اشک تمساح
دیروز یه تمساح دیدم که داشت گریه می کرد.
ازم خواست که کمکش کنم و کلی اشک ریخت…….
و گفت که پاش مجروح شده و کلی اشک ریخت………
و گفت که خیلی درد می کشه و کلی اشک ریخت……..
من یک کلمه از حرفاشم باور نکردم
……چون…….
مادرم درباره اشک تمساح برام گفته بود!!!
نویسنده : کامران سید عزیزی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











