیس بیاید، خانواده شوهرم مرا می‌کشند. تو نمی‌شناسی شان. آنها در این کشور هر کاری می‌توانند بکنند. من را بدون محاکمه تیرباران می‌کنند.»

«به خاطر همین باید خودت را تسلیم می‌کردی. قانون از تو محافظت می‌کند.»

«قانون؟» پرستو خندید. خنده‌ای خشک و شکسته. «قانون محافظ من بود وقتی سیزده ساله به زور شوهرم دادند؟ قانون کجا بود؟ تو خودت وکیلی. بگو ببینم قانون از کدام زن کتک‌خورده محافظت کرده؟»

بهرام حرفی نزد. چمدان بزرگش را باز کرد. پلاستیک سیاه ضخیم آورد. جسد را در پتو پیچید، بعد در پلاستیک. طناب آورد و محکم بست. وزن جسد را روی شانه‌اش کشید. پرستو کمک کرد. دو نفری از پله‌ها پایین بردند.

کارگرها در نیسان منتظر بودند. بهرام گفت: «بار را بگذارید توی وانت. برویم جاجرود.»

جاده پیچ در پیچ بود. برف می‌بارید. شیشه ماشین بخار کرده بود. پرستو دستش را روی شیشه کشید و به بیرون نگاه کرد. کوه‌ها سفید بودند، مثل روز عروسی مرده‌ها.

«پرستو… آن شب که رفتی، چرا نگفتی به کجا می‌روی؟»

«می‌ترسیدم تو منو قانع کنی بمانم.»

«اگر مانده بودی، الان اینجا نبودیم.»

پرستو به دست‌هایش نگاه کرد. «اگر مانده بودم، شاید تو را هم کشته بودم. از شدت عشق. عشق هم می‌تواند بکشد، بهرام. درست مثل عصبانیت.»

بهرام چیزی نگفت. فقط گاز داد. جاده تاریک بود و چراغ‌های ماشین، دو شمشیر نوری در دل برف.

در جاجرود، زمین باز بود. خلوت. نیسان را کنار جاده خاکی پارک کرد. پیاده شدند. کارگرها بار را پایین آوردند. پلاستیک سیاه در نور مهتاب، مثل یک تابوت کوچک می‌درخشید.

بهرام پلاستیک را کنار زد تا صورت توران را ببیند. کاری که نباید می‌کرد.

کارگرها هم دیدند. یکی از آنها به فارسی شکسته فریاد زد: «این مرده است؟ مرده است؟» جواب که نشنید، دوان دوان به طرف ماشین رفت. نفر دوم هم دنبالش. نفر سوم هم.

نیسان را روشن کردند و رفتند. صدای موتور در دل شب پیچید و خاموش شد.

بهرام و پرستو ماندند و پلاستیک سیاه.

«چکار کنیم؟» پرستو پرسید.

«باید جسد را اینجا بگذاریم.»

«تنها؟»

«تنها.»

بهرام پلاستیک را کامل باز کرد. جسد در آن بیابان سرد، رها شد. روی برف. صورت توران رو به آسمان بود. مهتاب روی گونه‌های چروکیده‌اش می‌تابید.

«برویم،» گفت و دست پرستو را گرفت.

پرستو یک لحظه ایستاد. به جسد نگاه کرد. «ببخشید مادر. نمی‌خواستم.» بعد برگشت و سوار نیسان شد. بهرام گاز داد. برف رد لاستیک‌ها را پر می‌کرد. انگار هیچ‌کس از آن جاده نگذشته بود.

فصل پانزدهم: فرار و دستگیری

سه روز بعد، جسد پیدا شد. چوپانی در دماوند به پلیس خبر داده بود. وقتی مأموران رسیدند، صورت توران را برف پوشانده بود. فقط دست‌هایش بیرون بود، انگار در حال دعا.

خبر که رسید، اولیای دم — حامد و هومن — به بهشت زهرا رفتند. حامد گریه می‌کرد. هومن ساکت بود. اما نگاهش عجیب بود. نگاه کسی که نه فقط مادر، که آبروی خانواده را هم از دست داده.

پلیس آگاهی تحقیقات را شروع کرد. خیلی زود فهمیدند قتل خانوادگی است، نه سیاسی. ردِ خون در خانه توران پیدا شد. برس مو، تار مو، اثر انگشت.

پرستو همان شب دستگیر شد. در اتاق کوچکش در شهرری، نشسته بود و قانون مدنی می‌خواند. ماده ۲۹۵: «قتل عمدی موجب قصاص است.» در را که زدند، کتاب را بست و گذاشت روی طاقچه. دستبند را که انداختند، لبخند زد. «می‌دانستم می‌آیید. دیر کردید.»

در بازجویی، همه چیز را گفت. جز یک چیز: نقش بهرام را نگفت. گفت تنها جسد را برده. گفت با اتوبوس برده. اما کارگران افغانی دستگیر شده بودند. آنها همه چیز را گفتند. وانت، بهرام، جاجرود.

بهرام را هم دستگیر کردند.

فصل شانزدهم: وکیل گریزان

بهرام اما دستگیر نشد. فرار کرد.

همان شب که پرستو را گرفتند، بهرام در دفترش بود. تلفن زنگ زد. دوستش در آگاهی خبر داد: «بهرام، فرار کن. اسمت افتاده.»

پرستو را گرفته بودند. کارگرها اعتراف کرده بودند. بهرام وسایلش را جمع کرد. عکس بچه‌هایش را برداشت، یک کتانی، و پنجاه هزار تومان پول نقد. بقیه را گذاشت روی میز، با یک یادداشت: «برای کسانی که وکیل ندارند.»

بهار ۱۳۹۳ بود. بهرام به خیابان انقلاب رفت. در یک انتشارات کوچک، پشت کانتر ایستاد. به صاحبش گفت: «کار می‌خواهم. هر کاری. کتاب جابه‌جا کنم، بار بزنم، جارو بکشم.»

صاحب انتشارات، پیرمردی بود به نام حاج رحیم. ریش سفید داشت و عینک ته‌استکانی، درست مثل بهرام. نگاهش کرد. «تحصیلات داری؟»

«نه.»

«از کجایی؟»

«لرستان.»

«اسمت؟»

«فرهاد.»

«قبول. از فردا بیا. روزی بیست و پنج تومان، ناهار با خودت.»

بهرام شد کارگر انتشارات. هر روز کتاب جابه‌جا می‌کرد. کتاب‌های اصول فقه، مکاسب، کفایه، تفسیر المیزان. دست‌هایش زخم می‌شد، اما ذهنش کار می‌کرد. ذهنش هیچ وقت تعطیل نمی‌شد.

یک روز، در راهروی باریک انتشارات، دو نفر داشتند بحث می‌کردند. یکی آخوند بود با عمامه مشکی، یکی هم استاد دانشگاه با کت و شلوار. بحث بر سر قاعده فقهی «الجمع مهما امکن اولی من الطرح» بود.

آخوند می‌گفت: «یعنی هر وقت دو دلیل با هم تعارض داشتند، اگر بتوانیم یکی را حمل بر دیگری کنیم، بهتر از این است که یک دلیل را کنار بگذاریم.»

استاد می‌گفت: «نه حاج آقا، این اشتباه است. جمع یعنی هر دو را به کار ببندیم، حتی اگر به نظر بیاید با هم نمی‌خوانند. برای همین می‌گویند اولی من الطرح، نه مساوی با طرح.»

بهرام کتاب‌ها را زمین گذاشت. بدون اینکه بایستد، گفت: «استاد، بنظر من جمع دو دلیل بهتر نیست تا اولویت یک دلیل. جمع یعنی هر دو را به شکلی تفسیر کنیم که کار کنند. طرح یعنی یکی را بمباران کنیم. قانون مثل یک پل است. شما یک پایه‌اش را که نمی‌کنید بکشید.»

راهرو ساکت شد. آخوند برگشت و به بهرام نگاه کرد. «این کیه؟»

حاج رحیم گفت: «کارگر ماست.»

«کارگر؟ این کمتر از فقه خارج نخوانده. اشتباه نکن.»

حاج رحیم بهرام را صدا کرد. «پسر، تو که گفتی بی‌سوادی.»

بهرام عرق سردی زد. «من… یه کتاب خوندم، یه جایی.»

«کدام کتاب؟»

«یادم نیست.»

استاد دانشگاه جلو آمد. «تو اسمت چیه؟»

«فرهاد.»

«فرهاد اهل کجایی؟»

«لرستان.»

استاد به چشمانش نگاه کرد. نگاهش طولانی شد. «تو بهرام ایزدی نیستی؟ وکیل؟»

بهرام یک قدم عقب رفت. «نه، اشتباه می‌کنید.»

اما حاج رحیم فهمیده بود. «فرهاد… فردا با مدارک بیا. اگر نه، خودم به پلیس زنگ می‌زنم.»

بهرام آن شب دیگر برنگشت.

فصل هفدهم: حرم

مشهد. بهار ۱۳۹۳. هوای مشهد در اردیبهشت، بوی نارنج و گلاب می‌داد. بهرام با اتوبوس آمده بود، با یک چمدان کوچک و هفتاد هزار تومان پول. وارد حرم که شد، رواق‌ها را گشت. جایی پیدا کرد در طبقه بالا، نزدیک ضریح، که خلوت بود. شب را همانجا ماند. با زائرها نماز خواند، نان و پنیر خورد، و به پرتره های کاشی‌کاری ضریح نگاه کرد.

روزها به روزها پیوست. یک هفته، دو هفته، یک ماه. بهرام در حرم گم شده بود. لباس ساده پوشیده بود، ریش گذاشته بود، هیچ کس او را نمی‌شناخت. تنها یک شب، در صحن آزادی، بوی عطر بهرام را یاد پرستو انداخت. همان عطر ارزان قیمتی که پرستو درون کمد بهرام گذاشته بود. «برای روزهای بارانی،» گفته بود. حالا باران نمی‌بارید. اما دلش بارانی بود.

یک روز از حرم بیرون زد. رفت به رستورانی در خیابان نواب صفوی. چلوکباب خورد. صاحب رستوران، مردی بود با گردن کلفت و خالکوبی روی دست. به بهرام نگاه کرد و گفت: «غریب به نظر می‌رسی.»

«اهل لرستانم.»

«چرا این حرفا؟ لهجه نداری. لهجه تو تهرانیه. تو فراری هستی. از قضا یا از جنایت؟»

بهرام چای را سر کشید. «کسی که فراری است، نه از قضا فرار می‌کند، نه از جنایت. از اشتباه فرار می‌کند.»

مرد خندید. «اشتباه که گناه نیست.»

«اما تاوانش مثل گناه است.»

مرد نگاهی به اطراف انداخت. «من یک دوستی در کلانتری دارم. می‌تواند برایت سند درست کند، اسم عوض کند، برایت شغل پیدا کند. فقط ده میلیون می‌خواهد.»

بهرام همه پولش را روی میز گذاشت. «دویست هزار تومان دارم. نه ده میلیون. ممنون.»

از رستوران بیرون زد و دیگر برنگشت. اما همان شب، در حرم، دید دو مرد لباس شخصی در صحن قدم می‌زنند و به همه نگاه می‌کنند. فهمید دیگر باید برود. ماندن در مشهد خطرناک شده بود.

سوار اتوبوس شد و برگشت تهران.

فصل هجدهم: دفتر دوست

تهران، پاییز ۱۳۹۳. بهرام ریش بلندی داشت و عینک آفتابی. موهایش را هم کوتاه کرده بود. شبیه خودش نبود. به جرأت افتاد و رفت به دفتر دوست قدیمی‌اش، اورنگ. همکلاسی دانشگاه، دکترای حقوق جزا، دفتری در نیاوران.

اورنگ در را باز کرد. نگاه کرد. «نمی‌شود باور کنم. بهرام؟»

«سلام اورنگ.»

کشاندش داخل. در را بست. «می‌دانی چه خبر است؟ پرستو محکوم به قصاص شده. تو هم به عنوان همدست. حکم جستجویت را داده‌اند. چرا نیامدی خودت را تسلیم کنی؟»

«چون هنوز پرونده را نخوانده‌ام. می‌خواهم بدانم دقیقاً چه اتهامی به من می‌زنند. مشارکت در قتل؟ یا جابه‌جایی جسد؟»

«جابه‌جایی جسد. همین کافی است تا چند سال زندان بروی.»

بهرام نشست. «پس من همدست قتل نیستم. من فقط بعد از قتل کمک کردم. قانون می‌گوید جابه‌جایی جسد جرم است، اما مجازاتش با مشارکت در قتل فرق دارد. من می‌توانم از این اتهام فرار کنم. فقط به یک وکیل خوب نیاز دارم.»

اورنگ نفس عمیقی کشید. «من وکیلی تو هستم. اما اول باید تسلیم شوی.»

«می‌دانم.»

همان شب، پلیس به دفتر اورنگ ریخت. کسی خبر داده بود. بهرام دستگیر شد. دستبند را که انداختند، خندید. «بالاخره. بیست و چهار ماه فرار، کافی بود.»

مامور گفت: «خوش آمدی بهرام خان. منتظرت بودیم.»

فصل نوزدهم: اوین

سلول انفرادی شماره ۹. اوین. ابعاد: دو متر در سه متر. یک تخته، یک پتو، یک دستشویی که هر روز خراب بود، و یک لامپ مهتابی که شب و روز خاموش نمی‌شد.

بهرام روزهای اول را با قدم زدن گذراند. از یک دیوار تا دیوار دیگر، هفت قدم. برمی‌گشت، هفت قدم. هزار بار، ده هزار بار. بعد فهمید این کار دیوانه‌اش می‌کند. نشست و شروع کرد به نوشتن با خودکار روی دیوار. مواد قانون. مواد ۲۹۵ تا ۳۱۰ قانون مجازات. هر روز یکی را می‌نوشت.

بعد از یک ماه، صدای جیرجیر شنید.

سوسک. بزرگ بود، سیاه، با شاخک‌هایی که مثل آنتن رادیو تکان می‌خورد. از سوراخ دستشویی آمد بیرون و شروع کرد به راه رفتن روی دیوار.

بهرام با او حرف زد: «سلام. تو هم حبسی؟»

سوسک ایستاد. انگار نگاهش کرد.

بهرام برایش اسم گذاشت: «سوسکی

بابک هر شب می‌آمد. همیشه ساعت یازده. می‌نشست روی دیوار روبروی تخته و بهرام برایش از زندگی می‌گفت. از پرونده‌هایی که برده بود، از زن و بچه‌هایی که جا گذاشته بود، از پرستو. از آن شب بارانی در ونک، از چای تلخ، از قانون مدنی.

بابک فقط گوش می‌کرد. گاهی شاخک‌هایش را تکان می‌داد، انگار می‌گوید «فهمیدم.»

یک شب، بهرام نیمه‌های شب بیدار شد. دید بابک روی سینه‌اش راه می‌رود. سنگینی‌اش را حس کرد. «بابک، تو شاید تنها موجودی باشی در این دنیا که بدون قضاوت به حرفم گوش می‌دهی. نه مثل قاضی، نه مثل وکیل، نه مثل پرستو. تو فقط یک سوسکی. و همین هم تو را صادق‌ترین موجود عالم کرده.»

روز یکصد و هفتاد و پنجم، بابک نیامد.

بهرام یک ساعت منتظر ماند. دو ساعت. به سوراخ دستشویی نگاه کرد. به کمد. به زیر تخته. نبود.

آن شب، بهرام گریه کرد. نه برای پرستو، نه برای بچه‌هایش، نه برای قانونی که تا ابد از دستش گرفته بودند. برای یک سوسک. مامور صبح که آمد، دید روی تخته نشسته و اشک می‌ریزد.

«چته بهرام؟»

«سوسکی رفته.»

«سوسکی کیه؟»

«دوست من.»

مامور به دیوار نگاه کرد. پر بود از مواد قانون. «بهرام، تو دیوانه شده‌ای. فردا پرونده‌ات را می‌فرستند دادگاه. آماده باش.»

فصل بیستم: بازجویی

اتاق بازجویی، نور سفید. میز فلزی، سه تا صندلی. بهرام روبه‌روی دو مرد نشسته بود. یکی لباس شخصی، موهای جوگندمی، عینک دودی. دیگری یونیفرم پوشیده بود با سبیل کلفت.

