لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

اولین عشق،آخرین عشق

هفته پیش ماهچهره بعد از 40سال فهمید که خلیل اصلا دوستش نداشته!
تو 20 سالگی که اومد خواستگاریش و باهم حرف زدن خلیل بهش گفت:
بعد از اینکه از سربازی اومدم ،پدر مادرم جد گرفتن که باید ازدواج کنی و سر و سامون بگیری.
اینم بهش گفت که من قبل از سربازیم،تو 17،18 سالگی خاطرخواه دختر همسایمون بودم که اینا با من مخالفت کردن و فرستادنم سربازی.وقتی برگشتم دیگه از اونجا رفته بودن و هر چی پی اون گشتم پیداش نکردم اما الآن به اختیار خودم اومدم اینجا تا شاید با شما بتونم خاطرات اونو زنده کنم.
اون موقع ماهچهره فکر نمیکرد که حتی با گذشت 40سال از زندگیشون ممکنه که بازم یاد اون دختر باشه.
نمیدونست چیکار کنه؟بعد از ازدواج دوتا دختر و یه پسرش و حالا در شرف داشتن سومین نوه به کی میگفت که حاج خلیل،شوهرش،که کل محل از عشق به زنش باخبر بودن واقعا دیگه دوسش نداره!
چند وقتی بود که دیگه از محبتایی که از همون اول جوونی شروع شد و تا این سن روزی نبود که با هم دعوا کنن خبری نبود.حاج خلیل دیگه ظهرها کرکره مغازه رو پایین نمی کشید تا یه مسیر یه ساعته رو طی کنه و از بازار بیاد تا با هم ناهار بخورن.اول ماهچهره میگفت که شاید وضعیت بازار کساده و علت تغییر رفتارش اینه اما دیگه صحبت هم باهاش نمیکرد.چند هفته ای میشد که سر شب که به خونه میومد دیگه دیوان شمس و حافظ رو نمی اورد تو حیاط تا بلند بلند واسه ماهچهره خانوم بخونه و اونم یه قاچ هندونه یا خربزه بده دستش.میرفت تو اتاق و فقط صدای گریه هاش میومد.
خبری از عشق چندین ساله نبود.ماهچهره دیگه کمتر می ذاشت که بچه ها بیان خونشون.هر دفعه یه بهونه ای می کرد اما مگه می شد.اونا که هیچ همسایه های قدیمی محل هم از عوض شدن رفتار حاج خلیل تعجب می کردن.تو همین چند روزه چند بار دم اذان مغرب و عشا از مسجد دنبالش فرستادن که مگه میشه حاج خلیل وقت نماز دم حوض مسجد در حال وضو گرفتن نباشه؟!ماهچهره که همش تو خونه بود اما از بعضی از رفقای حاج خلیل که نگران اوضاع و احوالش بودن شنیده بود که میره یه مسجد دیگه.اوس اکبر که با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن بهش گفته بود که پشت حاج خلیل راه افتاده و رفته و رفته تا فهمیده که میره یه مسجد طرفای شمرون.محله ی مایه دارا.جایی که تو کل سال بشمری شاید به اندازه ی یه ماه مسجدای محله ی خودمون رفت و آمد ندارن.می گفت نمی دونه که چرا اونجا میره اما هر چی هست خیلی وضع روحیش داغونه.
هر چی بیشتر می گذشت ماهچهره نگرانیش بیشتر می شد.بعد از فوت پدر و مادرش،کوچ اجباری برادرش به کرمانشاه و ازدواج بچه هاش کسی رو به جز خلیل تو این دنیا نداشت.
بعد از چند وقت ازین ماجراها به بچه هاش زنگ زد که بیاید که باباتون از دست رفت اما بهشون میگه جو خونه رو بد نکنن تا سر فرصت بتونیم با باباتون صحبت کنیم.
کلی وقت بعد از اذان کشید تا شب حاج خلیل بالاخره اومد خونه.همه خونواده پشت میز غذا منتظرش بودن.وقتی اومد تو اولش جا خورد.به همه سلام کرد و رفت توی اتاق.لباساشو در اورد و رفت دست و صورتشو لب حوض بشوره.از در اتاق که اومد بیرون،نوه ها همه دورشو گرفتن و کوچیک ترا پریدن بغلش.اونا هم مثه بچه های حاج خلیل بهت زده نگاش می کردن.آخه امکان نداشت که وقتی نوه هاشو می بینه اونا رو بغل نکنه و نخندونشون.چشمش که به سارا افتاد(که حالا سال اول دانشگاش بود و به قول ماهچهره خوشگل و خانوم شده)،مثه مات زده ها تو چشاش نگاه کرد و اشک دور چشمشو گرفت.سارای بیچاره هی می گفت:سلام بابابزرگ…سلام…چی شده؟!
بعد از یه دقیقه رفت تو حیاط .سارا که هنوز انگار حاج خلیل جلوشه و داره نگاش می کنه،نگاش به داخل چارچوب در مونده بود.ماهچهره با کلی قربون صدقه رفتنش اونو اورد و سر میز نشوند.اسم سارا رو حاج خلیل پیشنهاد داده بود.اولین نوه اش بود.
بعد از شام سریع میز جمع شد.اون شب بچه ها فهمیده بودن که واقعا باباشون با شبای دیگش توفیر کرده.قبل از اینکه ماه چهره بخواد بچه هارو صدا کنه که بیان و دور هم بشینن تا صحبت رو یه جوری شروع کنن خود حاج خلیل،ماهچهره رو صدا زد که بیاد تو اتاق.مثه همیشه ی خدا سریع و رک و راست رفت سر اصل مطلب اما دیگه خبری از محبت تو صدای کلفت و مردونش نبود.خیلی جدی اینطوری شروع کرد:
چهل سال پیش که اومدم خواستگاریت یادته بهت گفتم که من قبلا عاشق شدم.یادته گفتم دختری رو به اسم سارا تو 17 سالگی می خواستم اما آقام مخالف بود؟
ماهچهره از همه جا بی خبر گفت خب بله.
گفت حالا چند هفته ای میشه که یه دختر 17،18 ساله ای که خیلی شبیه اونه میاد مغازم.دلم باز هوای اون وقتا رو گرفته.
بغض ماهچهره ترکید.
خلیل بی توجه به واکنش ماهچهره ادامه داد:نمی دونم چیکار کنم!اگه تو همون موقع منو رد کرده بودی،شاید من بازم می رفتم پی اون،پیدیش می کردم.اما تو یه دختر احمق کله شق بودی.
بچه ها صدای گریه ی ماهچهره و حرفای حاج خلیل رو از پشت در می شنویدن اما جرات نمی کردن برن تو.
بازم صدای خلیل اومد که می گفت:بهت گفتم که شاید بتونی جای اونو برام پر کنی.تو که می دونستی و دیدی که هنوزم دوسش دارم،چرا قبولم کردی؟
مهری بچه بزرگه ی حاج خلیل در رو باز کرد.خلیل تا چشش به مهری افتاد هر چی که نباید می گفت رو گفت.گفت:دیگه نمی تونم.تا کی بشینم اینجا دیوان حافظ و شمس بخونم به عشق اون.تا کی بسوزم تو این عشق.عمرم رفت.اما دیگه نمی خوام.می خوام این آخر عمری واسه خودم،به عشق خودم زندگی کنم.
رو کرد به ماهچهره و گفت تو عشقم رو هم ازم گرفتی.هیچ کس حاج خلیل رو این جوری ندیده بود که سر ماهچهره داد بزنه چه برسه به توهین و تحقیر.
مهری از اتاق بردش بیرون.آخر شب که همه بچه ها به اصرار ماهچهره داشتن می رفتن خونشون،حاج خلیل در رو باز کرد و چمدون 40 سال پیش ماهچهره رو انداخت وسط پذیرایی و گفت:از خونم برو بیرون!
دیگه نمی شد کاری کرد.اصرار بچه ها هم بی پاسخ موند.ماهچهره به خونه ی پسرش رفت.یه هفته بعد خبر رسید که حاج خلیل سکته کرده و مرده.بعد از چند روز بی خبری اوس اکبر همسایه بغلیشون و رفیق همیشگی خلیل اونو از روی پشت بوم وسط حیاط خونه می بینه.شوک بزرگی که ظرف چند هفته به ماهچهره وارد میشه از اون یه زن ملول و غمگین که دیگه از اون غذا پختنا و خونه داری بی نظیرش خبری نیست می سازه.
بچه ها اونو پیش چند تا روان شناس بردن ام اونا همه می گفتن که فقط باید کمکش کنیم که خاطرات چند هفته آخر قبل از مرگ حاج خلیل از ذهنش بره.از دوست شوهر مهری که روان شناس بود هم کمک می گیرن.بچه ها به درمان مادرشون راضی نشدن و می خواستن دلیل واقعی این بی مهری پدرشون رو بعد از چهل سال زندگی بفهمن.اوس اکبر که از گفتن موضوع به خاطر خونواده و خود حاج خلیل طفره می رفت بالاخره یه شب اومد خونه ی پسر حاج خلیل و همه چی رو گفت.فردای اون شب که با ماهچهره دعوا کرد میاد مغازشو کل ماجرا رو میگه.میگه که می خواد بره خواستگاری همون دختره و اینم اوس اکبر گفت که چقدر باهاش صحبت کردم که خلیل داری اشتباه می کنی.صبحش دیگه خلیل رو ندیده تا وقتی که بعد چند روز از رو پشت بوم حیاط خونه رو دید می زنه و می بینه که…
ماهچهره که اصلا دیگه واسش بعد از مرگ خلیل هیچی اهمیت نداشت.انگار نه انگار که چهل سال با کسی زندگی کرده که چند وقت پیش گفته اصلا دوسش نداشته و بعد چند روزم بیوه شده.همیشه تو زندگی همین جور قانع بود.چشماشو رو بدی ها می بست.اما بچه ها از روی آدرسی که اوس اکبر بهشون میده که مربوط به مسجدی بود که دم آخری خلیل اونجا می رفت خونه ی دختری به اسم لیلا رو که چند روز آخر زندگی پدر و مادرشون رو زیر و رو کرده بود پیدا می کنن.
ماهچهره فقط یه چیزی از پدر اون دختر می خواد.اینکه بذاره چهرشو از نزدیک ببینه.اسمش سارا،18ساله و دقاقا شکل تنها عکسی که از عشق اول خلیل تو صندوقچه ی زیر زمین بودش.
موضوع رو که بچه ها هم کامل فهمیدن با دوست فرامرز شوهر مهری در میون گذاشتن.اون بهشون گفت:«این یه احساس عاطفی نسبت به اون عشق نافرجام اول نبوده بلکه یه جور تمایل روانی بوده که نیمه کاره رها شده.اینم به بچه ها گفت که:لزوما ایشون نمی دونسته که دقیقا اون چه جور آدمی بوده و چون بعد از سربازیش هم دیگه ندیدش معلوم نیست که در صورت وصال این رضایت و خوشبختی این چهل سال رو داشته یا نه؟!در واقع این کمبود رو به وسیله ی مادرتون جبران کرده و تقصیر هیچ کس نیست و چه بسا این وضعیت اصلا قبل از به دنیا آمدن شماها رقم می خورد و البته می تونست اصلا رقم نخوره،شاید به نوعی مقصر اصلی پدر و مادرای قدیم بودن که الانم کم نیستن.»
بعد از دو سه سال وضعیت روحی ماهچهره بهتر شد اما نه مثل قبل.برگشت به همون خونه.حالا عکس سارا،عشق اول و شایدم آخر خلیل همراه عکس خود خلیل و ماهچهره وسط طاقچه ی خونه هستش و الان تمام دلواپسیش شده بر آورده کردن آرزوی حاج خلیل یعنی ازدواج سارا دختر مهری.به خودش نمی خواست بقبولونه که دلواپسیش الکیه.دلواپسی ای که تو چهل سال زندگی هیچ وقت سراغش نیومد.
ماهچهره تو این سه سال مدام یاد اون جمله ی پدرش می افته که با وجود مخالفتش بهش فقط گفت:اگه خلیل رو می خوای حواست خیلی جم باشه.عشق اول تو زندگی آدم خیلی مهمه.باید به یه سرانجام خوبی برسه.بعضیا از دستش میدن و نمی تونن فراموشش کنن و همیشه دنبال یه چیزی مثه اونن.
این شبا ماهچهره همه ی اینا رو به سارا میگه تا حواسش جم باشه…!

نویسنده : حسام بهمن

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات