دلتنگی
••••
● دلتنگ روز هایی میشوم که:
چشمانم نمی دید جز چَویل و اوریشم و بِرنجاس و دَرَمِه
گوشهایم نمی شنید جز رِلهء میش و کاره ی کَهره
در دهانم نمی چرخید جز صحبت دوغ و ماست وشیر و نکار وَهره
و در فکرم نبود جز تَش و تُنگ و دَرچِرا و کاسه بَهره
● دلتنگ لحظاتی میشوم که:
همه جا خوشبختی می بارید از رنگ و رو و سر و کول
و همه جا زیبایی موج می زد از کوه و بیابان و دره و نره
پُر بود گوشمان از آوای کِل و سِروو و ساز و نِقاره
و خاطرمان نمی رفت به خاره جز به فال و استخاره
● دلتنگ پدران و مادرانی میشوم که :
همه وجودشان وِرَه بود و همه دارائی شان آوِرَه
پوشش تنشان دَلگ بود و چِقَه و زِنارَه وچشمشان نشسته بود زندگی ما را به نظاره
طوافشان به دور تُوفتِ امیری بود و قبله شان لیرشیرو و بهاره







