مجسم کن زمستان است وسرما
دلت راسوزسرمابرده یغما
که کوهی چون عروسی درمقابل
تورادرلای برفش کرده پیدا
به روی برف ویخبندان آن کوه
به دستت چای گرمی گشته برپا
کمی دورازتوخرگوشی به چابک
تصورکن پرداینجا وآنجا
به پشتت گرنگاهی کرده باشی
دهی بینی به هرچیزی مهیا
نگاهت می رسد بربامهایش
چه دودی می زند از کنده بالا
به مردم گرنگاه افکنده باشی
ببینی مهرشان باشدچودریا
درآنجاحیله ای پیدانکردم
بدی آنجانبوداصلاهویدا
مجسم کرده باشی گربه ذهنت
من آن باشم که اکنون گشته رویا


