شب که میشود، خواب من رفته
بر شیشهی شهر، توانم رفته
تمامِ شهر روشن بود و من مات
به یکباره نور رفت و روح من باخت
(ترجیعبند )
هنوز… یادِ تو را دارم، با غم تو میبارم
ندای خاطراتم از دلم شکوه میساخت
وجودم بینشان و بیپناه، یادِ تو افتاد
تلاشم باطل و بیهوده میبود
خودش قبل از پیغامش رفته بود
به اعماقِ وجودم، بوی غمش هست
صدای هقهقش به گوش من هست
نمیخوانم، ولیکن درک آن هست
نشانده بر دل زارم، غم و مست
هنوز… یادِ تو را دارم، با غم تو میبارم
به شیشه خیره، با نگاه بیتوانم
بنا دارم که او را من نخواهم.
شادی


