وای اگر در وقت پیری، نشناسی تو مرا
با کدامین خاطره، عاشق کنم باز هم تو را؟
میکنم دم چای و میخوانم برایت یک غزل
تا بگویم: عاشقت بودم من از روز ازل
ترس دارم، گر نباشم لحظهای در قلب تو
خانهی امن دلم، یک عمر باشد سهم تو
ترس دارم خاطرم باشی، نباشم خاطرت
البته دیوانهوار، هستم هنوزم عاشقت
خاطرت میآورم دلدار عاشق را کمی
گر بگویم خاطراتی، بر دلت آید غمی
گر زبانم لال، این دلداده را بردی ز یاد
میدهم ترجیح، نباشم؛ تا بگویند: زندهیاد


