لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 24 آذر 1404

پایگاه خبری شاعر

داستان:

بارانهای دم اسبی

ان وقتها که مثل حالا نبود،دنیا اینقدر ادا واطفار نداشت. ملت که اینقدر نازنازی نبودند.پاییز که میشد.یعنی مدام و پشت سر هم چند روز بارانهای شلاقی دم اسبی امدن،طوری که چینه ها بخیسد و طاقها وابدهد وگچها وکاهگلهایش را تالاپی تقدیم قالیهای پشمی کف اتاق بکند .واه از بیخ دل ننه ها در بیاورد.که کارشان درامده بود.دران سوز وسرما باید گل میبردند وقالی پاک می کردند.که بوی پشم خیسیده تا بهار توی بینی ها غوغا بکند.که هرشب چشم مان به لکه ی خیس نم روی طاق باشد واز زور ترس خوابمان نبرد‌. در ظلمات به نظر می امد دوتا چشم سرخ ازپشت لکه به ماخیره شده اند.ومنتظرند تاما بخوابیم وانها بیایند خون ما را توی شیشه کنند وببرند برای ملکه ی جنها.زمستان یعنی امدن برفهای چند متری در سمیرم و بسته شدن راههایش .ورسیدن سوز وسرمایش به اینجا.یعنی محاصره شدن روستاها دربرف تا چند ماه.یعنی امدن نیم متر برف شب تا صبح در سکوت وارامش محله.یعنی غافلگیر شدن صبحگاهی.وقتی پشت پنجره زمین وزمان سفید شده بودند وچشمها رامی زدند.وقتی باید از لابه لای همان نیم متر برف دست وپا نخورده می رفتی توی یک ایوان بدون نرده ومی رسیدی بالای پله های بدون نرده.باید می رفتی پایین ونمی افتادی.تا از طول حیاط هم رد بشوی برسی به حوض سیمانی توی دالان ومستراح کنارش که تازه یخ حوض رابشکنی و دست ورو شسته برگردی بالا وناشتایی بخوری تابروی به مدرسه. ان وقتها زمستان بود و سرما ویخبندان،اویزان شدن قندیلهای یخی یک متری ازلبه ی تیرهای چوبی طاق خانه.وچکیدن توک توک اب از نوک انها طبیعی بود .کسی نگاهش هم نمی کرد.ابی شفاف وزلال و خوشمزه ویخ.خیلی یختراز اب کوزه ویخچالها درتابستان.اب یخی که دزدکی ودور از چشم ننه لیوان زیرش می گرفتیم وپرکه میشد سر می کشیدیم.انوقت انگارکه ازخود حوض کوثر اب خورده باشیم.حالمان جا می امد،حظ می کردیم .ان وقتها همه ی چیزها سرجای خودشان بودند.وبه موقع می امدندباد،باران.برف.سوز،سرما.نمی دانستیم هوای الوده چی هست.ریز گرد یعنی چه.مازوت چرا بد می سوزد.گاز چطور توی لوله می رود.وبرق راچرا ذخیره نمی کنند.ان روزها مدام توی اخبارهای کوتاه وبدون جنگ وخونریزی و روی نقشه ها دنبال باد وباران وبرف نمی گشتند.همیشه منتظرشان نبودند.واقای اصغری نبود تا حرص بخورد.چون برف وباران خودشان می امدند.یک هویی،سر وقت،به اندازه.به موقع،برای همین زمین سیراب وزنده بودو از سیزده به در تا اخر تابستان مردم اخر هفته ها ویلان دشتهاو تپه های سرسبز وچشمه های جوشنده و زلال بودند.و زیر درختهای سنجد و الوی وحشی زیلو می انداختند و اش برگ می پختند.و گل می گفتند وگل می شنفتند.پسرها دخترهای افتاب مهتاب ندیده را کشف می کردند ویک دل نه صد دل عاشقشان می شدند.مادرها هم ازخدا خواسته ساعت خوش می پرسیدند ومی رفتند خاستگاری.تک تنها.بدون غر وغمزه .یک هویی،سر زده،برای همین همیشه همه جای خانه ها مرتب بود.شسته.رفته.خوش بو.مهمان که خبر نمی دهد.می اید.بعضیها یک عکس سه در چهار هم می بردند.اگر مادرها دختر راپسند می کردند دفعه ی بعد مثلا خواهر پسر یا خاله اش راهم می بردند.اگر دختر انها را پسند نمی کرد یعنی تمام.قرار نبود توی کوچه وپس کوچه وپارک وپشت بته ها مثل گربه ها نامزد بازی کنند.نه ،اصلا وابدا.اگردختر وپسر همدیگر را می پسندیدندو وصلت سر میگرفت و خطبه ی عقد جاری میشد هفته ای یکبار یا پسر باسلام وصلوات میرفت خانه ی دختر،یا دختر می رفت خانه ی پسر.چه احترامی.چه حیایی،چه وجاهتی.چه جوانهایی.چه زندگی هایی.چه عشقهایی.هی روزگارررررررررررر

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :