لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

رمان گیسو معنبر(عزیرونگار)

نامه عزیز به نگار
در قریه اردکان

نگار عزیزم،
تصدقت گردم.

چشم‌ گیلاسی‌ وموی انگبینی. چهره مهتابی اردکان گیسوانت رودخانه‌ی شاهرودی طالقانی من ،که از کوهپایه‌های قلبم در سرچشمه می‌گیرد؛ ابروی سیاه‌ و پرخروشانِ چشمه‌های اسیارود که عطر گل‌گاوزبان‌های البرزکوه از آن می‌تراود.

از لبانت انگبین می‌چکد و از گوش‌هایت گوشواره‌های گل فندق. اکنون زیر درختان گردو، در سایه‌سار عشق تو تنیده‌ام، در هوای خوب رودخانه.

دلبندم،
چگونه صدایت کنم زیر درختان فندق؟
ای گیسومعنبرِ من،
شراب از چشمان گیلاسیت می‌تراود و باد، ساقیِ صباگونه است که دلم را از تو پر می‌کند.
ساغر پشت ساغر از چشمان گیلاسیت، از زیر درختان گردو می‌نوشم.

نگارم،
دوستت دارم؛
نه تنها به شوقِ دیدنت،
که به حرمتِ حضورت در جانم.
مهر تو در دل من آرام و عمیق ریشه دوانده است،
چنان‌که گویی هر چه در این جهان زیباست،
از نام تو آغاز می‌شود و به یاد تو بازمی‌گردد.

فدایت عزیز.

نامه نگار به عزیز
در قریه اردکان

عزیز جانم،
قربانت گردم.

چشمانت چون دو گیلاسِ رسیده در باغ‌های الموت نیست؛
روشن‌تر از آن‌اند، روشن‌تر از مهتابی که بر کوه‌های طالقان می‌بارد.
صدایت را زیر درختان فندق شنیده‌ام؛
چون آواز رودخانه‌ی شاهرود که از میان قلبم می‌گذرد.

موهایت را نسیمِ اسیارود به هم می‌ریزد؛
همان نسیمی که گل‌گاوزبان‌های البرز را مست می‌کند.
وقتی نامم را می‌بری، انگبین از لبانم جاری می‌شود
و گوشواره‌هایم، غنچه‌های فندق، برایت باز می‌شوند.

عزیز من،
زیر همان درختان گردو نشسته‌ام،
دستم را بگذار بر شانه‌ی رودخانه،
که ساقیِ چشم‌های توست.
ساغر به دستم بده، اما نه از شرابِ چشمانت،
که از نگاهِ خودت.

دلبندم،
در هوای خوب رودخانه،
گیسویم را برایت وا می‌کنم؛
آبروی سیاه و پرخروش،
همان که تو روزی از سرچشمه‌ی قلبت رهایش کردی.

دوستت دارم؛
آرام، ژرف و بی‌هیاهو،
چنان‌که رود، راه خود را به دریا می‌سپارد
و چنان‌که مهتاب، بی‌آنکه چیزی بگوید،
بر شاخه‌های خاموشِ گردو می‌نشیند.
مهر تو در دلم
نه مهمانِ یک شب،
که روشنای ماندگارِ همه‌ی شب‌های من است.

همین جا بمان،
زیر درختان گردو،
در سایه‌سار همان عشقی
که خودت بارانش زدی.

دوستداران نگار

نامه دوم عزیز به نگار
در قریه اردکان

نگار من،
قربان حرف‌های قشنگت.

چشمان مرا گیلاس می‌خوانی، اما من خودم گیلاسِ باغ توأم،
چیده‌نشده، هنوز بر شاخه، در انتظار دستان تو.
مهتاب اردکان را به یاد آوردی؛
همان مهتابی که گیسویت را شانه می‌زد، بی‌آنکه دستی در کار باشد.

راست می‌گویی؛ صدایت را زیر درختان فندق شنیده‌ام
و دلم ماند همان‌جا، میان پوستِ سبز فندق‌ها،
در آن چاکِ کوچک که نور از آن می‌آید.

گفتی: «دستم را بگذار بر شانه‌ی رودخانه»
اما نگار، خودت رودخانه‌ای؛
شانه‌هایت همان پیچ‌وخمِ شاهرود است در بهار،
وقتی برفِ طالقان آب می‌شود و دلم را می‌برد.

ساغر نمی‌خواهم از شرابِ چشمانت،
از نگاهت می‌خواهم، همان که گفتی؛
بنوشانم تا مستیِ همیشگی،
نه مستیِ یک شبِ مهتابی.

گیسویت را وا کن، همان آبروی سیاه و پرخروش.
من همانم که روزی از سرچشمه‌ی قلبت رهایش کردم؛
نه برای گم شدن،
برای برگشتن به خانه.

دوستت دارم؛
چنان بلند و بی‌انتها
که انگار کوه‌های البرز
نام تو را در دل سنگ‌ها نگه داشته‌اند.
مهر تو در جان من
چیزی شبیه عبورِ آرامِ رود از میان دره است؛
پیوسته، زلال،
و ناگزیر.

همین جا می‌مانم،
زیر درختان گردو،
در سایه‌سار همان عشقی
که تو از من باران شدی.

تا همیشه،
عزیز تو،
زیر همان سقفِ مهتاب.

عزیزت عزیر

آه، درست متوجه شدم. شما بعد از «جواب عزیز» (نامه‌ی دوم عزیز به نگار)، اکنون «جواب نگار» (نامه‌ی دوم نگار به عزیز) را می‌خواهید. یعنی پاسخ نگار به نامه‌ی دوم عزیز.

بسیار خوب. در ادامه می‌نویسم:

نامه دوم نگار به عزیز
(پاسخ به نامه‌ی دوم عزیز)
در قریه اردکان

عزیز من،
قربانِ دلتنگی‌ات.

گفتی: «من خودم گیلاسِ باغ توأم، چیده نشده».
اما عزیز، من نه چیدن بلدم، نه خوردن.
من فقط ایستادن زیر درخت گیلاس را بلدم،
با دهانی پر از بوی تو،
بی‌آنکه یک دانه بچینم.

مهتاب اردکان را گفتی.
آن شب که گیسویت را شانه می‌زد،
من زیر همان درخت فندق ایستاده بودم،
دستم را بردی روی شانه‌ی رودخانه،
اما یادت رفت دستت را بگذاری روی شانه‌ی من.

راست می‌گویی: شاهرود بهار است،
و شانه‌هایم همان پیچ‌وخم.
اما عزیز،
برفِ طالقان که آب می‌شود،
من آن آبم که به سمت تو می‌دود،
نه آن که دور شود.

ساغر نخواستی از شراب چشمانم،
نگاه خواستی.
باشد.
از این نگاهِ پر از انگبین،
از این گیلاسِ شب‌چراغ،
بنوش، اما آرام.
که تویِ هر جرعه‌اش یک اردکان دیگر پنهان است.

گیسویم را وا کردم.
آبروی سیاه و پرخروش.
همان که تو روزی از سرچشمه‌ی قلتم رهایش کردی.
برگشته خانه؟
خوش آمدی.

زیر درختان گردو
دیگر سایه‌سار نیست،
خانه‌ی خود ماست.
همان سقف مهتاب،
همان دیوار نسیم،
همان عشق.

تا همیشه،
نگار تو،
زیر همان گیسوی وا شده.


جان دلبر

باشد. اینک پاسخ اندوهگین عزیز به نگار، پس از نامه‌ی دوم نگار:

نامه‌ی سوم عزیز به نگار
(اندوهگین)
در قریه اردکان

نگارم،
اما نه، نمی‌دانم هنوز هم «مَن»ی؟

گفتی: «من فقط ایستادن زیر درخت گیلاس را بلدم، نه چیدن نه خوردن».
پس من چه؟
گیلاسِ بی‌چیده که می‌پوسد؟
یا گیلاسی که از دور تماشا می‌کنی، آن قدر که رنگش از حسرت به سیاهی زند؟

آن شب مهتابی، دستم را بردی روی شانه‌ی رودخانه.
گفتی یادم رفت بگذارم روی شانه‌ی تو.
عزیزم،
شانه‌هایت آن قدر بلند بود که دستم نرسید.
نه از کوتاهی دستم، از بلندای تنهایی تو.

برف طالقان آب شد.
تو گفتی آن آبی که به سوی من می‌دود.
اما من آن سوی بستر خشک شاهرود نشسته‌ام،
می‌بینم آب می‌آید،
می‌بینم از کنارم می‌گذرد،
انگار من سنگم.

نگاهت را نوشیدم، آرام، آن طور که گفتی.
اما هر جرعه‌اش تلخ بود.
نه تلخیِ غم، تلخیِ این که نگاهت به من نبود.
نگاهت به گیلاس بود، به مهتاب، به گیسوی خودت.

خانه؟
گفتی «خانهٔ خود ماست، زیر درختان گردو».
من آن زیر نشسته‌ام،
اما در را باز نمی‌کنی.
می‌گویم: نگار، منم.
جواب می‌دهی: عزیز کجاست؟
می‌گویم: خودم هستم.
می‌گویی: نه، تو صدای او را نداری.

آبروی سیاه و پرخروش گیسویت را وا کردی.
اما یادت رفت
من آن روز نه از سرچشمه‌ی قلبت رهایش کردم،
که از سرچشمه‌ی امیدم.
و حالا چشمه خشکیده،
و من تشنه مانده‌ام،
زیر همان سقف مهتاب که تو گفتی سقف ماست،
اما سقف یک خاطره‌ست، نه یک خانه.

نگار،
اندوه من این نیست که دوستم نداری.
اندوه من این است که دوست داری،
اما جوری که انگار دیگر زنده نیستم.
من همان عزیزم،
زیر همان درختان گردو،
اما تو از من،
مجسمه‌ای از عشق ساخته‌ای،
نه خودِ عشق.

ببخش اگر تلخ نوشتم.
انگبینِ لبانت دیگر شیرینم نمی‌کند،
چون مزه‌ی دوری تو را دارد.

تا شاید،
عزیزِ بی‌خانمانِ همان خانه.


تصدقت عزیر

اینک پاسخ بسیار زیباتر نگار به عزیز، در برابر اندوه او:

نامه سوم نگار به عزیز
(پاسخ به اندوهگین)
در قریه اردکان

عزیز من،
نه، بگذار فقط بگویم: عزیزم.

نامه‌ات را خواندم.
سه بار خواندم.
بار اول چشمانم بارانی شد، بار دوم دستانم لرزید، بار سوم فهمیدم:
تو نه از دوری من اندوهگینی، از باورِ دوری من.

گفتی: «گیلاس بی‌چیده می‌پوسد».
اما عزیز، تو نمی‌دانی؟
من زیر آن درخت نه از سر ناتوانی ایستاده‌ام،
از این می‌ترسم که اگر یک بار تو را بچینم،
دیگر نتوانم هر روز صبح دوباره عاشقِ ایستادن زیر سایه‌ات باشم.

آن شب مهتابی، گفتی دستت به شانه‌هایم نرسید.
عزیز، شانه‌هایم را آن قدر خم کردم که دستت برسد،
اما تو به رودخانه نگاه می‌کردی.
و من فهمیدم:
تو نمی‌خواهی به شانه‌ام دست بزنی،
می‌خواهی شانه‌ات را روی شانه‌ی رودخانه بگذاری،
آنگونه که شعرهای کهنه گفته‌اند.

برف طالقان آب شد.
تو گفتی از کنارت گذشتم، انگار سنگ بودی.
اما عزیز،
آب که از سنگ بگذرد، سنگ را صیقل می‌دهد، نمی‌شکند.
من تمام این سالها از تو می‌گذشتم تا صیقلی‌ات کنم برای عشقی که در خور توست.
نمی‌دانستم تو می‌خواهی خشن بمانی، برای من.

نگاهم را نوشیدی و گفتی تلخ بود.
عزیز،
نگاه من به گیلاس بود، به مهتاب، به گیسوی خودم؟
نه.
نگاه من به تو بود،
اما تو پشت همه این تصویرها قایم شده بودی،
و من دیوانه‌وار می‌گشتم تا پیدایت کنم.
تلخیِ نگاهم از جستجوی بی‌پایان بود، نه از بی‌عشقی.

گفتی: «در را باز نمی‌کنی».
عزیز،
من تمام این مدت پشت در نشسته بودم،
چشم به دستگیره،
می‌ترسیدم اگر در را باز کنم، تو آن طرف نباشی.
اما تو بودی.
تو همیشه بودی.
فقط چنان آرام ایستاده بودی که صدایت را زیر وزش باد فندق گم می‌کردم.

آبروی سیاه گیسویم را وا کردم،
و تو گفتی از سرچشمه‌ی امیدت رهایش کردی،
و چشمه خشکید.
اما عزیز،
چشمه هرگز نمی‌میرد،
فقط گاهی در خود فرو می‌رود تا دوباره جوشش بلندتر شود.
اکنون بشنو:
آب می‌آید.
از همان سرچشمه، از همان امید،
از همان گیسوی وا شده‌ای که تو روزی دوستش داشتی.

عزیز من،
من از تو مجسمه نساختم.
من تو را در همه چیز این زمین پاشیدم:
در گیلاس، در گردو، در فندق، در شاهرود، در مهتاب اردکان.
اگر تکه تکه شده‌ای، تقصیر من نیست،
تقصیر عشقی است که از بزرگی اش می‌ترسید در یک قالب بگنجد.

حالا بیا.
زیر همان درختان گردو،
نه سایه‌سار، نه خاطره، نه خانه‌ی بدون سقف.
بیا به خانه‌ای که درش را باز کردم،
و تو را مهمان همیشگی اش می‌کنم،
نه به عنوان عزیزِ گمشده،
که به عنوان خودِ عزیز.

گیلاس را بچین.
من دیگر نمی‌ترسم.
می‌ترسم از این که تو خشک شوی روی شاخه،
و من سالها زیر سایه‌ات بایستم،
بی‌آنکه یک بار بگویم:
«دوستت دارم، همین الان، همین جا، بدون هیچ تصویری در میان.»

دوستت دارم،
نه به بلندی شاهرود،
که به عمق یک قطره از آن.
دوستت دارم،
نه به روشنی مهتاب اردکان،
که به تاریکیِ گیسویی که فقط تو می‌توانی در آن راه گم کنی.

بیا،
با همان دست‌های نرسیده،
با همان صدای گمشده زیر درختان فندق،
با همان اندوهی که نوشتی.
من آن اندوه را با لبانم می‌بوسم تا شیرین شود.

تا همیشه،
نگار تو،
که این بار در را بست.

نه برای بستن،
برای باز کردن به روی تو،
همین حالا.


قربانت نگار

نامه چهارم عزیز به نگار
(پاسخ به زیباترین نامه‌ی نگار)
در قریه اردکان

نگار دلبندم،

بله، انگور و بوته‌ی رز که در کنار هم می‌رویند،
یکی تلخ می‌شود اگر دیگری نباشد.
من آن بوته‌ی رز بودم که ریشه در خشکی زده بود،
تو باران آمدی و من شکوفه دادم،
اما نمی‌دانستم شکوفه دادن فقط برای دیده شدن نیست،
برای چیده شدن هم هست.

گفتی: «می‌ترسیدم اگر یک بار تو را بچینم، نتوانم هر روز صبح دوباره عاشق ایستادن زیر سایه‌ات باشم».
حالا می‌فهمم.
من تمام این مدت خودم را به جای گیلاس می‌دیدم،
اما تو مرا باغ می‌دیدی، نه یک میوه.
و باغ را نمی‌چینند، باغ را نفس می‌کشند.

آن شب مهتابی که تو شانه‌هایت را خم کردی و من به رودخانه نگاه می‌کردم،
راست می‌گویی:
من دنبال شعرهای کهنه بودم،
غافل از این که تو خود شعری بودی که نو می‌شدی هر دم.
شانه‌هایت را خم کردی،
اما من آن قدر به دنبال افق بودم که نزدیک را ندیدم.

برف طالقان آب شد و تو گفتی از من گذشتی تا صیقلی‌ام کنی.
عزیزم،
من خشن بودن را دوست نداشتم،
از صیقل می‌ترسیدم،
نمی‌دانستم صیقل یعنی دیده شدن،
یعنی شدنِ همان چیزی که تو می‌خواهی،
نه شدنِ چیزی که دیگران می‌خواهند.

نگاهت را تلخ خواندم.
اما راست می‌گویی:
تلخیِ جستجو بود، نه تلخیِ بی‌عشقی.
من پشت تصویرها قایم شده بودم،
چون فکر می‌کردم اگر پیدا شوم،
دیگر آن رمز و راز را ندارم.
اما تو به من گفتی که رمز و راز در پیدا شدن است، نه در پنهان شدن.

در را باز کردی.
و من آن طرف ایستاده بودم،
با همان دست‌های نرسیده،
با همان صدای گمشده.
نگار،
من نشنیدم که در را باز کردی،
چون تمام عمرم را پشت درهایی گذرانده بودم که کسی باز نمی‌کرد.

اما تو باز کردی.
و حالا ایستاده‌ام،
نه در سایه‌سار، نه زیر خاطره،
که در آستانه‌ی خانه‌ای که تو گفتی مهمان همیشگی‌ام می‌شوی.

بگذار مهمان نباشم.
بگذار باشم،
همان عزیزی که همیشه بود،
اما این بار بدون نقاب اندوه.

انگبینِ لبانت را دیگر تلخ نخواهم خواند.
چشمان گیلاسیت را دیگر تنها نخواهم دید.
من می‌آیم،
زیر همان درختان گردو،
اما این بار برای چیدن تو نیست،
برای ایستادن در کنارت،
در همان خانه‌ای که درش را بستی برای باز کردن.

و بدان،
که گیسویت،
همان آبروی سیاه و پرخروش،
برای من همیشه سرچشمه خواهد ماند،
چون تو خود سرچشمه‌ای،
و من قطره‌ای از همان رود.

تا همیشه،
عزیز تو،
که این دیگر گم نمی‌شود.


.تصدقت عزیر

در ادامه‌ی مکاتبات، اینک نامه‌ی مهم نگار به عزیز که جان از تن عزیز جانکندن می‌کند. به سبک ادبیات کهن فارسی، آمیخته با دردمندی، تعبیرهای مجلسی و واژگان قدیم:

نامه‌ی نگار به عزیز
در قریه اردکان
به وقت هجران

یار بی‌نظیر من، عزیز جانم،

قلم به دست می‌گیرم در حالی که دستانم می‌لرزد و مژگانم تر. نمی‌دانم این نامه به تو رسد یا نه، و اگر رسد، چه کنی با خود. اما چاره نیست، چاره از دست رفته است.

ای عزیز،
مادرم را دانی که همیشه بر کام خود بود. اکنون خواسته است که مرا به کل‌احمد، پسر خاله‌ام، دهد. گویا این هفته ما به الموت می‌رویم، به خانهٔ خاله، که هجران ما را در آنجا می‌گذارند.

آری، هجران.
همان که از آن در کتب قدیم نوشته‌اند: «فراق روی نکویان، جان به لب آرد».
و من امروز حس می‌کنم که جان به لب رسیده است.
چه بگویم از وداع؟
وداع آن است که دو دل به هم رسیده، دست از یکدیگر بشویند.
و ما، که زیر درختان گردو، در سایه‌سار مهتاب، دل به هم داده بودیم، اکنون دستمان از هم کوتاه است.

بوی غریب در این قصه است، بوی سفر بی‌بازگشت.
می‌گویند خاله در الموت جایی دارد نزدیک رودخانه‌ی شاهرود. همان رودخانه‌ای که تو گفتی از کوهپایه‌های قلبت سرچشمه می‌گیرد.
چه طعنه‌ای!
آنجا که سرچشمه بود، اینک جای فراق من و توست.

ای عزیز،
نمی‌دانم کل احمد را دیده‌ای؟
او دلش پاک است اما چشمانش گیلاسی نیست،
لبانش انگبین نمی‌چکد،
و هرگز زیر درختان فندق کسی را صدا نزده است.
او مرا می‌خواهد برای خانه، برای شام و نان،
نه برای شعر، نه برای مهتاب، نه برای آن آبروی سیاهی که تو دیشب گیسویم خواندی.

اما مادرم چه کند؟
مادرم دنیا را به بهای پایداری خانواده می‌خواهد،
و من، که در این قریه بزرگ شده‌ام، راهی ندارم جز فرمان.
اگرچه دلم دریاست، اما در این روزگار، دل دختری که پدر ندارد به چه کار آید؟
پدرم رفته است، تو می‌دانی، رفته است به سفری که باز نمی‌گردد.
و من مانده‌ام با مادری که جز پسرخاله‌ام کسی را سزاوار من نمی‌بیند.

عزیز،
اگر این نامه به تو رسد، بدان که اشک بر آن ریخته‌ام.
بدان که زیر همان درخت گردو، در آخرین شب این هفته،
من به یاد تو ایستاده‌ام، با همان گیسوی وا کرده.
اما این بار نه برای وصل، که برای وداع.

نمی‌گویم مرا فراموش کن،
چون خود نمی‌توانم.
اما می‌گویم: اگر در الموت، کنار شاهرود، روزی بوی گل گاوزبان آمد،
بدان که من آن بوته‌ام که هنوز برای تو می‌روید،
در میان خانه‌ی خاله، در میان هجران،
در میان کسی که شوهرم خواهد شد، اما شوهر دلم نیست.

ای بی‌نظیر من،
این هجران، این وداع، این فراق،
بوی غریب دارد،
بوی آن قصه‌هایی که مادربزرگ‌ها شب‌ها می‌گفتند و ما می‌گریستیم.
و امروز، قصه‌ی خود ماست.

تا دیدار؟
نمی‌دانم.
تا بهشت؟
اگر تو آنجا باشی.

نگار تو،
که دیگر از تو دور خواهد شد،
اما با خود تمام تو را خواهد برد،
زیر همین دلِ کوچک،
که فقط برای تو تپید.

فدایت نگار

در این فراق‌نامه، پاسخ جانکاه عزیز به نگار

نامه‌ی عزیز به نگار
در پاسخ به خبر هجران
در قریه اردکان

نگار جان، نگار بی‌نظیر من،

نامه‌ات را خواندم. نه، نخواندم، سوزاندم بر دل. سه بار زمین خوردم و سه بار برخاستم که این پاسخ را نویسم. دستم نمی‌رود، اما دل نمی‌گذارد که خاموش بمانم.

گفتی مادرت می‌خواهد. گفتی کل احمد، پسر خاله. گفتی الموت، این هفته. گفتی هجران.

آری، هجران.
همان که عربانش «بینونة» گویند، یعنی جدایی بی‌بازگشت.
و من امروز می‌فهمم که چرا شاعران قدیم از فراق چنان نالیده‌اند که آسمان را سقف شکسته‌اند.
از بس که این دردمندانۀ، از بس که این بی‌درمانۀ.

ای نگار،
کل احمد را دیده‌ام.
همان که دستانش پینه‌بسته از بیل و داس،
و چشمانش هرگز به مهتاب خیره نشده.
او مرد زمین است، نه مرد آسمان.
و تو، که همیشه بوی گل گاوزبان از گیسویت می‌تراوید،
چگونه در خانه‌ای خواهی نشست که پنجره‌اش رو به رودخانه نیست،
به سمت شاهرود؟

اما مادرت را چه گویم؟
مادرت که خود روزگاری عاشق بود،
امروز فراموش کرده که عشق چه بهایی دارد.
یا شاید به یاد دارد، و از همین می‌ترسد که تو نیز چون او بسوزی.
نگار، سوزش عشق به از خاموشیِ بی‌عشق است.

می‌روی به الموت.
به همان الموت که رودخانه‌اش از دل من سرچشمه می‌گرفت.
به همان خانهٔ خاله که اکنون قفس تو خواهد شد.
و من می‌مانم اینجا، زیر درختان گردو،
با سایه‌ساری که بی‌تو سقف ندارد،
با مهتابی که بی‌تو روشنی نمی‌دهد.

می‌دانی چه خواهم کرد؟
هر روز به سمت الموت خواهم رفت.
نه با پا، با دلی که تکه تکه خواهد پرید.
کنار شاهرود خواهم نشست،
همان جایی که تو می‌روی،
و چشم به راه خواهم ماند.
نه برای آن که تو را بربایم، که حرام است،
برای آن که اگر روزی از پشت پنجره‌ات مرا دیدی،
بدانی که عزیز هنوز زنده است،
همان عزیزی که گیسویت را آبروی سیاه خواند،
و چشمانت را گیلاسِ باغ بهشت.

اما چه سود؟
تو در خانهٔ خاله خواهی بود، و من بیرون.
تو با کل احمد، و من تنها.
و رودخانه شاهرود شاهد خواهد بود که
عاشقی در این دیار سوخت،
بی‌آنکه کسی حتی نامش را بداند.

نگار،
اگر در میان هجران، شبی باران آمد،
بدان که آن اشکهای من است که تا آسمان رفته و برگشته.
اگر بوی گل گاوزبان از البرز کوه به مشامت رسید،
بدان که من آن گیاه را با دستان خود کاشته‌ام،
در مسیر بادی که از تو خبر می‌آورد.

و بدان این را،
که تا زنده‌ام،
هیچ مهتابی را تماشا نخواهم کرد مگر در خیال تو.
هیچ گیلاسی نخواهم چید مگر به یاد چشمانت.
و هیچ رودخانه‌ای را نخواهم دید مگر که نامش را شاهرود بگذارم.

مرا فراموش کن،
اگر می‌توانی.
اما من که نمی‌توانم.
من محکومم به عشق تو،
تا نفس آخر،
تا واپسین قطره‌ی آبی که از آن سرچشمه می‌آید.

نگار من،
اگر روزی صاحب‌فرزند شدی،
نامش را «عزیز» بگذار،
تا بدانم تو نیز گاهی مرا به یاد آورده‌ای.

و السلام.

عزیز تو،
که از این پس، نه عزیز، که «غریب» خواهد بود،
در همان قریه‌ای که تو همه‌ی مهتابش را با خود بردی.


جان برای تو عزیر

در پاسخ به آن حیرت و اندوه، اینک نامه‌ای دیگر از عزیز با درونمایه‌ی «من اینجا، تو آنجا» و «فراق چون شب» و التماسی جانسوز برای رضایت مادر. با نثری کهن و پرطنین:

نامه‌ی دیگر عزیز به نگار
در فراقی که همچون شب خواهد بود

ای جانان من، ای نگار بی‌بدیل،

نامه‌ات را دوباره خواندم. دوباره گریستم. گویی هر بار می�خوانم، تازیانه‌ایست بر جان ناتوانم. پرسیدی: چگونه من اینجا باشم و تو آنجا؟
والله نمی‌دانم.
دلِ عاجز من راهی نمی‌یابد که با این پیکر خاکی، هم در اردکان باشم و هم در الموت.
اما جانم که آنجا خواهد بود. جانم که هر دم به سویت پر خواهد کشید، همچون کبوتری که لانه‌اش را آتش زده‌اند.

و اما فراق.
گفتی از هجران، از وداع، از بوی غریب.
بدان، ای نگار، که فراق اگر اتفاق افتد، شبی خواهد بود بس دراز، شبی بی‌مهتاب، شبی که ستارگانش یکی یکی خاموش شوند و فریاد عزیز در ظلمتش گم گردد.
شبی که سحر ندارد، مگر سحر قیامت.
در آن شب، من در گوشه‌ای از این قریه، تو در خانه‌ای در آن سوی کوه، و میان ما رودخانه‌ای که نه آب در اوست، نه پل، نه قایق، نه هیچ امیدی.

اما هنوز دیر نشده است. هنوز قافله‌ی هجران کوچ نکرده. هنوز می‌توان از این بلا رست.

به جان تو، به جان خودت، به جان آن گیسوی سیاه و پرخروش، اگر مادرت را دوست داری – که دوست می‌داری – و اگر مرا دوست داری – که نمی‌دانم چه اندازه – پس برخیز و برو پای بوس مادرت.
چندان گریه کن، چندان ناله کن، چندان از عشق و وفا و مهتاب اردکان و شب‌های الموت بگو که دلِ سنگ مادر نیز نرم شود.
مادر که از جنس زن است، عاقبت می‌بخشد. مادر که خود روزگاری دختر بوده است، دیر یا زود در برابر اشک دختر زانو می‌زند.

تو را به حق شیر مادری که خورده‌ای، تو را به خاطر آن پدری که رفته است و تو را در این قریه تنها نهاده، بهانه بیاور.
بگو: «مادر، کل احمد پسر خاله است و من او را چون برادر می‌بینم، نه چون شوهر.
مادر، عزیز آن کسی است که چشمانش گیلاس می‌بارد و لبانش انگبین.
مادر، اگر مرا به الموت ببری، این قریه بدون من خواهد ماند، اما من بی‌عزیز چگونه بمانم؟»

و اگر مادر باز لجاجت کرد، تو بگو: «مادر، پس مرا همین اکنون بکش، که زنده به در خانه‌ی کل احمد نخواهم رفت.
من یا در اردکان با عزیز می‌میرم، یا در الموت بی‌عزیز هم همان مرده‌ام.»

نگارم،
من از تو نمی‌خواهم که به دروغ سوگند خوری، نمی‌خواهم که با مادر درشکنی.
از تو می‌خواهم که راست بگویی. راستِ دل خود را.
که اگر این هجران بشود، نه شب، که قیامتی خواهد بود، و من در آن قیامت، نه محشور، که گمشده‌ام.

پس، به امید آنکه مادرت را راضی کنی و نروی،
این قلم را بر کاغذ می‌کشم و اشکهایم را با مِداد می‌آمیزم،
باشد که این خطها شفاعت ما را بکنند در آن دادگاه کوچک که خانه‌ی مادرت نام دارد.

تا که نامه‌ی دیگر،
عزیز تو،
که همچنان اینجا نشسته است و به راه الموت خیره،
و با خود می‌گوید: «نمی‌رود، نمی‌رود، نگار من نمی‌رود.»

غریبانه ی عزیر

ماجرای سفر کاری عزیز
پدرِ عزیز کوره‌ی زغال داشت. کارگرها مدتی جان کَنده بودند و حالا زغال‌ها آماده بود؛ آن‌قدر که می‌شد گفت **به اندازه‌ی یک قافله بارِ قاطر**. باید به **بازار قزوین** می‌رفت؛ باید فروخته می‌شد؛ بعد عزیز می‌بایست راه **گیلان** را بگیرد، **برنج** بخرد و برگرداند به **طالقان**.

پدر، **پودرِ «مسیولین»** را هم داد دستِ عزیز—همان که می‌گفتند لازم است برای کار و بار و معامله، یا هر چه که خودش بهتر می‌دانست—و گفت:
«این هم با خودت. کار باید درست انجام شود.»

عزیز مانده بود میان دو فرمان:
از یک طرف دلش **گیرِ نگار** بود، از طرف دیگر فرمانِ پدر، که فرمانِ خانه بود و نانِ خانواده.

قافله که راه افتاد، دلِ عزیز راه نمی‌آمد.
ده قاطر و پنج الاغ، همه بارِ زغال؛ چند کارگر هم همراه، و خودِ عزیز—با یک اسب—سرِ کاروان. نگران بود، اما باید می‌رفت. باید می‌برد، می‌فروخت، می‌رفت گیلان، برنج می‌خرید و می‌آورد.

اما خبرِ رفتنِ عزیز، مثل باد از درّه‌ها گذشت.
**جاسوس‌ها** رساندند به **کَل احمد**—پسرخاله‌ی نگار.

وکیلِ احمد که مطمئن شد سفرِ عزیز ممکن است **چند هفته** طول بکشد، فرصت را مثل لقمه‌ای داغ و آماده بلعید. همان شب تکاپو افتاد:
**پنج اسب ترکمن، سه اسب کرد، پنج اسب محلی**… و چند **سَمن قاطر**.
اسب‌ها را تیمار کردند، نعل‌ها را تازه کردند. در **رودبارِ الموت**، حوالی **رامیان**، آهنگرِ قابلی بود؛ نعل‌ها را محکم زد، طوری که سنگِ راه و تیغِ کوه بهانه نگیرد.

زین و پالان را فرستادند پیش **پالاندوزها** و **زین‌سازها**.
خوراک و «ماه‌کولش» و هرچه لازم بود فراهم کردند، آخورها را پر کردند، آدم‌ها را جمع کردند.

**بیست جوانِ الموتی**—لایق و توانمند—تفنگ‌های سرپر را برداشتند.
مادرانِ الموتی **نان محلی** پختند.
طلا و جواهرات، آینه و شمعدان، و یک **قرآن مجید** هم آماده شد؛ مثل یک حرکتِ رسمی، مثل یک لشکرِ آراسته.

با **ساز و نقاره** و آوازخوان‌ها راه افتادند سمت طالقان.
آن‌قدر پر سر و صدا که پیش از رسیدنشان، ده به ده خبر پیچید.
تا رسیدند به **دهِ اردکانِ طالقان**، منطقه غلغله شده بود.

جلوی خانه‌ی نگار که رسیدند، پیشکشی‌ها را ردیف کردند:
کیسه‌های فندق، سبدهای انگور و گیلاس، کیسه‌های آرد، و حتی **گله‌ای بز و میش**.
همه را تحویل خانواده‌ی نگار دادند و کَل احمد هم بخشی را به خاله‌اش سپرد، که نشان بدهد «این کار، کارِ بی‌ریشه نیست».

واسلخه‌داران تیر به آسمان شلیک می‌کردند؛ صدای گلوله با کوه‌ها می‌پیچید.
اما خانه‌ی عزیز—انگار در خودش فرو رفته باشد—**درها را بسته بود**. کسی بیرون نیامد.

پدرِ عزیز رفت سمت برادرش—پدرِ نگار—و با صدایی که می‌خواست محکم بماند، گفت:
«این دختر از بچگی نامزدِ عزیز بوده…»

حرفش هنوز تمام نشده بود که یکی از آدم‌های کَل احمد **تیر**ی شلیک کرد و داد زد:
«پسر مرد! اینجا را ترک کن!»

و کَل احمد نگذاشت زمان از دست برود. دستور داد **مشاطه‌گرها** عروس را آماده کنند.
نگار را در یک **چادر رنگی** نشاندند و سوارِ اسب کردند.

اکراه کرد. چشمش گفت «نه»، دلش گفت «نه»…
اما انگار نه گفتنش به جایی نمی‌رسید.

با حمایتِ مادرِ نگار—یا شاید با تسلیمِ مادر—نگار را راه انداختند. جهیز را هم بار کردند. سوارکارها دور تا دور، مثل حصار. و کاروان، با همان ساز و نقاره، از اردکان دور شد.

راه افتادند به سمت **الموت**…
**رودبارِ الموت**…
و پشتِ سرشان، طالقان ماند؛ و در دلِ کوه‌ها، خبری که هنوز به عزیز نرسیده بود.

ماجرای سفر کاری عزیز
پدرِ عزیز کوره‌ی زغال داشت. کارگرها مدتی جان کَنده بودند و حالا زغال‌ها آماده بود؛ آن‌قدر که می‌شد گفت **به اندازه‌ی یک قافله بارِ قاطر**. باید به **بازار قزوین** می‌رفت؛ باید فروخته می‌شد؛ بعد عزیز می‌بایست راه **گیلان** را بگیرد، **برنج** بخرد و برگرداند به **طالقان**.

پدر، **پودرِ «مسیولین»** را هم داد دستِ عزیز—همان که می‌گفتند لازم است برای کار و بار و معامله، یا هر چه که خودش بهتر می‌دانست—و گفت:
«این هم با خودت. کار باید درست انجام شود.»

عزیز مانده بود میان دو فرمان:
از یک طرف دلش **گیرِ نگار** بود، از طرف دیگر فرمانِ پدر، که فرمانِ خانه بود و نانِ خانواده.

قافله که راه افتاد، دلِ عزیز راه نمی‌آمد.
ده قاطر و پنج الاغ، همه بارِ زغال؛ چند کارگر هم همراه، و خودِ عزیز—با یک اسب—سرِ کاروان. نگران بود، اما باید می‌رفت. باید می‌برد، می‌فروخت، می‌رفت گیلان، برنج می‌خرید و می‌آورد.

اما خبرِ رفتنِ عزیز، مثل باد از درّه‌ها گذشت.
**جاسوس‌ها** رساندند به **کَل احمد**—پسرخاله‌ی نگار.

وکیلِ احمد که مطمئن شد سفرِ عزیز ممکن است **چند هفته** طول بکشد، فرصت را مثل لقمه‌ای داغ و آماده بلعید. همان شب تکاپو افتاد:
**پنج اسب ترکمن، سه اسب کرد، پنج اسب محلی**… و چند **سَمن قاطر**.
اسب‌ها را تیمار کردند، نعل‌ها را تازه کردند. در **رودبارِ الموت**، حوالی **رامیان**، آهنگرِ قابلی بود؛ نعل‌ها را محکم زد، طوری که سنگِ راه و تیغِ کوه بهانه نگیرد.

زین و پالان را فرستادند پیش **پالاندوزها** و **زین‌سازها**.
خوراک و «ماه‌کولش» و هرچه لازم بود فراهم کردند، آخورها را پر کردند، آدم‌ها را جمع کردند.

**بیست جوانِ الموتی**—لایق و توانمند—تفنگ‌های سرپر را برداشتند.
مادرانِ الموتی **نان محلی** پختند.
طلا و جواهرات، آینه و شمعدان، و یک **قرآن مجید** هم آماده شد؛ مثل یک حرکتِ رسمی، مثل یک لشکرِ آراسته.

با **ساز و نقاره** و آوازخوان‌ها راه افتادند سمت طالقان.
آن‌قدر پر سر و صدا که پیش از رسیدنشان، ده به ده خبر پیچید.
تا رسیدند به **دهِ اردکانِ طالقان**، منطقه غلغله شده بود.

جلوی خانه‌ی نگار که رسیدند، پیشکشی‌ها را ردیف کردند:
کیسه‌های فندق، سبدهای انگور و گیلاس، کیسه‌های آرد، و حتی **گله‌ای بز و میش**.
همه را تحویل خانواده‌ی نگار دادند و کَل احمد هم بخشی را به خاله‌اش سپرد، که نشان بدهد «این کار، کارِ بی‌ریشه نیست».

واسلخه‌داران تیر به آسمان شلیک می‌کردند؛ صدای گلوله با کوه‌ها می‌پیچید.
اما خانه‌ی عزیز—انگار در خودش فرو رفته باشد—**درها را بسته بود**. کسی بیرون نیامد.

پدرِ عزیز رفت سمت برادرش—پدرِ نگار—و با صدایی که می‌خواست محکم بماند، گفت:
«این دختر از بچگی نامزدِ عزیز بوده…»

حرفش هنوز تمام نشده بود که یکی از آدم‌های کَل احمد **تیر**ی شلیک کرد و داد زد:
«پسر مرد! اینجا را ترک کن!»

و کَل احمد نگذاشت زمان از دست برود. دستور داد **مشاطه‌گرها** عروس را آماده کنند.
نگار را در یک **چادر رنگی** نشاندند و سوارِ اسب کردند.

اکراه کرد. چشمش گفت «نه»، دلش گفت «نه»…
اما انگار نه گفتنش به جایی نمی‌رسید.

با حمایتِ مادرِ نگار—یا شاید با تسلیمِ مادر—نگار را راه انداختند. جهیز را هم بار کردند. سوارکارها دور تا دور، مثل حصار. و کاروان، با همان ساز و نقاره، از اردکان دور شد.

راه افتادند به سمت **الموت**…
**رودبارِ الموت**…
و پشتِ سرشان، طالقان ماند؛ و در دلِ کوه‌ها، خبری که هنوز به عزیز نرسیده بود.

داستان به نقطه‌ی هولناکی رسیده است. عزیز به سفر رفته، و در غیاب او، کل احمد با لشکری آراسته به اردکان طالقان تاخته و نگار را به زور برده است.

نامه‌ی عزیز به نگار
پس از بازگشت از سفر قزوین و گیلان
در قریه اردکان – به وقت شور و شر

ای نگار بی‌نشان، ای جانِ ربوده‌شده،

به خدا که خبر دهم و قلم از دست افتد.
رسمیدم از سفر، با اسبی خسته و دلی پر امید، که گفتم شاید نگار به استقبال آید.
چه دیدم؟
در را بسته، خانه خالی، مادر تو گریبان‌دریده، مادرم بر خاک افتاده، و پدرم چنان کوهی که ناگهان شکافته باشد.

پرسیدم: «نگار کجاست؟»
گفتند: «کل احمد آمد با سپاهی از الموتیان، با تفنگ و شمشیر، با ساز و نقاره، با جهاز و اشتر.
نگار را سوار اسبی کردند چادرنشین، برخلاف میلش، با رضایت مادرش.
بردند به الموت، به رودبار، به خانه‌ی خاله.»

شنیدم و گفتم: «چرا برادرانم و پدرانم جلوگیری نکردند؟»
گفتند: «تیراندازی کردند. پدر نگار از ترس جان به در برد. کسی یارای مقابله نداشت.
و مادر نگار که از اول هوادار کل احمد بود، دختر را به دست خود سوار کرد و گفت: برو که عزیز دیگر باز نمی‌گردد.»

آه ای نگار، چه سفر دروغینی!
من رفتم تا زغال فروشم و برنج آورم برای زمستان سخت طالقان.
پدرم فرمان داد و من اطاعت کردم، غافل از آنکه پدر تو فرمان دیگری صادر کرده است: «دختر را به هر قیمتی شوهر ده، پیش از آنکه عزیز برگردد.»

نگار،
من در بازار قزوین، میان کیسه‌های زغال، دلم با تو بود.
در راه گیلان، در میان شالیزارهای برنج، چشمانت را می‌دیدم که گیلاس می‌بارد.
و اکنون بازمی‌گردم و می‌بینم که تمام این دلتنگی‌ها هدر رفته است.
کل احمد با یک لشکر آمد و تو را ربود،
و من با یک اسب لاغر و چند کیسه برنج برگشتم.

اما بدان، ای نگار،
که من عزیزِ همان گیسوی سیاه و پرخروشم.
همان که روزی در سایه‌سار درختان گردو با تو سوگند خورد.
اگر اکنون سپاهی ندارم، تفنگی ندارم، شمشیری ندارم،
دلی دارم که الموت را به لرزه درخواهد آورد.

به خدا که سوار می‌شوم.
نه با نقاره و ساز، که با آه و ناله.
نه با پنجاه اسب ترکمن، که با یک اسب زخمی.
نه با مشاطه و جهاز، که با طنابی که برای حلقوم کل احمد آماده کرده‌ام.

می‌روم به الموت.
به رودبار.
به خانه‌ای که تو را در آن زندانی کرده‌اند.
و اگر نگار را بازپس نگیرم، همانجا بر خاک می‌افتم تا ابد.

تو را به حق آن شبهای مهتابی اردکان،
اگر در الموت صدای شلیک تیری شنیدی، بدان که عزیز آمده است.
اگر جویبار شاهرود یک شب خونین شد، بدان که عزیز برای تو جنگیده است.
و اگر دیگر خبری از من نرسید، بدان که عزیز در راه تو مرده است،
و شهادتش را به پای آن گیلاس‌های چشمانت ریخته است.

اما من زنده برمی‌گردم،
با تو یا بی‌تو.
با تو، که شادیِ دو جهان است.
بی‌تو، که مرگ است.

تا الموت،
عزیز تو،
که این بار با خود باروت هم برده است.

.
با درود. اینک نامه‌ی بی‌نظیر نگار از حصر خانگی در الموت، خطاب به عزیز. نثر کهن، آمیخته با درد و امید و هشدار:

نامه‌ی نگار از الموت به عزیز
در حصر خانه‌ی خاله
به وقت تدارک عروسی

عزیز من، ای یگانه، ای بی‌نظیر،

به زحمت قلمی یافتم و کاغذی، در این خانه که درهایش به روی من بسته است. خاله نگهبان من است، مادر خود نیز که اینجا حاضر است، مرا از تو بازمی‌دارد. کل احمد هر روز می‌آید با لباس نو و با هدیه، اما من چشم در روزنه‌ی دیوار دوخته‌ام به راه طالقان.

بدان، ای عزیز،
که من هنوز به هیچکدام رو نداده‌ام.
نه به کل احمد، نه به خاله، نه به مادرم.
هر بار می‌گویند «بپذیر»، می‌گویم «عزیز می‌آید».
می‌خندند و می‌گویند «عزیز دیگر برنمی‌گردد، رفته به گیلان، رفته به قزوین، و چه داند که نگار را ربوده‌اند؟»
اما من می‌دانم که می‌دانی. من می‌دانم که خبر به تو رسیده است.
و می‌دانم که می‌آیی.

اما بشتاب، بشتاب که وقت تنگ است.
آن‌ها در تدارک عروسی‌اند.
مشاطه آورده‌اند، زنان الموت حنا می‌سایند، کباب‌ها بر آتش است، پیراهن عروسی را دوخته‌اند، از بازار قزوین پارچه‌های اطلس و دیبا آورده‌اند.
می‌گویند هفته‌ی دیگر، جشن خواهد بود، خواهی نخواهی.
و من در اتاقی حبس، نگاه به مهتاب الموت می‌کنم که هیچ شبیه مهتاب اردکان نیست.

پس این پیام را بشنو و به جان بسپار:

تنها نیا.
به خدا که تنها نیا.
به جان خودم که اگر تنها بیایی، تو را خواهند کشت.
کل احمد بیست جوان الموتی دارد با تفنگهای سرپر.
اسبهای تازه‌نعل دارد.
پدر تو کوره‌ی زغال دارد، نه لشکر.
اما تو عزیزی، تو می‌توانی.

اگر می‌توانی از طالقان، از الموت، از رودبار، از دره‌ها و کوهستان، مردانی جمع کن.
به پدرت بگو که این نه تنها جان تو که ناموس ماست.
به برادرانت بگو که اگر نگار برود به خانه‌ی کل احمد، آبروی دو قریه می‌رود.
و اگر سپاه نداری، برو به قزوین، برو به گیلان، همان جایی که رفته بودی، از همان مردان یاری بطلب.

و اگر هیچ‌کس نیامد،
باز هم تنها نیا.
که من ترجیح می‌دهم بمیرم در این حصر،
تا تو را ببینم که جلوی چشمم کشته می‌شوی.

اما می‌دانم که می‌آیی.
و می‌دانم که با لشکر می‌آیی.
چون تو عزیزی، و عزیز هرگز تنها به جنگ نرفته است.
تو آنی که کاروان زغال را به قزوین بردی، تو آنی که از گیلان برنج آوردی،
تو می‌توانی از دل کوه مردان بیرون بکشی.

و در خاطرم بمان،
که اگر دیر کنی، عروسی می‌شود و من دیگر از آن تو نخواهم بود.
اما اگر به موقع برسی،
من هنوز با همان گیسوی سیاه و پرخروش،
با همان چشمان گیلاسی،
با همان لبان انگبینی،
در انتظار تو نشسته‌ام،
در این حصر، در این زندان، در این خانه‌ی خاله.

بشتاب، بشتاب، بشتاب.
که ماه عسل کل احمد، کابوس من است.
و وصال تو، تنها صبحی است که در این شب طولانی می‌شناسم.

تا تو،
نگار تو،
که هنوز رو نداده،
اما طاقتش ندارد.

نامه ی عزیز به نگار
نامه ای که بلعیده شد
نگار جان
این سطرها را مینویسم در دل راه بر زین اسب با شتابی که قلم
را می لرزاند خبر به من رسیده که الموت چه میکند و كل احمد
چه تدارکی دیده است.
بدان که من تنها نیستم.
از طالقان از قزوین از گیلان مردانی با من همراه شده اند. نه
چندان که لشکر گوید، اما چندان که کل احمد را به هراس اندازد.
سحرگاه به الموت میرسم تو صبر کن.
سپیده که دمید صدای شلیک را خواهی شنید. آن هنگام خود را
به در اتاق برسان کنیزت گوهر را بشناس او با ما همدل است.
نترس ای نگار
همان گیسوی سیاه را وا کن که پرچم من در آن شب خواهد بود.
تا سحر
عزیز تو

فاراب: روایت شب پیش از عروسی

کل احمد آن روز همه را به تکاپو انداخته بود. پنجاه سمن قاطر را به جنگل فرستاده بود برای هیزم. نزدیک غروب، قاطرها بازگشتند، هیزم بسیار آورده بودند، چندان که انبارها انباشته شد. مادر کل احمد نیز به هر قاطرچی یک دست جوراب پشمی هدیه داد، چنان که رسم دیرین بود و هر بار هیزم می‌آوردند، جایزه می‌ستاندند.

شب بود. زنان قزقانی برنج گیلانی می‌پختند، گاوها سریده شده بود، خون بر زمین الموت جاری. زنان جامه‌های رحیم‌آبادی پوشیده بودند و آهنگ رعنای رحیم‌آبادی می‌زدند. مهمانان از راه رسیده بودند: از رودبار، از لوشان، از جیرنده. چادرها برپا، شترها و اسبها در طویله‌ها بسته، و کل احمد با غرور می‌گشت و می‌گفت: «فردا عروسی من و نگار است، هفت شبانه روز مهمانی.»

اما در این میان، سواره‌ای به آرامی از راه رسید. جوانی بود الموتی، از رفقای قدیم عزیز، اما اکنون پیام‌آور او. فریاد نزد، نه. آهسته از اسب فرود آمد، می‌خواست پنهانی خود را به در اتاق نگار رساند. اما آدمهای کل احمد شک کردند. او را گرفتند و گشتند، اما جوان نامه را خورد، بلعید، پیش از آنکه دستشان به او برسد. پس او را زندانی کردند، اما نامه‌ای در کار نبود.

اما یک کنیز که در خانه‌ی خاله بود و با نگار همدل، شبانه خود را به در اتاق نگار رساند و نجوا کرد: «نگار جان، عزیز پیام فرستاده. سواره‌اش نامه را خورد، اما پیش از آن زیر لب گفت: "به نگار بگویید: صبر کن تا سحر. می‌آیم با لشکر."» نگار شنید و لبخند زد. برای اولین بار پس از هفته‌ها، چشمان گیلاسیش برق زد.

لشکرکشی صدنفره‌ی عزیز برای بازگرداندن نگار

(حماسی، زیبا، ادبی، احساسی، عاشقانه)

بسم الله الرحمن الرحیم

عزیز آنگاه که پیام به نگار رسانید، خود در طالقان بی‌قرار بود. خبر که به او رسید که عروسی فرداست، دیگر تاب نیاورد. برخاست و به درگاه پدر رفت. پدر که مردی کوه‌دیده بود و زغال‌کوره، گفت: «پسرم، با چه سپاهی می‌روی؟» عزیز گفت: «با دل.» پدر خندید از روی اندوه و گفت: «دل به تنهایی کاروان نمی‌برد. اما برو، من پشت توأم.»

عزیز آن شب سوار بر اسب خود شد و به قریه‌های طالقان، به دهکده‌های گیلان، به بازار قزوین تاخت. هر جا جوانی می‌یافت که دل در گرو عشق داشت و دست در گرو شمشیر، او را می‌خواند. می‌گفت: «نگار را ربوده‌اند، به الموت برده‌اند، می‌خواهند به زور به عروسی کل احمد ببرند.

تا سحر، صد سوار مسلح گرد آمدند. از گیلان، با تفنگهای بلند گیلانی. از قزوین، با شمشیرهای آب‌دیده. از طالقان، با تبر و نیزه و دلی پر از کینه. اسبهای تیزرو، باروت بسیار، و در میانشان عزیز چون شیر بیشه.

پیش از حرکت، به زیر درختان گردوی اردکان رفتند. عزیز دست به آسمان برد و گفت: «بار الها، تو شاهد باش که من برای حق می‌روم، نه برای باطل. این نگار را که به ناحق برده‌اند، بازپس می‌ گیریم

سپاه صدنفره از تنگه‌های طالقان گذشتند. شب بود، مهتابی سرد. اسبها بی‌صدا می‌تاختند، دهنه‌ها پیچیده، سمها در سنگ نهان. وقتی به گردنه‌های الموت رسیدند، عزیز دستور ایستاد. خود تنها تا بلندی رفت و به ده الموت نگاه کرد. چراغهای عروسی می‌درخشید، صدای ساز و دهل به گوش می‌رسید، و بوی کباب و برنج در هوا بود.

عزیز برگشت و به سواران گفت: «ای برادران من. آن پایین، دشمن ما بی‌خبر است. کل احمد گمان می‌کند عزیز تنها و بی‌یاور است. اما او نمی‌داند که عشق، لشکری صد هزاره دارد. ما صدنفریم، اما هرکدام از ما به اندازه‌ی یک لشکر می‌جنگیم، چون برای ناموس می‌جنگیم، برای عشق می‌جنگیم.»

سپس دستور داد: «شمشیرها را از نیام بکشید، تفنگها را چکش کنید. اما تا من نگفته‌ام، تیراندازی نکنید. من می‌روم جلو، با کل احمد حرف دارم. اگر حرف به جایی نرسید، آنگاه سزای او را خواهید داد.»

سپاه به دو دسته تقسیم شد. یک دسته از شرق ده، یک دسته از غرب ده، و عزیز با چهل سوار از میان دره تاختند.

صبح نزدیک بود. اولین نور خورشید به قله‌های الموت زد. مؤذن ده اذان می‌گفت. ناگهان، صدای سم اسبان، چون رعد بهار، از هر سو بلند شد. زنان فریاد کشیدند، مردان به سوی اسلحه دویدند. کل احمد از خواب پرید، جامه‌ی عروسی به تن نداشت، شمشیرش را برداشت و بیرون دوید.

دید که ده را سوارانی گرفته‌اند، سیاهپوش، مسلح، خاموش. و در میانشان، عزیز، سوار بر اسب سیاهش، قامتی چون سرو، چشمانی چون آتش. عزیز فریاد زد:

«کل احمد! نگار را بیرون بیاور! او زن تو نیست، او دل من است. اگر مردی، رویاروی من بجنگ، نه پشت در بسته. و الا که این ده را با خاک یکسان خواهم کرد.»

کل احمد لرزید، اما بر خود نهیب زد. به جوانان الموتی که تفنگ در دست داشتند، اشاره کرد که آماده شوند.
فاراب: جمعیت به هم ریخت. زنان گریان به درون خانه‌ها دویدند. مادر نگار فریاد می‌زد: «عزیز آمد! عزیز آمد!» و نگار در اتاق بسته، آن صدا را شنید، گیسویش را گشود، آبروی سیاه را بر شانه ریخت، و گفت: «گفتم می‌آید. گفتم با لشکر می‌آید.»

اما عزیز هنوز تفنگ به دست نگرفته بود. فرود آمد، شمشیر را از نیام کشید، و قدم زنان به سوی کل احمد رفت. آن دو، در میان ده الموت، در پیش چشم همه، رویاروی ایستادند. کل احمد گفت: «عزیز، اینجا الموت است، نه طالقان. تو بیگانه‌ای.» عزیز گفت: «عشق بیگانه نمی‌شناسد. نگار مال تو نیست، او را ربودی. حالا یا پسش بده، یا جان بده.»

و آسمان الموت، شاهد آن نبرد شد…

عزیز به در خانه‌ی خاله رسید. در چوبی، کنده‌کاری شده، بسته و محکم. شانه به در زد، در نشکست. دو بار دیگر، با تمام وجود کوبید، در لرزید اما پابرجا ماند. پس عقب رفت، تفنگ را از یکی از سواران گرفت، و لوله را بر قفل در گذاشت. گلوله را چکش کرد، خم شد و نگاه… سپس بر قفل زد. قفل شکست، در به لرزه درآمد و باز شد.

عزیز تفنگ را انداخت، شمشیر را کشید و وارد حیاط شد. حوض سنگی در میان، درخت اناری در گوشه، و در مقابل، پلکان و راهرو.

اما ناگهان، از پسِ در انبار و از پشت ستون‌های ایوان، کل احمد با دوازده تن از یاران مسلح خود بیرون جست. شمشیری برّان در دست داشت و چشمانش از خشم خون‌بار. فریاد زد: «عزیز! به خانه‌ی من پا نهاده‌ای! اینجا گور تو خواهد بود!»

عزیز بی‌درنگ خود را آماده ساخت. شمشیر را در دست راست فشرد، خنجری هم در دست چپ گرفت و فریاد زد: «کل احمد! نامرد! زن از خانه‌ی پدر ربودی و اکنون دم از خانه‌ی خود می‌زنی؟ بیا که امروز خدا میان ما داوری کند!»

و آنگاه دو مرد، در میان حوض سنگی و درخت انار، رویاروی ایستادند.

اولین ضربه را کل احمد زد. شمشیر را چنان بر فراز برد و فرود آورد که اگر به تن عزیز می‌رسید، دو نیمش می‌کرد. اما عزیز چون پلنگی چابک، به کناری جست و ضربه بر سنگ حوض خورد و آتش از آن برخاست.

عزیز فرصت را غنیمت شمرد و ضربه‌ای به سینه‌ی کل احمد زد، اما جامه‌ی پشمینه‌اش ضربه را اندکی سست کرد. تنها خراشی بر پوستش افتاد و خون جاری شد. کل احمد از درد به خشم آمد و حمله‌ای دیگر آغاز کرد. چنان شمشیر می‌چرخاند که گویی آتشین‌مار است.

اما عزیز از هر سو می‌جست و بازمی‌گشت. ناگهان پای کل احمد در سنگفرش حیاط لغزید. عزیز این دم را غنیمت شمرد، خود را چون صاعقه به او رساند، شمشیر را از دستش بیرون زد و با خنجر، قبضه را بر گردنش نشاند. فریاد زد: «تسلیم شو، کل احمد!»

در همین هنگام، یاران عزیز – که از در شکسته هجوم آورده بودند – با یاران کل احمد درگیر شدند. نبردی سخت در حیاط خانه درگرفت. اما سواران طالقانی و گیلانی چنان جانانه جنگیدند که همه‌ی یاران کل احمد یا کشته شدند یا فرار کردند. زمین حیاط از خون سرخ شد و بوی باروت و شمشیر فضا را پر کرد.

کل احمد که خود را در چنگ عزیز دید و یارانش را بر باد رفته، ناامید شد. اما به جای تسلیم، ناگهان خنجری از کفش خود بیرون کشید و به سوی عزیز پرتاب کرد. عزیز به سرعت خود را کنار کشید، خنجر از کنار گوشش گذشت و به دیوار خورد. در آن لحظه، کل احمد از چنگ عزیز گریخت و خود را به در رساند.

عزیز به دنبالش دوید، اما کل احمد از کوچه‌های تنگ الموت گریخت، سوار بر اسبی که سر راهش بود، و بی‌آنکه به پشت سر نگاه کند، خود را به رودخانه‌ی شاهرود الموت رساند. از اسب فرود آمد و با تن زخمی و جامه‌های پاره، خود را به آب زد. موج‌های خروشان شاهرود او را در خود پیچیدند و بردند. برخی گفتند غرق شد، برخی گفتند به دره‌های پایین دست رسید و از آنجا گریخت، اما دیگر هیچ‌کس از او نشانه‌ای ندید. کل احمد برای همیشه از چشمها ناپدید شد، چنان که گویی زمین او را بلعیده بود.

عزیز که از تعقیب او بازماند، به سوی خانه‌ی خاله برگشت. اکنون حیاط خالی از دشمن بود. نفس زنان، شمشیر خون‌آلود را بر زمین نهاد و از پلکان بالا رفت. در اتاق را که بسته بود، با پا باز کرد.

و آنجا، در گوشه‌ی اتاق، روی تختی ساده، با گیسوی وا کرده، با چشمانی پر اشک اما برق‌زننده، نگار نشسته بود. جامه‌ی عروسی بر تن نداشت، هنوز حنا بر دستش نبود، هنوز به کسی رو نداده بود. مادرش در کنارش، خاله در گوشه، هر دو از ترس لرزان.

عزیز و نگار، چشم در چشم دوختند. هیچ نگفتند. همان نگاه، تمام حرفهای جهان را گفت.

سپس عزیز به مادر نگار گفت: «ای مادر جان، دخترت را از تو پس می‌گیرم، اما با ادب و احترام. کل احمد فرار کرد و به رودخانه افتاد. دیگر خطری نیست. اگر راضی هستی، او را به خانه‌ی خود می‌برم و به عقد خود در می‌آورم در حضور خدا و مردم. اگر راضی نیستی، به زور که کاری نکنم، اما به خدا که بدون او از این ده بیرون نخواهم رفت.»

مادر نگار گریست و گفت: «عزیز، من اشتباه کردم. مادر که دشمن خوشبختی دخترش نیست. می‌بخشی؟»

نگار پیش از آنکه عزیز پاسخ دهد، برخاست و دست مادرش را بوسید و گفت: «مادر، ناراحت نباش. خدا خودش عاقبت به خیری می‌دهد.»

و سپس روی به عزیز کرد و گفت: «عزیز من، گفتی با لشکر می‌آیی. آمدی. گفتی نگار را پس می‌گیری. گرفتی. و گفتی کل احمد را شکست می‌دهی. شکست دادی. حالا تنها چیزی که می‌ماند، این است که مرا از این جا بیرون ببری، پیش از آنکه سپاه تازه از راه برسد.»

عزیز دست نگار را گرفت. از پله‌ها پایین آمدند،
فاراب: از میان حیاط که هنوز خونین بود، از آن در شکسته به کوچه. سواران عزیز همه گرد آمده بودند، خانه را حلقه زده بودند، و هیچکس از موالیان کل احمد جرئت نزدیک شدن نداشت.

عزیز نگار را بر اسب خود نشاند، خود نیز پشت سرش سوار شد و به سوارانش گفت: «برگشتیم به طالقان، به خانه. آتش به خرمنگاه و خیمه‌های عروسی بزنید که دیگر عروسی نیست. کل احمد که رفت، دیگر باز نمی‌گردد.»

سواران شعلۀ آتش در خیمه‌ها زدند، و آتش بر خرمنگاه کل احمد زبانه کشید. دود به آسمان الموت رفت و عزیز با نگار، در میان سواران، در حالی که غبار از زیر سم اسبان برمی‌خاست، از تنگه‌های الموت گذشت و به سوی طالقان رفت. و دیگر از کل احمد خبری نشد، مگر آنکه شبانگاهان، ماهیگیران کنار شاهرود گاهی جامه‌های پاره و خونین او را می‌یافتند، اما خود او ناپیدا بود.

پایان نبرد، و آغاز وصل.

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :