عارف و مفلس
عارفی تنبور میزد جفت و جور گاه شیرین، گاه تلخ و گاه شور
گاه از بهر دل زار و نزار گاه در بحر رمل شیدا و شور
مینوازد نیک ساقینامه را طرز رستم، طرز فانی، سلم و تور
هر دم از حالی هوایی ساز کرد بوی نان گرمش آمد از تنور
جمع گشتندی خلایق گرد او شمع گشتندی سراپا غرق نور
این چه ساز است و چه جاز است و چه راز این چه زار است و چه زیر است و چه زور
خلق را بادی فتاد از غرب و شرق مفلسی گفت از سر کبر و غرور
مینوازی نیک آوا و کلام این کدام و آن کدام است از زبور
بند بند و خشت خشت از بهر، تو داد یادت کی ز سیلابت عبور؟
گفت عارف از ولّی و طاهر و محمودها از علی و اکبر و داراب و دور
از رحیم و از کریم و از خلیل از حمید و از شفیع و از نصور
گفت و گفت و گفت و گفت و گفت و گفت آنقدر تا کس نماندش از مرور
روز و شب در مکتب درویشها سر سپردم تا بیاموزم بحور
مفلس از این گفتگو قانع نشد که منت دادم نشان اول امور
بنده را یابنده باش و نام بر بنده را تابنده باش ای چشم کور
بنده میآموختم آن روزگار پیش هر کور و کچل این سات و سور
بنده بر هر ساز استادم، نیام؟ مرده میرقصانم آخر من ز گور
منّیت و کبر در او شعلهور خلق ترسیدند از آن صاحب شعور
پنبه اندر گوش کردندی فرو مردم از خودبینی مرد شرور
کرد عارف کبر مفلس را لگام خلق رفتند از پیاش تازان ستور
این حکایت نقل و نقل یاری است تا نگردد کبر اندر تو قطور
| ساعت: 17:45 _ 16/04/1405 |


