شتر و خر
داشت بزرگی شتری و خری ، همسفر و همدم عهد شباب
گشت زمینگیر و دم مرگ خواست ، تا طلبد زان دو حلال و صواب
کرد نظر رو به خر و گفت هان ، یاور و همراه کهن روزگار
خوب من آگاهم از احوال خویش ، ترکه زدم یا که کشیدم فسار
گر که خرت خواندم و بارت زدم ، خرده مگیر از من و این ماجرا
چون تو بزرگی و بزرگیت نام ، حال حلالم کن و بخشش نما
اشک به چشمان خرش حلقه زد ، گفت حلالت کنم و بیشتر
هرچه تو کردی همه درشأن بود ، ترکه و هش نیست بجز سهم خر
تو نه فقط صاحب من بوده ای ، چون پدر خویش تو را داشتم
گر چه ندیدم پدر خویش را ، بهر تو خود را پسر انگاشتم
خواجه سپس رو به شتر کرد و گفت ، بر کرم و لطف تو امیدوار
گر که حلالم نکنی دوزخ است ، منزل این خسته در احتضار
گفت که ای خواجه شتر کینه ایست، هرچه که کردی همه دارم به یاد
آب به خر دادی و بارم زدی ، تشنه دواندیم به سو بلاد
خار غذای من و خر یونجه خورد ، سایه به او دادی و من آفتاب
خواجه خودت ذره ای انصاف ده ، سهم شتر بود عذاب و عقاب ؟
خواجه خجل گشت و سرش زیر رفت ، گرکه حلالم نکنی حق تو راست
گفت که ای خواجه حلالت کنم ، کین من از بهر نه این ماجراست
هر چه که کردی ز کم و کاستی ، بگذرم از جرم تو از نیک و بد
لیک چرا بند مرا دوختی ، بر دم آن کره خر نابلد ؟
من شترم ، راه ز بیراه دان ، غافله سالار بیابان و خار
او خر کم جرأت نادان و گنگ ، از چه مرا بسته بدو بود فسار
خواجه حلالت نکنم هیچ دم ، چون گره جهل به عاقل زدی
چون شتر عمر به خر بستی و راه به بیراهه باطل زدی


