لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 19 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

ماهی و ستاره

هر روز به این می‌اندیشم
آیا فردا همان روزی هست
که از کودکی برایش آماده بودم؟
همان روزی که تصمیم گیرم
از آغوش ماه بیرون آیم،
بر کرانه ساحل زیبا روم،
و با فانوسی در دست
گیسوان خویش را رها در آغوش باد کنم.

آیا می‌شود رویاهایم رنگِ بیداری گیرند؟
آیا صدای سکوت بلند تر از غرش های شبانه خواهد شد
می‌شود روزی دعای نیاکانم
در آستان حضرت خویش، برآورده شوند؟
آیا دستِ آن‌ها بر پشتِ لرزانم محکم و استوار خواهد ماند؟

می‌توانم به دلِ قلعهٔ تاریکی روم
و رویایم، آن شاهزادهٔ خفته در خواب را بیدار کنم؟
آری، به گمانم که اتفاق افتد…

می‌خواهم همچو شوالیه شوم
و اژدهایِ باورِ خویش را شکست دهم.
بروم به سویِ یک اتاق،
همان اتاقی که اقامتگاهِ رویایِ خموشم هست.

پاورچین پاورچین به کنارش روم
و او را از تختِ خویش بیدار کنم.

او خواب است،
عمیق و آرام،
همچو شاهزاده‌ای در قلعه.

دستی بر سرش کشم،
بوسه‌ای بر گونه‌اش زنم
و مستانه بر گوشش آواز خوانم:

ای رویایِ زیبایم،
اینک تو بیدار گشتی،
بالِ پرواز به تو داده شد،
زمانِ معجزه رسید.

تو همان رویایِ تاریک بودی
اکنون به رنگِ امید درآمدی.
خوش آمدی به دنیا، ای زیبایم.
تو در ذهنِ سپیدم حاضر گشتی،
همان که همچو کاغذی سپید،
بی‌ نقش و نگار بود.
ای نگارم
آمدی،
که رنگ دهی بر این خانهٔ سپید……

به جانت سوگند جانا…..
هر روز به این معجزه‌ها فکر می‌کنم.
در کنارِ یک پنجره می‌نشینم
و می اندیشم.
در سرزمین خیال
قایقی خبر می کنم و
به اعماقِ رویاهایم سفر می‌کنم

این روزها بر سطح دریایی عمیق،
ماهی کوچکی می‌بینم
که سر از آب بیرون آورده است.

آن سرخِ دردانه‌ام،
با چشمانی مشتاق و شیدا
به ستاره‌ای می‌نگرد.
هر نسیمی که بر دریا وزد
هر شاپرکی که نزدیک آب آید
هر قطره بارانی که به دریا فرود آید
به دل دیوانه اش خبری از او دهد.

گویی احساس کند
تمام وجودش برای اوست.
و تنها ستاره عالم اوست

روزی از روز ها
ماهیان دیدند
ماهی دارد هر روز ضعیف تر می شود
خوراک و غذایش کم شده
گوشه گیر و تنها شده
رنگ قرمزش کم حال شده
خوابش به هم ریخته
شب ها بیدار است
روز ها خواب
جانشان به لبشان آمد
به راستی
نگران و دلواپس دوست خویش بودند
گرد هم آمدند و شروع به سخن گفتن کردند:
ای دوست، ای مجنون، ای دیوانه،
قسم به آیینهٔ حقیقت،
به نسیمِ صبحگاهی،
به بارانِ مهربانی،
به نورِ پاکِ مهِ فلک،
که خبر رسیده
در هستیِ ایزدِ خرد
هزاران هزاران ستاره
ریشه در آسمان نهاده‌اند.

تو ای یارِ ما،
در کجا سیر می‌کنی؟
به کدام ستاره می‌نگری؟
جهان سرشار از اوست!
بس است جانم
داری بر خود آسیب می زنی.
ماهیِ دل‌ربایم در برابر حرف هایشان سکوت کرد
پس از مدتی به آسمان نگریست و
با چشمانی عاشق
چنین گفت:

من دیوانه نیستم،
هرگز در این غمزه دیوانگی ندیدم.
این چشم ها دروغ نخواهند گفت،
من می‌شناسمش،
او شاهزادهٔ من است
و من سردارِ او.

