گرداب پریشانی
*گرداب پریشانی*
امروز به گردابی افتادم و خندیدم/
در عمقِ پریشانی، ناگاه تو را دیدم/
در خلوتِ دل گفتم: ای خالقِ ربّانی/
لطفی دگری فرما، هر چند که رنجیدم/
گر رنج دهی، ای دوست، درمان ز وجود توست/
گر فتنه کنی با من، جز عشق نسنجیدم؟/
هر رنج که بر جان زد، گنجی پیِ آن آمد/
گر درد به دل آمد، لطف و کرمت دیدم /
هر شب که سیاهی رفت، پایان خوشی دارد /
در ظلمتِ این عالم، خورشیدِ تو را دیدم/
در کارگهِ خلقت، رنج است که جان سازد/
چون سنگ به زیرِ غم ، الماسِ تو گردیدم/
دوش از پیِ آن مستی، تا صبح به سر کردم/
در خلوتِ خود یا رب ، باز آن رخ تو دیدم/
در آن شبِ ظلمانی، آن بوم چه خوش میگفت/
«هو حق» بزن ای مطرب، من مستِ تو میگردم/
در عالمِ ربّانی، ما نقطهٔ پرگاریم /
گردِ بر آن دلدار ، چون دایره می گردیم /
نصوح، به دل گوید، با حق تو مدارا کن/
دل لطفِ خدا خواهد ، ما عاشق و حیرانیم /
شاعر: روحالله میرزاده قصری (نصوح)، کرمان، ایران