«بهرام ایزدی. تو متهمی به مشارکت در قتل عمدی توران سروش. بگو جبران کنم؟»

بهرام به عینک دودی نگاه کرد. «من قتل نکردم. من فقط حمل جسد کردم. اون هم به درخواست همسرم پرستو. همسری که تا یک سال قبل با من رابطه قانونی داشت.»

«صیغه را می‌گویی.»

«بله، ازدواج موقت. طبق قانون مدنی ایران. ماده ۱۰۷۵: مدت نکاح منقطع باید معین باشد. یک سال معین بود. شما که نمی‌گویید قانون مدنی حرام است؟»

جوگندمی لبخند زد. «نه. می‌گوییم تو به قتل کمک کردی.»

«کمک به قتل یعنی چه؟ من نه اسلحه دادم، نه نقشه کشیدم، نه حتی از قتل خبر داشتم قبل از وقوع. وکیل مدافع من، دکتر اورنگ، به شما ثابت خواهد کرد که این اتهام، مشارکت نیست. مشارکت یعنی قبل از قتل، با علم به قتل، در آن دخالت کنم. من بعد از قتل وارد شدم. جسد را جابه‌جا کردم. اتهام باید «امحای ادله قتل» باشد.»

جوگندمی مداد را گذاشت کنار. «بهرام جان، خودت را به کوچه علی چپ نزن. می‌دانی پرستو با کی ازدواج کرده بود؟ با حامد سروش. پسر توران سروش. و توران سروش، خواهر شهید فرهاد سروش. همان دادستانی که منافقین ترور کردند. تو فکر می‌کنی قاضی به حرف «امحای ادله» گوش می‌دهد؟»

بهرام خونسرد بود. «قاضی باید به قانون گوش بدهد، نه به اسم فامیل. قانون برای همه یکسان است. اگر برای من یکسان نباشد، شما دارید در دادگاه انقلاب شرکت می‌کنید، نه دادگاه کیفری.»

بازجویی هفت ساعت طول کشید. در پایان، قرار بازداشت موقت صادر شد. اتهام: «امحای ادله قتل» نه «مشارکت در قتل». بهرام نفس راحتی کشید. یک نبرد را برده بود. جنگ اما ادامه داشت.

فصل بیست و یکم: دادگاه

سالن دادگاه کیفری استان تهران، شعبه هشتم. قاضی رحمانی. پاییز ۱۳۹۴.

پرستو را آوردند. چادر زندان، صورت لاغر، موهای جوگندمی که حالا ریشه‌های سفید پیدایش بود. بهرام را هم آوردند. ریش بلند، چشم‌های گودرفته. یک نگاه به هم انداختند. همان نگاه. مثل نگاه آن شب بارانی در ونک. فقط این بار، پشت شیشه بود و زنجیر.

اولیای دم — حامد و هومن — نشسته بودند. حامد گریه می‌کرد. هومن ساکت بود. پشت سرشان، چند نفر از بستگان سروش نشسته بودند، با لباس مشکی و صورت‌های عبوس.

نماینده دادستان کیفرخواست را خواند. «قتل عمدی، جابه‌جایی جسد، همدستی بعد از جرم.»

نوبت پرستو شد. ایستاد. دست‌هایش می‌لرزید. اما صدایش آرام بود. «من توران سروش را کشتم. اختلاف داشتیم. او موهایم را گرفت. من دفاع کردم. نمی‌خواستم بکشمش. فقط می‌خواستم دست از سرم بردارد. پشیمانم. هر شب برایش قرآن می‌خوانم.»

قاضی پرسید: «چند ضربه زدی؟»

«سه ضربه. با میله قالی‌بافی.»

«جسد را کجا بردی؟»

پرستو نگاه کرد به بهرام. بهرام سرش را تکان داد: «نگو.»

اما پرستو گفت: «بهرام کمکم کرد. من تنها نمی‌توانستم. جسد را با نیسان بردیم جاجرود. در بیابان رهایش کردیم.»

سالن به هم ریخت. حامد فریاد زد: «بهرام قاتل است! قاتل!»

قاضی عصایش را زد. «سکوت!»

نوبت بهرام شد. ایستاد. نفس عمیقی کشید. «من در قتل نقشی نداشتم. وقتی رسیدم، جسد بود. می‌خواستم به پلیس زنگ بزنم. پرستو التماس کرد نکنم. از ترس خانواده حامد. گفتم اگر نزنی، شریک جرم می‌شوی. گفت بهتر از مردن است. من اشتباه کردم. قبول دارم. اما قاتل نیستم.»

اورنگ وکیل مدافع بلند شد. «موکل من به جرم جابه‌جایی جسد قابل مجازات است. اما اتهام مشارکت در قتل وارد نیست. دلیل می‌خواهم. مدرک می‌خواهم. هیچ مدرکی دال بر آگاهی موکل من از قتل قبل از وقوع وجود ندارد.»

قاضی وارد شور شد. سه ساعت بعد، حکم آمد: «پرستو مهرانی به جرم قتل عمد، محکوم به قصاص نفس. بهرام ایزدی به جرم جابه‌جایی جسد و همدستی در پنهان کردن جنایت، محکوم به پنج سال حبس تعزیری.»

پرستو را که می‌بردند، برگشت و به بهرام نگاه کرد. لبخند زد. همان لبخند یک لبه. انگار می‌گفت: «قانون مدنی را فراموش نکن.»

بهرام چشم بست. حکم را شنید. حبس را قبول داشت. اما قصاص پرستو، تیری بود که قلبش را نشانه رفته بود.

بخش چهارم: نجوا در سکوتگاه مرگ

فصل بیست و دوم: صدای خش خش عالم

سلول انفرادی بود. شب قبل از اجرای حکم.

پرستو روی تخته سیمانی دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد. چراغ زندان خاموش بود، اما نور مهتاب از پشت میله‌های پنجره می‌تابید. سایه‌های میله روی صورتش راه می‌رفتند، مثل انگشتانی که خط خطی می‌کشند.

یک روز قبل، خواهر و برادرش به ملاقاتش آمده بودند. برادرش گریه می‌کرد. خواهرش نمی‌توانست حرف بزند. فقط پرستو بود که آرام بود. انگار نه برای خودش، که برای آن‌ها سعی می‌کرد قوی باشد.

«نگران نباشید. من با خدا کار دارم. خدا وکیلم بهتر از بهرام است.»

برادرش گفت: «پرستو، فردا صبحه… خبر نداری؟»

پرستو سرش را تکان داد. «می‌دانم. از اول می‌دانستم. فقط به مادر چیزی نگویید. بگویید درمانگاه هستم.»

خواهرش هق هق می‌کرد. «چطور بگوییم درمانگاه؟ مادر هر روز اخبار می‌بیند. می‌فهمد.»

«بگویید عمل کردم. یک ماه دیگر می‌آیم. خدا بزرگ است. شاید یک ماه دیگر، همه چیز درست شد.»

اما می‌دانست درست نمی‌شود. آخرین باری که قانون مدنی را باز کرده بود، زیر ماده ۲۹۵ خط کشیده بود: «القتل العمدی موجب قصاص است.» زیرش نوشته بود: «و العفو اذا اَولیٰ.» اما اولیای دم نه رضایت داشتند، نه اولویت. فقط کینه.

آن شب، پرستو نخوابید. نه از ترس، از انتظار. مثل سفر طولانی که چمدان‌ات را بسته‌ای، فقط مانده سوار شدن. ساعت دو نیمه شب، مأموران آمدند. در سلول را باز کردند.

«پرستو، بیا. وقت شده.»

پرستو بلند شد. چادر نمازش را پوشید. قانون مدنی را برداشت و زیر بغلش زد. مأمور گفت: «کتاب را نمی‌توانی ببری.»

«مهریه‌ام است. با آن ازدواج کردم. با آن می‌میرم.»

مأمور نگاهش کرد. چیزی نگفت. گذاشت ببرد.

او را به سوله اجرای احکام بردند. سوله بزرگ و سرد بود. لامپ‌های مهتابی، نوری سفید و بیروح می‌ریختند. یک چوبه دار در وسط، صندلی زیر آن. طنابی که انتظار می‌کشید.

شش مرد دیگر هم آنجا بودند. بعضی جوان، بعضی میان‌سال. یکی با ریش بلند داشت قرآن زمزمه می‌کرد. یکی دیگر با نگهبان شوخی می‌کرد، اما صدایش می‌لرزید. پرستو به آن که شوخی می‌کرد نزدیک شد.

«داداش، اسمت چیست؟»

«سعید. سعید چهل ساله. دو تا بچه دارم. تازه دوتاشون. دوقلو بودن. اسمشون رو روشن و ماهان گذاشتم. مادرشون می‌گه اگه امروز اعدام بشی، اسم روشن رو عوض می‌کنه می‌ذاره تاریک. زنه شوخیه.»

پرستو خندید. «من بچه ندارم. شاید برای همین راحت‌تر می‌میرم. نگران نباش. مردن خیلی سخت نیست. موندن سخت‌تر است.»

سعید گریه کرد. پرستو دستمالی از جیبش درآورد و به او داد. «گریه نکن. من تا چند دقیقه دیگر می‌میرم. تو می‌مونی. برای روشن و ماهان. برای مادرشون. قوی باش.»

اولیای دم — حامد و هومن — وارد شدند. حامد گریه می‌کرد. هومن خشک و ایستاده بود. صورتش مثل یک سنگ قبر. پرستو به طرفشان رفت. التماس کرد: «ببخشید. می‌دانم مادرتان را کشتم. پشیمانم. هر شب برایش قرآن می‌خوانم. به خدا پشیمانم. ببخشید…»

حامد سرش را برگرداند. هومن فقط گفت: «خواهر شهید بود. ما نمی‌بخشیم.»

مأمورها پرستو را به سمت چوبه دار بردند. دست‌هایش را بستند. طناب را دور گردنش انداختند. پارچه سیاهی روی چشمش کشیدند. دنیا سیاه شد. فقط صداها ماند.

صدای خش خش کفش‌هایش روی سیمان. صدای نفس‌های خودش. صدای گریه سعید از آن طرف سوله. صدای قرائت قرآن مرد ریش بلند. و بعد… صدای دیگری.

صدایی نه از این دنیا. نه از بلندگو، نه از دهان کسی. از توی گوشش. از توی مغزش. از توی روحش. خش خش عالم. انگار تمام اتم‌های جهان داشتند با هم حرف می‌زدند. انگار برگ‌های درختان تاریخ داشتند زیر پای زمان خش خش می‌کردند. انگار خدا داشت با زبانی که نه عربی است نه فارسی، چیزی می‌گفت.

«آرام باش. هنوز امید هست.»

پرستو خواست بپرسد امید به چه؟ اما نتوانست. دهانش خشک شده بود.

«هنوز آخر نشده. اولین دست… به دست بگیر…»

اولین دست. نمی‌دانست یعنی چه. اما دست‌هایش که بسته بود، انگار چیزی درونش باز شد. امید. امید احمقانه، بی‌دلیل، غیرمنطقی.

صندلی زیر پایش را کشیدند. پاهایش از زمین جدا شد. طناب دور گردنش سفت شد. نفس کشیدن سخت. سخت‌تر. سخت‌تر…

صدای باز شدن در.

فریاد هومن: «ایست! بخشیدم!»

طناب شل شد. صندلی دوباره زیر پایش آمد. زمین را حس کرد. نفس عمیق. سرفه. افتادن روی زانوها. دست‌ها باز شد. پارچه از چشم برداشته شد.

هومن ایستاده بود کنار قفسه. حامد پشتش گریه می‌کرد. قاضی عسگرزاده داشت دستانش را می‌مالید. مسئول زندان اشک می‌ریخت.

پرستو به هومن نگاه کرد. «چرا؟»

هومن گفت: «مادرم معلم اخلاق بود. دیشب خوابش را دیدم. گفت پسرم، پرستو را ببخش. اگر نبخشی، من نمی‌بخشم تو را.»

پرستو خواست بلند شود، اما نتوانست. پاهایش بی‌حس بود. روی زمین ماند. به چوبه دار نگاه کرد. به طناب. به نور مهتابی.

و بعد، برای اولین بار در تمام این سال‌ها، بی‌کنترل گریه کرد. نه هق هق آرام. گریه بلند و انفجارگونه. گریه کسی که از چاه برگشته. گریه کسی که مرده و دوباره زنده شده.

سعید از آن طرف فریاد زد: «پرستو! تو بخشیده شدی! برام دعا کن!»

پرستو روی زمین افتاده بود و اشک می‌ریخت. صدایش در نمی‌آمد. فقط لب‌هایش حرکت می‌کرد. چیزی زمزمه می‌کرد. بعداً به بهرام گفت آن لحظه چه زمزمه می‌کرده: «قانون مدنی، ماده ۲۹۵… القتل العمدی موجب قصاص است. الا العفو… الا العفو…»

بخش پنجم: وکیل گریزان (ادامه)

فصل بیست و سوم: شب‌های بی‌خوابی در تهران

خبر دستگیری پرستو که به بهرام رسید، همان شب دفتر را جمع کرد. عکس بچه‌هایش را برداشت، قانون مدنی‌ای که از پرستو مانده بود را برداشت (نسخه دوم، با حاشیه‌نویسی‌های پرستو)، و یک کتانی. بقیه را گذاشت روی میز با یک یادداشت: «به نام خدا. هر کس این دفتر را می‌خواهد، بردارد. فقط موکل‌های بی‌پول را یادتان نرود.»

از پله‌های پشتی ساختمان پایین رفت. ماشینش را همان جا در پارکینگ رها کرد. نمی‌خواست پلاک ماشین لو برود. سوار تاکسی شد و رفت به سمت جنوب تهران. به خانه دوستش، فرهاد، در شهرری.

فرهاد در را که باز کرد، یک لحظه نگاهش کرد و گفت: «خبر دارم. بیا تو.»

بهرام یک هفته در خانه فرهاد ماند. روزها پرده‌ها را می‌کشید، تلویزیون را با صدای کم نگاه می‌کرد، از آشپزخانه بیرون نمی‌آمد. فرهاد برایش غذا می‌آورد. شب‌ها که همه می‌خوابیدند، بهرام کفش می‌پوشید و می‌رفت توی حیاط خلوت. سیگار می‌کشید و به آسمان نگاه می‌کرد. ماه نمی‌آمد. همیشه ابر بود. انگار آسمان هم صورتش را پوشانده بود تا کسی او را نشناسد.

یک شب، فرهاد گفت: «بهرام، من نمی‌توانم بیشتر از این تو را نگه دارم. زنم شک کرده. دیشب پرسید این مرد کیه که انقدر ساکته؟ گفتم همکاره. گفت وکیل بی‌پرونده؟ برو بهرام. ببخش. زن و بچه دارم.»

بهرام چیزی نگفت. فردا صبح، قبل از اذان، وسایلش را جمع کرد و رفت. فرهاد یک کیسه نان و پنیر و چند تا سیب در کیفش گذاشت. بهرام گفت: «دستت درد نکنه. روزی جبران می‌کنم.»

«جبران نکن. فقط زنده بمان.»

فصل بیست و چهارم: مخفیانه به خانه

چهار ماه از فرارش گذشته بود. بهرام ریش بلندی گذاشته بود، موهایش را رنگ سیاه زده بود (رنگ نامناسبی که زیر نور آفتاب سبز می‌زد)، و عینک آفتابی دودی می‌زد. کسی او را نمی‌شناخت. اما خودش خودش را می‌شناخت. و این بدتر بود.

یک شب، دلش برای بچه‌هایش تنگ شد. برای بهار و تابستان. برای خانه آجودانیه. برای کمدی که پر از پرونده‌های کهنه بود. برای طاقچه‌ای که عکس‌ها را برگردانده بود.

ساعت یک نیمه شب بود. از پشتبام ساختمان مجاور، روی تراس خانه‌اش پرید. کلید را زیر گلدان پیدا کرد (همان جایی که سال‌ها پیش پنهان کرده بود). در را باز کرد.

خانه بوی نم می‌داد. کسی نبود. زن و بچه‌هایش به خانه مادرزنش رفته بودند. پلیس چند بار خانه را گشته بود، اثاثیه را ریخته بود، کفش‌ها را جابه‌جا کرده بود. یک جفت دستکش لاستیکی روی میز افتاده بود. سازمانی. مال پلیس.

بهرام به آرامی راه رفت. کفش‌هایش را درآورده بود. پاهایش روی فرش سرد، صدا نمی‌داد. به اتاق بچه‌ها رفت. تخت بهار و تابستان خالی بود. عکس آن‌ها روی کمد بود. عکسی که دو سال پیش در شمال گرفته بودند. بهار داشت بستنی می‌خورد، تابستان داشت گریه می‌کرد. بهرام عکس را برداشت و زیر پیراهنش چسباند.

بعد رفت توی اتاق خودش. کمد را باز کرد. یک پیراهن از آن برداشت. بوی عطر کهنه‌اش هنوز روی آن بود. پیراهن را بو کرد. مثل یک دیوانه. اشک ریخت.

صدای باز شدن در.

نفسش حبس شد.

زنش، ندا، وارد شد. چراغ را روشن کرد. بهرام در تاریکی ایستاده بود. ندا نگاه کرد. نمی‌توانست صورتش را ببیند. اما قدش را، شانه‌هایش را، نحوه ایستادنش را.

«بهرام؟»

سکوت.

«بهرام، تو هستی؟»

«آره. ندا، منم. بیا تو را بغل کنم. آخرش است.»

ندا نزدیک شد. در نور کم چراغ خواب، صورت بهرام را دید. ریش بلند، موهای سیاهِ رنگ‌شده‌ای که زیرش موهای سفید پیدایش بود، چشمان گودرفته. شبیه آدم‌های فیلم‌های نوآر بود. شبیه خودش، اما غریب.

«بهرام، من به پلیس زنگ می‌زنم.»

«نزن. بگذار فقط پنج دقیقه بچه‌ها را ببینم. کجایند؟»

«خانه مادرم. فراری‌شان دادم. پلیس هر روز می‌آید. بچه‌ها از مدرسه آمده‌اند، می‌گویند بابا قاتل است. بهار دیگر حرف نمی‌زند. تابستان شب‌ها کابوس می‌بیند. خودت را تسلیم کن بهرام. برای بچه‌هات. برای من. بگذار تمام شود.»

بهرام عکس را از زیر پیراهنش درآورد. نشان داد. «این را می‌برم. بگو بهار و تابستان بابا دوستشان دارد. بابا قاتل نیست. بابا اشتباه کرده. خیلی فرق دارد.»

ندا عکس را گرفت. «خودت بهشان بگو. زنده بمان. بعد برو بهشان بگو. من کاری نمی‌کنم. برو. فقط برو.»

بهرام از راه پشتی رفت. روی پشت بام، قبل از پریدن به ساختمان مجاور، برگشت و به خانه نگاه کرد. ندا چراغ اتاق را خاموش کرده بود. فقط نور مهتاب بود. و سایه درخت کاج که روی دیوار می‌رقصید.

همان درختی که پرستو دوست داشت.

فصل بیست و پنجم: لرستان، خاک پدری

بعد از تهران، بهرام به لرستان رفت. به خرم‌آباد. شهری که در آن به دنیا آمده بود، پدرش در آن زمین کشاورزی داشت، و از آن فرار کرده بود تا وکیل شود.

اتوبوس شبانه بود. پاسپورت جعلی نداشت، اما ریش و عینک آفتابی‌اش کافی بود. کسی دنبال یک وکیل فراری در اتوبوس خرم‌آباد نمی‌گشت.

خانه پدری خالی نبود. پدرش — کشاورز — و مادرش آنجا زندگی می‌کردند. بهرام شبانه رفت. در زد. پدر آمد.

یک لحظه نگاه کرد. بعد گفت: «بهرام؟»

«بابا… منم.»

پیرمرد دستش را باز کرد. بغض کرد. «بیا تو. مادرت خوابه. بیدارش نکن. بگذار صبح ببیند. قلبش ضعیفه.»

بهرام وارد شد. خانه بوی نان و خاک می‌داد. دیوارهای گلی، حیاطی با یک درخت گردوی صد ساله. حوضی که پر از آب نبود. پدرش مردی بود با دست‌های پینه‌بسته و صورت آفتاب‌خورده. کلاهش را همیشه به یک طرف کج می‌گذاشت.

«پسرم، گندم‌ها را دیدی؟ امسال باران خوب بود. گندم‌ها تا زانو شده. تو رفتی شهر وکیل شدی. اما زمین هیچ وقت تو را فراموش نکرد. بیا ببین پدرت هنوز همان است که بود. خم شده زیر آفتاب. پشتش درد می‌کند. اما نمی‌گوید.»

بهرام گریه کرد. «بابا، من ممکنه زندانی بشم. ممکنه سال‌ها نبینمت.»

«زندان که جای خوبی نیست. اما بدتر از فرار است. خودت را تسلیم کن. زمین منتظرت می‌ماند. ما هم.»

آن شب، بهرام زیر درخت گردو خوابید. صبح که مادر بیدار شد و او را دید، نان تازه پخت. یک قرص را گذاشت سر سفره پدر، قرص دیگر را گذاشت جلوی بهرام. گریه نکرد. زن کشاورز بود. زن کشاورز گریه بلد نیست. بلد است نان بپزد و صبر کند.

فصل بیست و ششم: کارگری در رستوران و ساختمان

بهرام یک ماه در لرستان ماند. اما خبر آمد که پلیس تهران به لرستان زنگ زده. عکس بهرام را فرستاده بودند. پدر گفت: «بهرام، باید بروی. دیشب دو تا موتورسوار جلوی خانه ایستادند. نگاه کردند. فردا می‌آیند توی خانه. برو.»

بهرام چمدانش را بست. زیر درخت گردو رفت. دستش را روی پوست درخت کشید. «ببخش رهایت می‌کنم. مثل پدرم. مثل همه.»

آن شب، سوار اتوبوس شد و رفت سمت کرمانشاه.

کرمانشاه، رستوران «خاطره». صاحبش، نصرت، مردی بود با سبیل کلفت و شکم بزرگ. بهرام با لهجه لری (همان لری که سال‌ها بود فراموش کرده بود) گفت: «کار می‌خوام. هر کاری. ظرف بشورم، بار بزنم، جارو بکشم.»

نصرت نگاهش کرد. «لهجه‌ات لری‌ست اما کف دستت نرمه. وکیل بودی؟»

بهرام رنگش پرید.

«نترس. من وکیل‌دوست دارم. وکیل برادرم را از زندان درآورد. بیا کار کن. ولی نگو کی هستی. هر کس پرسید، بگو فرهادم. از نورآباد. بی‌سواد. قبول؟»

«قبول.»

بهرام شد فرهاد. ظرف می‌شست از صبح تا شب. دست‌هایش زخم می‌شد از مایع ظرف‌شویی. کمرش درد می‌کرد از خم شدن. شب‌ها در انبار رستوران می‌خوابید روی یک تشک کهنه. صبح که بیدار می‌شد، بوی پیاز و نفت می‌داد.

یک روز، مشتری‌ها داشتند از قصاص حرف می‌زدند. یکی گفت: «شنیدی اون زنی که خواهر شهید سروش رو کشته بود، بخشیده شد؟ پای چوبه دار!»

بهرام ظرف را زمین گذاشت. گوش داد.

مشتری دیگر گفت: «آره. وکیلش هم فراریه. می‌گن رفته خارج.»

بهرام لبخند زد. رفته خارج. اگر می‌دانستند انبار رستوران «خاطره»، «خارج» است، چه می‌گفتند؟

دو ماه بعد، رستوران را ترک کرد. نصرت مشکوک شده بود. یک شب گفت: «فرهاد، تو خیلی کتاب می‌خونی. برای یه ظرف‌شوی زیاد کتاب می‌خونی. برو. نمی‌خوام گیر بیفتم.»

بهرام رفت. بعد از کرمانشاه، قم. رستوران «سارا»، توی بازار. این بار فقط بار می‌زد. دیگ‌های بزرگ مس را از آشپزخانه تا حیاط می‌برد. یک روز، دیگ داغ از دستش لیز خورد و روی پایش افتاد. پایش سوخت، بیمارستان نرفت (مدارک نمی‌خواست)، خودش با پیاز و نمک درمان کرد. جای زخم تا سال‌ها ماند.

بعد از قم، اصفهان. کارگر ساختمانی در یک برج در حال ساخت. کلاه ایمنی زرد به سر می‌گذاشت، جلیقه نارنجی می‌پوشید، و زیر آفتاب سوزان اصفهان، آجر جابه‌جا می‌کرد. هیچ کس به او شک نمی‌کرد. کارگرهای افغانی و ترکیه‌ای دورش بودند، هیچکس حرف نمی‌زد. هر کس داستانی داشت. داستان بهرام، عادی‌ترین داستان بود.

یک روز، استادکار گفت: «تو چطور اینقدر راحت ارتفاع می‌ری؟ وکیل بودی؟»

بهرام دیگر رنگش نپرید. «نه. بزکوب بودم. گوسفند می‌چراندم لرستان.»

«پس چرا انقدر کتاب می‌خونی؟»

«قانون دامداریه. پدرم یادم داد.»

استادکار خندید. «قانون دامداری که کتاب نداره.»

«داره. اسمش قانون مدنیه. ماده ۵۸۵ می‌گه هر کس مال غیر را ببرد، محکوم به رد مال می‌شه. گوسفند که مال منه. برم دارن. پس رد مال واجبه.»

استادکار گیج شد و رفت. بهرام آجرها را چید. هر آجر، یک یادآوری بود. هر ردیف، یک ماده قانون. هر دیوار، یک پرونده نیمه‌کاره.

فصل بیست و هفتم: ملاقات‌های مخفیانه

در تمام این مدت، بهرام دو بار دیگر به تهران برگشت. هر بار شب، هر بار از پشتبام، هر بار مثل یک سایه.

بار اول، برای دیدن پسرهایش رفت. ندا هماهنگ کرده بود. در پارک ملت، ساعت ۱۰ شب. بهار و تابستان را آورده بود. بهار ده ساله بود، تابستان هشت ساله. چشم‌هایشان شبیه بهرام بود.

بهرام از پشت یک درخت آمد. کلاه بیسبال به سر داشت، ماسک جراحی زده بود. بچه‌ها ترسیدند.

«بابا؟»

«آره. بابام. بیا بغلت کنم.»

بهار عقب رفت. تابستان گریه کرد. ندا گفت: «بچه‌ها، بابا رو بغل کنید. چند وقت دیگه می‌یاد پیشتون.»

بهار گفت: «بابا، درست است تو آدم کشتی؟»

بهرام زانو زد. چشم در چشم پسرش. «نه بابا جان. بابا آدم نکشته. بابا کمک کرده به یه زن که اشتباه کرده بود. الان دارم جزای کمکم رو می‌دم. آدم کشتن بد است. کمک به آدم، بد نیست. حتی اگر اشتباه باشه. قول می‌دم برگردم و همه چی رو برات توضیح بدم.»

بهار جلو آمد. دستش را دراز کرد. بهرام او را بغل کرد. تابستان هم. هر دو را توی یک آغوش گرفت. بوی بچه‌هایش را کشید. بوی شامپو و عرق بازی. بوی زندگی.

ندا گفت: «بهرام، پلیس پرس و جو می‌کنه. من مجبورم…»

«میدونم. بگو هر چه می‌دونی. حتی محل منو. من فردا جای دیگه‌ام.»

ندا گریه کرد. بهرام دستش را روی شانه‌اش گذاشت. «ندا، تو زن خوبی بودی. من خوبی نکردم. ببخش.»

ندا دستش را زد کنار. «ببخش تو؟ نه. من نمی‌بخشم تو. اما بچه‌هات دوست دارن. واسه اونها دارم این کارو می‌کنم. برو. دیگه نیا. من زنگ می‌زنم. لطفاً فقط زنده بمون.»

بهرام رفت. همان شب، سوار اتوبوس شد و به قم برگشت. در اتوبوس، زیر نور کم، نامه نوشت برای پرستو. نمی‌دانست کجاست، نمی‌دانست نامه می‌رسد یا نه. اما نوشت:

«پرستو جان، قانون مدنی را هر شب می‌خوانم. ماده ۲۹۵ را خط کشیدم. زیرش نوشتم "القتل العمدی موجب قصاص است، الا العفو. و من عفو کند، خدا عفو می‌کند." من تو را عفو کردم. خودت را عفو کن. تو قاتل نیستی. تو یک زن بی‌پناهی بودی که یک لحظه عصبانی شد. خدا بزرگ است. امیدوار باش. هنوز امید هست. اولین دست را بگیر. دست خدا. من هم دستم را دراز می‌کنم. شاید روزی به هم رسیدیم. در سایه قانون.»

نامه را در پاکت گذاشت. روی پاکت نوشت: «زندان نسوان تهران، پرستو مهرانی.» هیچ وقت نرسید. برگشت خورد به بایگانی زندان. اما شاید پرستو به جای نامه، خودش را خواند. شاید همان خش خش عالم، همان پیام بود.

بخش ششم: خانواده در آتش

فصل بیست و هشتم: ندا، پشت خط مقدم

ندا، زن بهرام، هیچ وقت انتظار نداشت یک روز صبح، مأمورها در خانه‌شان را بزنند. ساعت شش صبح بود. بهار و تابستان هنوز خواب بودند. ندا با روسری سرِخواب رفت در را باز کرد.

ده تا مأمور. بعضی لباس شخصی، بعضی یونیفرم. فرمانده گفت: «ندا خانم؟ حکم تفتیش داریم. اجازه می‌دهید؟»

ندا کنار رفت. «بگردید. چیزی پیدا نمی‌کنید. مردیکه سال‌ها پیش از من جدا شده. من خبری ازش ندارم.»

مأمورها گشتند. کشوها را باز کردند، کمدها را زیر و رو کردند، لای لباس بچه‌ها، توی کفش‌ها، حتی سی‌دی‌های قدیمی را چک کردند. چیزی پیدا نکردند. اما همین که گشتند، کافی بود.

بهار بیدار شد. از اتاق آمد بیرون. چشمش به مأمورها افتاد. پرسید: «مامان، بابا رو دوباره دستگیر کردن؟»

ندا نتوانست جواب بدهد. یکی از مأمورها گفت: «نه پسر. داریم دنبال بابا می‌گردیم. اگه پیداش کردی، به ما زنگ بزن.»

بهار گریه کرد. تابستان هم بیدار شد. دو تا پسر بچه، با چشم‌های گریان، وسط خانه‌ای که غریبه‌ها داشتند وسایلشان را جابه‌جا می‌کردند. ندا آنها را برد توی اتاق و در را بست.

آن روز، ندا تصمیم گرفت به خانه مادرش برود. وسایل را جمع کرد. یک چمدان برای خودش، یک کوله برای بچه‌ها. قبل از رفتن، به دیوار اتاق خواب نگاه کرد. عکس عروسی هنوز آویزان بود. بهرام با کت و شلوار مشکی، ندا با لباس سفید. هر دو جوان، هر دو پر از امید. ندا عکس را از دیوار کند و برداشت. بعد رفت.

خانه آجودانیه برای همیشه خالی ماند.

فصل بیست و نهم: پدر کشاورز و مادر نگران

در لرستان، خبر که رسید، مادر بهرام بی‌قرار شد. اما سکته نکرد. زنی بود از جنس سنگ. سال‌ها بود پشت یک مرد کشاورز ایستاده بود، در سرما و گرما، در سال‌های خشکسالی و سال‌های پُرباران. مرگ پسرش را دیده بود در خواب، بارها. اما این بار، پسرش نمرده بود. فقط فرار کرده بود. فرار از مرگ نبود. فرار از زندگی بود.

پدر بهرام، مردی بود با دست‌های پینه‌بسته و صورتِ آفتاب‌خورده. کلاهش را همیشه به یک طرف کج می‌گذاشت. کفش‌هایش گلی. حتی حالا که پسرش فراری بود، صبح زود بلند می‌شد می‌رفت سر زمین. گندم‌ها را نگاه می‌کرد، جوها را. با خودش حرف می‌زد: «پسرم، کاش بودی و این زمین را می‌دیدی. امسال باران خوب بود. گندم‌ها تا زانو شده. تو رفتی شهر وکیل شدی. اما زمین، هیچ وقت تو را فراموش نکرد. بیا ببین پدرت هنوز همان است که بود. خم شده زیر آفتاب. پشتش درد می‌کند. اما نمی‌گوید.»

مادر بهرام، زهرا، هر روز صبح یک پیت نان تازه می‌پخت. یک قرص را می‌گذاشت کنار سفره پدر. قرص دیگر را می‌گذاشت سر سفره خالی بهرام. به رسم سال‌های دور، وقتی بهرام هنوز بچه بود و مدرسه می‌رفت.

پدر می‌گفت: «زهرا، نان را برای کی می‌گذاری؟ پسرم که نیست.»

زهرا می‌گفت: «هست. در دل من است. نان را برای دل خودم می‌گذارم. بخور.»

و می‌خورد. نه نان را، اشک را. اما جلوی پدر گریه نمی‌کرد. زن کشاورز بود. زن کشاورز گریه نمی‌کند. گریه را برای پشت درخت انار ذخیره می‌کند.

یک روز، تلفن خانه زنگ زد. صدای بهرام بود. از کرمانشاه.

«مامان؟»

«بهرام؟ پسرم؟ کجایی؟»

«نمی‌تونم بگم. فقط بگم زنده‌ام. خوبم. نگران نباش.»

«بیا خونه. هر چی شده. گندم‌ها را ببین. امسال عجب سالی بود. پدرت هر روز می‌گه کاش بهرام بود و این همه گندم را می‌دید. بیا پسرم.»

«نمی‌تونم مامان. پلیس دنبال منه. اگه بیام، تو رو هم گیر می‌ندازن.»

مادر بی‌صدا گریه کرد. پدر گوشی را گرفت. «بهرام، پسر. من کشاورزم. قانون را خوب بلد نیستم. اما یک چیز می‌دانم: بذر که می‌کاری، همان درو می‌کنی. تو بذر خوب کاشته بودی. وکیل شدی، به مردم کمک کردی. حالا که باد آمد و بذر را برد، صبر کن. باد که می‌ایستد، بذر می‌افتد زمین. دوباره سبز می‌شود. بیا خونه. زمین منتظرت است.»

بهرام سکوت کرد. «بابا… من نمی‌تونم. نه از ترس زندان. از ترس اینکه پرستو تنها می‌میره. اگه من برم زندان، اون هیچ کس رو نداره. شاید اعدامش کنند. من باید بمونم بیرون. وکیلیش کنم. تو خودت می‌دونی، زمین که خشک می‌شه، آب می‌خواد. پرستو تشنه است. من آبم.»

پدر آهی کشید. «پسرم، آب را که به زمین می‌دهی، خودت هم خیس می‌شوی. باش. خیس شو. بعد بیا زیر آفتاب خشک کن. خشک می‌شوی. اما زمین زنده می‌ماند. برو. قول بده برگردی.»

«قول می‌دم بابا. دوستت دارم.»

خط قطع شد. پدر گوشی را گذاشت و به مادر نگاه کرد. مادر داشت اشک می‌ریخت. اما صدا در نمی‌آورد. پدر دستش را روی دست او گذاشت. آن دست، خشک و ترک خورده از سال‌ها کار. مثل پوست درخت گردو.

«گریه نکن زهرا. پسرم بذر ماست. بذر را که بکاری، می‌روید. انشالله می‌روید.»

مادر سری تکان داد. بلند شد رفت بیرون. توی حیاط، زیر درخت گردو، گریه کرد. آن هم بی‌صدا. برای اینکه پدر صدایش را نشنود. زن کشاورز، گریه بلد نیست. بلد است تحمل کند. تا آخر.

فصل سیام: بهار و تابستان، بدون پاییز

بهار و تابستان به مدرسه جدیدی رفتند. ندا فامیلشان را عوض کرده بود. از «ایزدی» به «مهرپور». نمی‌خواست کسی بداند بچه‌های وکیل فراری هستند.

اما بچه‌ها می‌دانستند. همکلاسی‌ها می‌دانستند. پدر یکی از همکلاسی‌ها در دادگاه کار می‌کرد. خبر را پچ پچ کرده بود. «بابا این دو تا، وکیل قاتله. فراریه. مادرشون هم شریک جرم بوده.»

بهار دیگر حرف نمی‌زد. معلم چند بار با ندا تماس گرفت. «بهار تو کلاس جواب نمی‌ده. نمره هاش افتضاح شده. چی شده؟»

ندا نمی‌توانست بگوید «پدرش فراریه و مادرش (من) دارم از خجالت می‌میرم.» فقط گفت: «مشکل خانوادگی داریم. حل می‌شه. انشالله.»

اما حل نشد. تابستان شلوارش را در مدرسه خیس کرد. یازده سالش بود. خجالت کشید. دیگر به مدرسه نرفت. ندا مجبور شد معلم خصوصی بگیرد. معلم خصوصی، دختری بود به اسم زهرا، دانشجوی روانشناسی. زهرا بعد از چند جلسه به ندا گفت: «بچه‌هات نیاز به روانشناس دارن. نه معلم خصوصی. پدرشون کجاست؟»

ندا دروغ گفت: «مرده.»

زهرا دیگر نیامد. بهار و تابستان ماندند و ندا و یک خانه اجاره‌ای در غرب تهران. ندا هر شب قبل از خواب، عکس عروسی را نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد: «کاش آن روز، به جای عقد، می‌رفتم دانشگاه. کاش به جای بهرام، کس دیگری را دوست می‌داشتم. کاش… کاش…»

اما کاش، دیر بود. همیشه دیر است.

یک روز، بهار نامه‌ای نوشت. بدون فرستنده. روی پاکت نوشت: «بابا». توی نامه: «بابا، اگر این نامه را می‌خوانی، بدان من تو را می‌بخشم. بابا نیستی؟ نه. بابایی. همیشه بابا می‌مانی. بیا خانه. تابستان هر شب کابوس می‌بیند. اسم تو را می‌گوید توی خواب. بیا. ما منتظریم. بهار.»

نامه را زیر تشکش قایم کرد. ندا وقتی ملافه را عوض می‌کرد، پیدا کرد. خواند. گریه کرد. نامه را در پاکت گذاشت و گذاشت داخل کمد. امید داشت روزی بهرام بیاید و بخواند. اما آن روز، دیر نرسید. نیامد.

بخش هفتم: بازگشت و نور

فصل سی و یکم: آزادی پرستو و بوی کاه

سال ۱۳۹۹. پرستو آزاد شد.

هفت سال حبس، یک سال حبس، یک لحظه اعدام، و یک بخشش ناگهانی. همه چیز تمام شده بود. از در زندان که بیرون آمد، چشمانش را بست. آفتاب روی صورتش می‌تابید. بوی آزادی، بوی باران نبود. بوی کاه بود. از زمین‌های اطراف زندان. بوی لرستان. بوی خانه.

در ایستگاه اتوبوس، منتظر ماند. کیف کوچکی در دست داشت. همان قانون مدنی، چروکیده و لکه‌لکه. زیرش پیراهن کهنه بهرام را گذاشته بود. همان کتی که شب اول از او گرفت. «برای روزهای بارانی نگهش می‌دارم.» روزهای بارانی تمام شده بود. حالا بهار بود.

برادربزرگش آمد دنبالش. سوار پراید شدند. برادر گفت: «کجا؟»

پرستو گفت: «لرستان. می‌خواهم زمین را ببینم. گندم‌ها را. جوها را. می‌خواهم پای درخت گردو بنشینم. می‌خواهم دستم را بکنم توی خاک. سال‌هاست دستم به خاک نخورده. فقط به میله قالی‌بافی و طناب دار. می‌خواهم دوباره آدم شوم.»

برادر چیزی نگفت. گاز داد. جاده پیچ در پیچ بود. کوه‌ها سبز. بهار واقعی.

فصل سی و دوم: زیر درخت گردو

خانه پدری بهرام در خرم‌آباد. حیاط بزرگ، درخت گردوی صد ساله، حوضی که ماهی نداشت. پرستو در زد.

پدر بهرام در را باز کرد. نگاه کرد. آن زن را نمی‌شناخت. «بله؟»

«پدر بهرام؟ من پرستوم. زنی که…»

پدر حرفش را قطع کرد. «می‌دانم کی هستی. بیا تو. چند سال است منتظرت بودم.»

پرستو وارد شد. مادر بهرام زیر درخت گردو نشسته بود و نان می‌پخت. تازه از تنور درآورده بود. بوی نان، بوی زندگی. مادر نگاه کرد. بلند نشد. فقط گفت: «نان می‌خوری؟ تازه است.»

پرستو نشست کنارش. دستش را برد توی خمیر. گرم بود. نرم. زنده. «ننه جان، بهرام کجاست؟»

مادر نان را برگرداند. «نمی‌دانم. هر چند وقت یک بار زنگ می‌زند. می‌گوید زنده‌ام. خوبم. نگران نباشید. اما نیامده. از روز دستگیری تو، نیامده.»

پرستو اشک ریخت. «به خاطر من. من بودم که…»

مادر دستش را روی دست پرستو گذاشت. «دخترم، گندم که می‌کاری، خوشه می‌دهد. پسر من گندم بود. تو هم گندمی. خاک که خوب باشد، می‌روید. ما خاک خوبی داریم. صبر کن. بهار که شد، می‌روید.»

پرستو آن شب در خانه پدر بهرام ماند. در اتاق بهرام. روی تختی که بهرام توی نوجوانی رویش می‌خوابید. دیوارها پر بود از پوسترهای دادگاه، عکس وکلای معروف، و یک برگ اعلامیه از اولین پرونده‌اش. پرستو اعلامیه را خواند: «بهرام ایزدی، وکیل دادگستری، آماده دفاع از حقوق شما.» زیرش تاریخ: ۱۳۸۰. بهرام بیست و پنج ساله بود. پرستو نه ساله. کلاس سوم راهنمایی. به زور شوهر داده شده بود.

«کاش آن روز تو را می‌شناختم، بهرام. کاش وکیلم بودی. کاش می‌گفتی سیزده سالگی زن نمی‌شود. اما دیر بود. همیشه دیر است.»

آن شب را بیدار ماند. به درخت گردو نگاه کرد از پشت پنجره. باد می‌وزید و برگ‌ها خش خش می‌کردند. خش خش عالم. همان صدا.

«بهرام، هنوز امید هست. من زنده‌ام. تو زنده‌ای. اولین دست… دست من. بگیر.»

اما دستی نبود که بگیرد. فقط باد بود و برگ‌ها و دلی که برای دو نفر می‌تپید.

فصل سی و سوم: قاصدک

چند روز بعد، پرستو به تهران برگشت. به خیابان انقلاب. به همان انتشاراتی که بهرام در آن کار کرده بود. حاج رحیم هنوز آنجا بود. نگاهش کرد.

«تو همان فرشته‌ای؟»

«پرستو. اسمم پرستو است. می‌خواهم برای بهرام پیام بگذارم. هر وقت زنگ زد، بگویید پرستو آزاد شد. رفته لرستان زیر درخت گردو. منتظر است.»

حاج رحیم سری تکان داد. «پسرم، نامه بگذار. بعداً می‌دهم بهش.»

پرستو نامه نوشت. روی کاغذ ساده، با مداد:

«بهرام جان،

من آزاد شدم. تو نه. هنوز در قفس فراری. اما من در قفس نبودم. در آزادی بودم. عجیب است نه؟ تو فراری اما آزاد. من در زندان بودم اما اسیر. حالا هر دو آزادیم. فقط باید پیدایمان کنیم.

زیر درخت گردو منتظرم. قانون مدنی را آورده‌ام. می‌خواهم بیایی. بیا دائمش کنیم. این بار بدون تاریخ. تا ابد.

پرستو»

نامه را گذاشت لای یکی از کتاب‌های حقوقی. «آیین دادرسی کیفری». صفحه ۴۸۳. همان ماده‌ای که بهرام همیشه از آن حرف می‌زد. «در صورت تأخیر اجرای حکم، دادگاه می‌تواند قرار آزادی موقت صادر کند.» تأخیر افتاده بود. حالا نوبت آزادی بود.

فصل سی و چهارم: وکیل به خانه برمی‌گردد

یک سال بعد. بهار ۱۴۰۰.

بهرام از در خانه پدرش در خرم‌آباد وارد شد. ریش تراشیده بود، موهایش را کوتاه کرده بود، چمدان کوچکی در دست داشت. پدر توی حیاط نشسته بود و چپق می‌کشید.

«بابا… من برگشتم.»

پدر بلند شد. چپق از دستش افتاد. «پسرم…»

بغض کرد. پیرمرد نزدیک شد. دستش را روی شانه بهرام گذاشت. «خاک پای تو. گندم‌ها منتظرت بودند. امسال خودت باید درو کنی. من دیگر نمی‌توانم. کمرم دارد می‌شکند.»

مادر از خانه بیرون دوید. نان تازه در دستش بود. نان را انداخت توی حوض. دوید و بهرام را بغل کرد. «پسرم، پسرم، پسرم…»

گریه کرد. این بار بی‌صدا نبود. بلند. زن کشاورز بلد بود گریه کند. فقط تا حالا اجازه نداشت. حالا پسرش برگشته بود. می‌توانست.

بهرام در حیاط را نگاه کرد. «پرستو کجاست؟»

مادر گفت: «رفت بازار. نان بخرد. ولی من نان پختم. بگو بیاید، نان تازه داریم.»

بهرام خندید. «تو همیشه نان می‌پزی، مادر.»

«برای تو. برای روزی که برگردی.»

در باز شد.

پرستو وارد شد. کیفی در دست داشت. نان تازه از نانوایی. نگاهش به بهرام افتاد.

نان از دستش افتاد. کیف روی زمین. نفسش بند آمد.

«بهرام؟»

«پرستو… من برگشتم. مثل قاصدک. باد برد، باد آورد.»

پرستو جلو رفت. دستش را دراز کرد. بهرام دستش را گرفت. اولین دست. همانی که در سوله اعدام، صدای عالم گفته بود: «اولین دست… به دست بگیر.»

دست‌هایشان به هم گره خورد. سرد بودند هر دو. از سال‌ها انتظار. اما گرم می‌شدند. کم‌کم. مثل زمین زیر آفتاب. مثل گندم بعد از باران.

پدر بهرام بلند شد و به طرف خانه رفت. «زهرا، بیا بریم توی خانه. اینها حرف دارند.»

مادر خندید. «چه حرفی؟ عشق که حرف نمی‌خواهد. نگاه می‌خواهد. نگاهشان کافی است.»

پیرزن و پیرمرد رفتند توی خانه. در را بستند. حیاط خلوت شد. فقط درخت گردو بود و حوض بی‌ماهی و دو آدم که سال‌ها بود همدیگر را ندیده بودند.

بهرام دست پرستو را رها نکرد. «قانون مدنی را آوردی؟»

«آوردم.»

«بیا دائمش کنیم. این بار بدون تاریخ. تا ابد.»

پرستو نزدیک‌تر شد. بوی نان تازه می‌داد و بوی خاک. بوی زندگی. «قبول. اما با یک شرط.»

«چه شرطی؟»

«هیچ وقت دیگر از من نخواه قانون را بشکنم. از این به بعد، فقط قانون را جمع می‌کنیم. درست مثل قاعده‌ات. الجمع مهما امکن اولی من الطرح.»

بهرام لبخند زد. «قبول. اما من یک شرط دیگر دارم.»

«بگو.»

«باران که می‌بارد، کت مرا می‌پوشی. برای روزهای بارانی. نه اینکه نگهش داری برای روز مبادا. باران که می‌بارد، سردت می‌شود. کت را بپوش. من یک کت دیگر دارم. همیشه دارم. برای تو.»

پرستو خندید. همان خنده کوتاه و نفس‌عمیق. «قبول.»

و در زیر درخت گردو، در حیاطی که بوی نان تازه می‌داد، بهرام و پرستو همدیگر را بغل کردند. نه مثل عاشقان فیلم‌ها، نه مثل وکیل و موکل. مثل دو تکه چوب در سیل که بالاخره به ساحل رسیده بودند. خیس، زخمی، اما زنده.

بالای سرشان، درخت گردو برگ می‌ریخت. برگ‌ها روی شانه‌هایشان می‌نشست. خش خش می‌کردند. خش خش عالم.

صدایی می‌گفت: «آفرین. جمع کردید. طرح نکردید. قاعده را نگه داشتید. حالا بروید و زندگی کنید. قانون این اجازه را می‌دهد. قانون عشق.»

پایان

یادداشت نویسنده:

ماجرای یک پرونده واقعی است

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :