# از قبیلهی درد
تابستان سوزان سال ۱۳۴۸ بود. خورشید بر فراز آبادی ما بیامان میتاخت و زمین ترکخورده زیر پایمان نفس میکشید. ما از قبیلهی درد بودیم؛ نسلی جامانده از روزگار فئودالیته. مادرم همیشه میگفت: «نسل اندر نسل رعیت بودیم.» سهم ما از دنیا، دو اتاق کاهگلی در آن سوی باغ بزرگ ارباب بود و دستهایی که روی زمینهای او پینه میبست.
تنها سفر عمرمان، بعد از برداشت محصول پاییز، چند روزی زیارت در مشهد بود؛ زیارت امام غریب، که برای ما هم زیارت بود و هم رؤیایی کوتاه از رهایی.
پدرم مردی کمحرف و استوار بود. بعدها فهمیدیم که عضو جمعیت مؤتلفه اسلامی شده است؛ اما تا پیش از شهادتش، از این راز بیخبر بودیم. او درد را میشناخت، چون با آن بزرگ شده بود.
منصورخان، پسرعموی استاندار، با نیرنگ گلنار را به عقد خود درآورد؛ دختری که نشانکردهی پسرعمویش بود و همهی آبادی از این نامردی خبر داشتند. ظلم اما به همینجا ختم نشد. شبی که قرار بود دختر معصوم مشاسماعیل در حجلهی ارباب لکهدار شود، غیرت پدرم به جوش آمد. آن شب، لولهی تفنگ برنویش سینهی منصورخان را نشانه رفت و شلیک، سکوت سنگین آبادی را درید.
از آن پس، زندگی ما رنگ فرار گرفت؛ از شهری به شهری، از پناهی به پناه دیگر. ترس همسایهی هر شبمان بود. اما پدر هیچگاه از کردهی خود پشیمان نشد.
سرانجام دستگیرش کردند. بیستویکم آذر ۱۳۵۰، در سپیدهدمی سرد، او را در زندان اوین تیرباران کردند.
در دادگاه حکومت پهلوی، وقتی قاضی با تحقیر پرسید:
«مردک! میدانی چه غلطی کردی؟ میدانی چه کسی را کشتی؟ پسرعموی استاندار را! دفاعی داری؟»
پدرم استوار ایستاد و گفت:
«به نام خلق مسلمان ایران.
من دفاعی از خود ندارم. امروز سکوت هر مسلمان در برابر ظلم، خیانت به دین و میهن است.»
دو روز بعد، با رنج بسیار، پیکرش را تحویل گرفتیم و با احترام در امامزادهی آبادی به خاک سپردیم. آن روز، کودکی من هم با او دفن شد.
سالها گذشت. در میان فقر و دلتنگی بزرگ شدم. مادرم تنها همدم و پناه من بود؛ زنی که زیر بار سالها رنج خم شده بود اما نشکسته بود.
روزهای انقلاب از راه رسید؛ با شور، با فریاد، با امید. من، با همان برنوی شکستهی پدر، پاسدار آرمانهایی شدم که او برایشان جان داده بود. رؤیای میهنی آباد، آزاد و رها از ظلم در سر داشتم.
بیستودوم بهمن ۱۳۵۷، در میدان آزادی، در میان دریای جمعیت ایستاده بودم. صدای «اللهاکبر» آسمان تهران را پر کرده بود. مردم اشک میریختند و میخندیدند. ناگهان از رادیو پخش شد:
«این صدای انقلاب اسلامی ایران است.»
آن شب، احساس کردم خون پدرم بیهوده بر زمین نریخته است.