او تیر بر دلم زند،
و من چون صفحه‌ای سیه گیرم،
تیرِ او را در دلم.

در شب‌های تاریک و  پر سکوت،
سطحِ نیلی‌گونِ دریا را روشن کند،
گویی حریری نازک بر رویِ دریا نشاند.

آری، تنها می‌آیم تا ببینم نورِ او را،
عشق است دیدن او از نزدیک

اگر ارزشش به سکوتِ دمِ گرمم باشد.
اگر باید از نفس کشیدن محروم شوم
برایم اهمیتی ندارد
به بالای آب آیم،
و با رخِ زیبای او گرم محبت شوم.
دیدار او می ارزد به هزاران نفس گرم

به راستی که مستِ اویم.
اوست که زندانِ خموشم را گلستان کند.

دستانش چنان ظریف و شیرین است
که هر حلوایی سازد،
بی‌شکر، همچو شهد و عسل است.

لیلایِ من است،
جانِ من است.

حکایتِ ما بر عاشقانی
که از حقیقتِ عشق چیزی نمی‌دانند،
مفهومی پوچ است.

در اصل
این عشق هیچگاه دلم را نیازارد
این حرف‌های شماست
که دلم را می‌گریاند.

او مهِ بلندِ من است.
من چه کار به این دارم
که چند ستاره در آسمان است؟
او برایِ من یکی هست.

در این زمان،
ماهی از میانِ ماهی‌ها
که هرگز ذهنِ او لنگر بر دریایِ خیال و آمال ننداخته بود
چنین سخن گفت:

دوستِ خوبم،
ستاره نه ماه است،
نه خورشید
فقط یک ستاره است

او عاشقِ ستاره‌ای از جنسِ خود می‌شود.
آری، همان باورِ آشنا:
«کبوتر با کبوتر، باز با باز».

عشق همین است،
آسان است،
اگر به قانونش توجه کنی.
بازی را همیشه برده ای

می‌دانم که بلندپروازی،
اما بال‌هایِ کوچکت
تا آسمانِ جان پرواز ندارد.

می‌دانم به دنبالِ ستاره‌ات می‌گردی
و در زمین به دنبالِ لوبیایِ سحرآمیز هستی،
اما باید بدانی
سهمِ آسمان برایِ ما نمی‌شود.

اگر عاشق هستی،
باید بدانی
ما زمینی‌ها باید در کنارِ زمینی‌ها بمانیم،
و آسمانی‌ها نیز باید از سرزمینِ خود
به دنبالِ عشق بگردند.

رسم اینگونه است.
هرچند که غیرممکن وجود دارد،
اما جانِ من،
آرزوهایِ بزرگ
دل و ذهنت را خسته کند.

من می‌دانم که  هیچ چیز
از حقیقتِ عشقِ تو نمی‌دانیم،
زیرا که حکیمِ خرد چنین گفته است:من به هر جمعیتی نالان شدم،
جفتِ خوشحالان و بدحالان شدم.
سر من از نالهٔ من دور نیست،
لیک چشم و گوش را آن نور نیست.

آری، ما در یک روح نیستیم
و هرگز تو را نخواهیم فهمید،
اماقلبت نگیرد جان من
  عشقِ بی‌فرجام
همان بهتر که از ریشه خاموش شود.
یار من
زمان آن رسیده که
خودت را آزاد کنی از این عشق
تا از سکوت بیرون آیی.

آری، عزیزِ من،
آرزو می‌کنم روزی
ستون‌هایِ آسمان
برایَت نردبانی به سویِ فلک شوند
نه برای دیدارِ معشوق،
بلکه زمانی که در آسمان باشی
خواهی فهمید …
ماهی
  گاه می تواند
الفِ خویش را در آغوش مرجان های آبی دهد
و خود چون
مهی شود در سپهر خرم.

آنگاه دیگر نیازی نیست
که مستِ نورِ او شوی،
زیرا که نور تنها تویی،
و تویی.

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :