پایگاه خبری شاعر در دفاع ازوطن در این جنگ تحمیلی هم صدا با شاعران و نویسندگان با سلاح قلم می کوشد تا در کنار مردم شریف ایران پای کار باشد و آثار ناب شاعران استان های کشور را از طریق کانال https://eitaa.com/shaernews و پایگاه خبری شاعر https://shaer.ir/ منتشر نماید
امروزیکشنبه نهم فرودین ماه و روز 30 جنگ است
در این روزها روایت مردان و زنان اهل قلم روایتی شنیذنی است
پای اشعار هر کدام از شاعران این مرز بوم می نشینیم تا در بخش بیست و یکم این مجموعه اشعار درد جانسوز هم وطنانمان را در تراوش های شاعران و نویسندگان به دل و جان بخوانیم
در بخش بیست و یکم 30 شعر از شاعران ایرانی سراسر کشور را زمزمه می کنیم و می دانیم اهل قلم پای کار وطن هستند.
1
هیزم شدهاید آتشِ عصیان را
همدست شدید کشتن طفلان را
یک عمر شعار آدمیت دادید
کر میکند این سکوتتان انسان را
حامد طونی
2
آن کس که سکوت را همآوازی کرد
تاریخ نخوانده، قصهپردازی کرد
یک سمت یزیدیان و یک سمت حسین
جنگ است؛ وسط نمیتوان بازی کرد!
حامد طونی
3
﷽
«حضرت آقای شهیدمان:
به حاج محمود کریمی فرمودند: (ای ایران بخوان)»
ــــــــــــــــــــــــــ
پیر ما فرمود ای ایران بخوان
آری ای «محمود» ای ایران بخوان
گو بداند اجنبی ، دارد وجود
این دیار جود ای ایران بخوان
وای اگر در درس میهن دوستی
دل شود مردود ای ایران بخوان
هان مبادا پر شود این ملک نور
از غبار و دود ای ایران بخوان
فرصت امروز است، فردا ای بسا
دیر باشد ، زود ای ایران بخوان
تو سلیمان جاهی ای سلمان نسب
وارث داود ای ایران بخوان
خصم را نابودیِ این کشور است
مقصد و مقصود ای ایران بخوان
جای ایرانی به نوک قلّه هاست
نیست ره مسدود ای ایران بخوان
ای «کلامی» این صدای اجنبی
تا شود نابود ای ایران بخوان
حاج ولی اله کلامی زنجانی
شاعران زنجان
4
هیهات منّ الذّلّه
شعارِ هر مسلمان، هیهات من الذله
پیغامِ نابِ قرآن ، هیهات من الذله
در ذهنِ ما نگنجد، یاری به دشمنِ خود
تسلیمِ مکرِ شیطان؟ هیهات من الذله
وقتی که دشمنِ تو صدها دسیسه دارد!
غفلت به وقتِ بحران، هیهات من الذله
ما پیروانِ قرآن سازش نمی پذیریم
آزاده است انسان، هیهات من الذله
فکرِ مذاکره کی باشد مفید بر تو؟!
شیطان در اوست پنهان، هیهات من الذله
با سلطه گر تفاهم تضعیفِ انقلاب است
یاران و پاکبازان ، هیهات من الذله
با دشمنانِ بد عهد سازش چه سود دارد؟
چون بشکنند پیمان، هیهات من الذله
نیرنگِ دشمن هرگز پایان نمی پذیرد
غافل مشو ز آنان ، هیهات من الذله
مانند کوه باید هر راه و رخنه را بست
بر دشمنانِ ایران ، هیهات من الذله
( شایق) به عشقِ ایران از جان گذشته باشد
چون هست مردِ میدان، هیهات من الذله
اکبر حمیدی شایق
شاعران البرز
5
طنزیمات کا خانه
با بی شرفان مناظره بی اثر است
بحث وجدل و مشاوره بی اثر است
امروز همه به تجربه فهمیدند
با دشمن دون مذاکره بی اثر است
حسین کیوانی
شاعران فارس
6
ای سیل به جوش آمده از سینه ی مردم
ای فارس و تهران و گلستان و بم و قم
ایران من ای داعی حق در شب ناحق
تو مطلقِ خیری و عدویت شرِ مطلق
ای داغ جوان دیده ی نستوه و دلاور
ای کشور بیدارِ چهل سال به سنگر
ای ملت سر داده برای دل میهن
در وصف شما شعر حماسی کم و الکن
خواندیم به شهنامه ی دوران رجزت را
دیدیم به میدان خیابان رجزت را
ای چشم به راه گل خورشید در این شب
ای غیرت بیدار ،هم ای شور لبالب
آبادی می خانه به آموزه ی ساقی ست
سرسلسله رفته ست ولی سلسله باقی ست
ای ملت خونخواه گل یاس،خوشا تو
ای تیغه ی برّان تر از الماس ،خوشا تو
ای مهر تو آمیزه ای از خشم و تبسم
ای خاک به جان آمده از مکر و تخاصم
ای نسل تو و اصل تو و فصل تو عاشق
ای روشنی طالع تو وعده ی صادق
تا فاتح جنگ رمضان کشته ی قدر است
ای ماه مبارک رخ تو رایت بدر است
در ساغر ایام ،می ناب تو هستیم
ما کودک خون داده ی میناب تو هستیم
هر چند که بی رحم و ستمکار و بخیل است
شک نیست که فرعون زمان غرقه ی نیل است
حاشا که وطن را چو شغالان بفروشیم
آنیم که بر دشمن میهن بخروشیم
ای خاک تو آمیخته با جان و تن ما
پیروز و سرافراز بمانی وطن ما
سجاد حیدری قیری
7
شعر سیدعلی صالحی برای این روزها: جنگ میناب
مینابا، مینابای من
دختران هفت دریا
چرا به سیاره گل سرخ آمدید
اینجا شیطان در تاریکی
سکوت و سرنوشت شما را
تصرف کرده است.
شیطانِ شبْپرست خبر ندارد
با نخستین تیغ آفتاب
شما با تن هزار پاره خود
از خلیج فارس برمیخیزید
و خواب را در چشم نهنگِ کور
حرام خواهید کرد.
سید علی صالحی
شاعران تهران
8
وطن
آنروز ، درس غنچه های ما وطن بود
گویی رقابت بر سر بهتر شدن بود
در دفتر خود نام ” ایران “را نوشتند ،
نامی که بی تردید چون جان در بدن بود
وقتی معلم از وطن می گفت ، می دید
در چشمشان برقی ز تاریخ کهن بود
با شوق روی دفتر دل می کشیدند ،
رویای فردا را که در دستان زن بود
رخت عروسک هایشان را می بریدند
در پیله ی رویایشان یک پیرهن بود
مثل فرشته پاک و شاد و ساده بودند
مثل پرنده آرزوهاشان چمن بود
افسوس راه عشق راه ساده ای نیست
در کنچ هر دیوار گوش اهرمن بود
چشم طمع بر کشور ما داشت دشمن
پاسخ به یاوه های آنان با کفن بود
درسی که پس دادند در آغوش میهن
شاید گذشتن از وجود خویشتن بود
فروزنده مستوفی
شاعران البرز
9
یک قطعه خاک غُربت و داغش مُکرّر است
چشمان آسمان خدا ازغمش تر است
داغی مگر به وسعت داغش شنیدهاید؟
داغش عظیم و غربت و دردش مُصوّراست
یک قطعه از بهشت که مال زمین شده ست
یک قطعه از بهشت که از آسمان سر است
درد است و داغ! قصّه تلخی ست در بقیع
حتّی شنیدش به خدا گریهآور است
گُلدسته های گُنبد خضرا خَم از غمش
ذکر بقیع نغمهی اللهُ اکبر است
یک قطعه از بهشت نه حتّی که این بقیع
از باغهای جنّت فردوس برتر است
یک قطعهاش بدون نشان مخفی از نظر
نامش مزار گُمشده و قبرکوثر است
مجهول مانده قدرش و مخفیست قبر او
خیرُالنّسا شفیعه صحرای محشر است
آزرده است هر که دل یاس را به دهر
مُستوجبِ عذاب اَلیم است وکیفر است
زائر ندید قبر نهان را دلش شکست
داغ مزار گُمشده یک داغ دیگر است
اینجا هرآنکه روضه بخواند نصیب او
شلّاقِ شومِ شُرطهی از شِمر بدتر است
تنها نه روضه، بُردن نامش مُجاز نیست
داغ بزرگ، غربت این یاس پرپر است
سنگ صبور آینه اینجا فقط علیاست
شاهی که بر تمامی افلاک سرور است
بانوی آب و آینه اینجا غریب نیست
بر روی قبر سایهی فتّاح خیبر است
خاکی غَریب و غُربت چار آفتاب دین
دردآور است و غُربتشان حیرت آور است
یک قطعهای که مَهبَطِ آن یاکریمهاست
قبر کریم و مدفن سبط پیمبر است
یک قطعه هم مزار امام چهارمین
بر عابدین همان که چنان زیب و زیور است
یک قطعه هم مزار شکافندهی علوم
او باقر و سُلاله زهرای اطهر است
یک قطعه هم که مدفن صادق شدهست آه
روی قبور سایهی خورشید خاور است
این خاک را مُحقّر و بیسایبان نبین
اینجا فرشته با پر خود سایه گُستر است
ناصر دوستی
شاعران زنجان
10
از زبان علی اصغر ایران
نوزاد ۲۰ روزه شهید محمد علی کیالها
می خواستم دسته گلی باشم
با عطر من خوشبو شود خانه
می خواستم دور گل نازم
مادر بگردد مثل پروانه
می خواستم تابم دهد در پارک
پرتم کند تا آسمان بابا
وقتی چشیدم طعم شادی را
گوید به من: ای جانِ جان، بابا!
می خواستم با شوق بشتابم
با اسب کوکی سوی رویاها
باشم کنار غصه مامان
باشم عصای پیری بابا
می خواستم بازی کنم روزی
با دوستانم با عروسکها
با این تفنگ و توپها، اما
یکباره افتادند موشکها
آوار شد روی سرم آجر
شد آرزوهایم خراب آن روز
موشک سراغ کودکان آمد
دشمن ولی هرگز نشد پیروز
پرپر شدم مثل شقایقها
با ترکشی تا آسمان رفتم
اسباب بازیها خداحافظ!
پیش خدای مهربان رفتم
سید محمد حسین ابوترابی
👈سلبریتی های بی وجدان هنوز هم سکوت؟!!
سید محمد حسین ابوترابی
شاعران قزوین
11
بگو که زندگی از ما کمی سراغ بگیرد
به کورچشمی دنیا، دمی چراغ بگیرد
برای شب پرهها، صبح سردماغ بیارد
و آسمانِ مرا از پَرِ کلاغ بگیرد
بگو که وِرد بخوانَد، گلولهها بشود گل
خرابههای جهان، نقش کوچه باغ بگیرد..
نه ترکه و نه تبر، سمت باغچه نشود سبز
مباد، روی سر غنچهها، چماق بگیرد!
هر آنچه موشک نُو را به موزه ها بسپارد
تفنگ، عاق شود! جنگ، از او طلاق بگیرد!
چقدر در قفس، آواز، روی هم شود آوار؟!
دهان چلچله ها، طعم سرب داغ بگیرد؟!
چقدر شعله بیفتد به آشیانهی گنجشک؟
بیفتد و جگرش را، سر اجاق بگیرد؟!
بگو که هُل بدهد تا قطارِ عمر نمانَد
مباد پای و دلش، عمق باتلاق، بگیرد!
به جوی خون، نه! به جیحونِ جوش آمده، سوگند!
که آهِ مادرِ میهن، به اتفاق، بگیرد..
آهای! قاصدکِ از میانِ دود رسیده!
بگو که زندگی از ما کمی سراغ بگیرد…
افسانه سادات حسینی
شاعران خراسان رضوی
12
ایران که سرافرازترین واژهی دنیاست
آوازِ بلندیست که در معرکه پیداست
صهیون که به هر جا برسد مایهی ننگ است
با حیدر خیبرشکن آمادهی جنگ است؟!
پیشینهی آنها که فقط حدس و گمان است!
پیشینهی ما سیطره بر کلِ جهان است
با مشتِ گره کرده بزن بر دهنِ دیو
تا خُرد شود هیبتِ حیفا وُ تلاویو
ما کوروش وُ بگذار همانها که چو موشند
شیخ عربی را همهی عمر بدوشند!
امروز فقط بیشرفان سمت سکوتند
جنگندهی دشمن شده وُ رو به سقوطند
آنها که از این خاک، رسیدند به ثروت
امروز کجایند؟ که هر ثانیه لعنت…
بر غیرتِ توو خالی و بر بیوطنیها
یکسوی همین دسته وُ یکسوی تنیها
هر روز رسیدیم به ایمان وُ به ایمان
هر شب که خیابان وُ خیابان وُ خیابان
ما غیر خدا، یاور و دلدار نداریم
جز شاهِ خراسان به کسی کار نداریم
دلبستهی پیروزیِ بیخاتمه هستیم
ما پیرو مهدی، پسر فاطمه هستیم
علی محمد ابراهیمی
شاعران فارس
13
به زودی دشمنِ ایران ذلیل و خوار می گردد
خجل از کارِ خود آخر ز هر گفتار می گردد
اگر چه دشمنِ ایران به ظاهر ، شیر می باشد
ولی وقتِ فرار از بیشه چون سوسمار می گردد
اگر چه دشمن آورده ز هر سویی هجومی سخت
ولی ملّت همیشه فاتحِ پیکار می گردد
نقابی گرچه بر چهره همیشه دشمنش دارد
به وقتِ توطئه ملّت همه هُشیار می گردد
نترسد مردمِ ایران ز اسرائیل و آمریکا
که غالب ملّتِ ایران به استعمار می گردد
به هنگامِ نبرد آخر ز غیرت ملّتِ ایران
مُسلّط یک تنه بر دشمنِ مکّار می گردد
اگر چه در سرش دشمن همیشه نقشه ای دارد
به وقتِ توطئه ملّت ، ولی بیدار می گردد
اگر چه دشت و صحرایش هزاران لاله ای دارد
چو کوهی سربلند آخر در این گلزار می گردد
چو ( شایق) می نویسم از شکوهِ ملّتِ ایران
شکوهی که در آن خشنودی دلدار می گردد
اکبر حمیدی شایق
شاعران البرز
14
هر کجای جهان که شر بوده
این کثافت، ترامپ آنجا بود
کاش در کل عقیم بوده پدر
مادرش کاشکی که نازا بود
پدرام اکبری
شاعران فارس
15
بزن که خوب می زنی
بزن به قلب اجنبی بزن که خوب می زنی
تو افتخار میهنی بزن که خوب می زنی
تو پای لانچری و ما میان شهر و کوچه ها
پناه تو دعای ما بزن که خوب می زنی
به صوت یا علی بزن به یاری ولی بزن
جلی بگو علی بزن بزن که خوب می زنی
تو ذوالفقار حیدری سپاه دین و کشوری
تو ارتشی ، دلاوری بزن که خوب میزنی
بنام مادر وطن بزن به فرق اهرمن
فدای توست جان و تن بزن که خوب میزنی
بدون درد حمله کن گاه نبرد حمله کن
به خوک زرد حمله کن بزن که خوب میزنی
تو سد راه دشمنی فدای دین و میهنی
تو باور دل منی بزن که خوب میزنی
به لشگر فیل بزن مثل ابابیل بزن
به ضرب سجیل بزن بزن که خوب میزنی
مدافع دیانتی تو سمبل شهامتی
غیور و باصلابتی بزن که خوب میزنی
میان موج و همهمه بدون ترس و واهمه
به انتقام فاطمه بزن که خوب میزنی
به نام و یاری خدا به یاد شاه شهدا
به انتقام کربلا بزن که خوب میزنی
تمام ایمان منی حافظ قرآن منی
روح منی جان منی بزن که خوب می زنی
در این سرای علوی به یاد یاس نبوی
برای ایران قوی بزن که خوب می زنی
تو آتشی سیاوشی ، شراره های سرکشی
تو کاوه ای تو آرشی بزن که خوب می زنی
تو قاسمی و جان فدا محافظ خلیج ما
بزن به تنگه ناخدا بزن که خوب می زنی
تو پاسدار میهنی به ضرب ششت دیدنی
بزن به قلب اجنبی بزن که خوب می زنی
عمران علیزاده
شاعران آذربایجان شرقی
16
ایران سراسر شد اذان ، الله اکبر
قامت ببندید این زمان ، الله اکبر
هرلحظه ذرات جهان تسبیح گویند
ذکر زمین و آسمان ، الله اکبر
حرز مقدس که به دور پرچم ماست
سربند پیروزی مان ، الله اکبر
امید مظلومان و حصن بی پناهان
دلگرمی مستضعفان ، الله اکبر
باید که مرز خیر و شر تفکیک گردد
آرش گرفته در کمان ، الله اکبر
درجبهه سربازیم و این سنگر، خیابان
حرف خیابان همچنان ، الله اکبر
همرمز پیروزی است هم رمز ظهور است
ای لشکر صاحب زمان ، الله اکبر
روحالله راوینیا
17
حالا که غرق خون و زیر خاک و آوارم
حالا که رد ناخنم جا مانده بر سنگی
حالا که دنبالِ فقط یک روشنای کم
دارم تقلا میکنم در این نفستنگی
اصلا نمیدانم شب است این لحظه یا روز است؟
اصلا نمیدانم که روز چندم هفته است؟
این چندمین بار است با مردن گلاویزم؟
از دست من دیگر حساب وقت در رفته است
اینجا شبیه وحشت تنهایی قبر است
حس میکنم یک به یکِ سلولهایم را
کل وجودم میشود فریاد از وحشت
پر کرده اما گرد و خاکی سخت، نایم را
دارد هوا هر لحظه کمتر میشود، شاید-
این گونه هذیان ها کلام آخرم باشد
حس میکنم آنقدرها این حبس خالی نیست
شاید که مرگ این لحظه ها دور و برم باشد
با خاطراتم مثل یک دیوانه میگریم
با خاطراتم مثل یک دیوانه میخندم
باید بماند زنده در من آخرین امّید
شاید سگان زندهیاب اینجا بیابندم..
وقتی هوا کم میشود سر میرسند اوهام
پر میشود فکر از هزاران حسرت و ای کاش
یاد تو میآید سراغم خسته و آرام
یادت میآید گفته بودم که به یادم باش؟
یاد تو میافتم، تو که فرسنگها دوری
دوری شبیه احتمال زندگی از من
مثل هوای تازه دوری از نفسهایم
دوری شبیه نور از این حبس بیروزن
دوری ولی حس میکنم انگار اینجایی
سخت است این احساس را در واژه آوردن
ای کاش دنیا فرصتی دیگر به من میداد
اندازهی یکبار بویت را بغل کردن..
سیده تکتم حسینی
18
ادامه ی غزلت را به آسمان بسپار
به رودخانه ی از کوه ها روان بسپار
اگر چه سردی این دِیر،خانمان سوز است
بهار را به ورق گردیِ زمان بسپار…
به اقتضای زمانت ولو به ثانیه ای
عنان خویش به توفانِ امتحان بسپار
به قهر، هر گِرهت کور تر اگر شده است
به مهر، رستم خود را به هفت خوان بسپار
اگر عقابی و شاهین اگر کلاغی و زاغ
تو آشیان کن و ارزاق را به آن بسپار!
اگر امیر و وزیری اگر فقیر و حقیر
چو قطره سر به سرِ بحر بیکران بسپار…
زمانه کار تو را جفت و جور خواهد کرد
زمانه را به خداوند مهربان بسپار
چراغ آخر راهت خوشا که سبز شود
درون خیمه ی توحید و عشق،جان بسپار
محمد ثاقبی
19
ای شهر دوستداشتنی! تهران!
بادا که روزهای فراوانی
سرگرم با قدمزدنت باشم
از قهوهخانههای دلانگیزت
تا کافههای آینهآویزت
با چای و قهوه همسخنت باشم
ای شهر دوستداشتنی! تهران!
از روی پُل چه حس خوشی دارد
شبهای بیغروبِ تو را دیدن
بعد از چقدر دوری و دلتنگی
در باجهی بلیطفروشیها
پایانهی جنوبِ تو را دیدن
ای شهر دوستداشتنی! تهران!
جنگندههای لاشخور این شبها
از بوی دود و شعله پُرَت کردند
پهپادهای خائن و آلوده
وقتی که خواب بودی و آسوده
همراه کودکان تِرُورَت کردند
من ایستاده پشت پدافندت
با تکهسنگهای دماوندت
تصمیم داشتم سپرت باشم
فریاد انفجار که میآمد
با پارههای پیرهنم شاید
مرهم به زخم بال و پرت باشم
ای شهر دوستداشتنی! تهران!
بادا که بوسههای فراوانی
در کوچههات ردّ و بدل گردد
بادا که خانههای تو از شادی
تجریش و راهآهن و آزادی
ابیات باشکوه غزل گردد
محکم بمان که حضرت فردوسی
فصلی به شاهنامه بیفزاید
در وصف پهلوانیِ شیرانت
ای شهر دوستداشتنی! تهران!
ای مهد مهربان جوانمردان!
محکم بمان به حرمت ایرانت
سعید مبشر
شاعران قم
20
جنگ از تو خواب و خانه اگر دزدید
از من تو را گرفت و نگاهت را
در خون نشانده باز غمی تازه
آن چشمهای سرمهسیاهت را
یادت که هست؟ گوشهی ریلآهن
گفتی شناسنامهی من زخم است
بوسیدمت دوبار و سپس در مه
کردم درست شال و کلاهت را
ما از دو سوی ریل روان بودیم
ما از هزار سو نگران بودیم
گفتی اگر زدند و من افتادم
تنها برو ادامهی راهت را
گفتم شب است و نور خطر دارد
اینجا درخت نیز تبر دارد
خاموش کن به گریه در آغوشم
سیگارهای روشن آهت را
گفتم عبور میکنی از دریا
گفتی ولی بدون گذرنامه؟…
گفتم قسم بخور به سحر، شاید
دنیا قبول کرد گواهت را
افتادی از بلندی و میگفتی:
من عاشقم، گناه من از عشق است
پنداشت همعشیرهی سارایی
رودی که شست و برد گناهت را…
نام تو را گذاشتهام باران
اسم تو را گذاشتهام انجیر
فردا میان باغچه میکارم
بعد از اذان صبح، گیاهت را
سعید مبشر
تاریخ شعر ۹۸
21
بر دلم بمب ساعتی افتاد
در سرم تا تو نیستی جنگ است
بین من تا رسیدنت انگار
بیشتر از هزار فرسنگ است
بی تو، اصلا بعید میدانم
زندگی باز روبراه شود
صلح قصد نیامدن دارد
بسکه جا پای مرگ پررنگ است
زندگی روی دیگری دارد
پیش از اینها گمان نمیکردم
که پر از ،دوست دارمت، نشوی
که چه اندازه عشق دلسنگ است
بمب می آید و صدای بمش
مینشید به دل تمام غمش
و صدای بم تو از گوشی
صلح آور ترین نماهنگ است
هر چه جز ،دوست دارمت، مکر است
هر چه جز عاشق توام حیله
هرچه جز این شنیده ای شک کن!
کار دشمن همیشه نیرنگ است
شاید این بار آخری باشد
که برای تو شعر میگویم
بمب ها عشق را نمیفهمند
چقدر نیستی دلم تنگ است
مهدیه اکبری
22
چکید خاطره هایت نمازِ باران شد
هوای حادثه هایم دوباره طوفان شد
میانِ وسعت آغوشِ من قدم زدهای
که نقشه ی تنم از ردّ پات، تهران شد
خدا نوشت تو را در کتابِ خلقتِ خویش
و بعد سجده به نامت، دلیلِ انسان شد
چه سرنوشتِ عجیبیست، عاشقت بودن
که سهمِ هر که نشد، حسرتِ کماکان شد
هنوز عطرِ تنت لای باورم جاری
هنوز باغِ دلم، با تو سیبِ لبنان شد
تو آمدی و قوانینِ جاذبه پاشید
زمینِ یخزده منظومه های طغیان شد
نگاه کردی و در من سقوط رخ میداد
جهانِ فاصله از لحنِ عشق حیران شد
زنی که توی سرت لخته لخته خون میشد
کنار تختِ دلم ناگهان نمایان شد
چقدر در هوسِ چیدنت کمین کردم
هبوط کردم و آدم، حریفِ شیطان شد
ولی تو سیب نبودی، انارِ خون بودی
که دانه دانه دلت در دلم فراوان شد
کجای حادثه باید پیاده می گشتم
که ریلهای تو پیچید و مرگ آسان شد
و بوقِ ممتدِ ماشین و خطکشیهایش
خیالِ بوسهیِ تو عابرِ خیابان شد
کسی تفنگ به دست آمد و جهانم را
تویی که ماشه چکید و دلی هراسان شد
تو خنده کردی و اخبار، جنگ را ول کرد
تمامِ نقشهیِ خاورمیانه، ویران شد
قطار رد شد و من روی ریل جا ماندم
و ریزعلیِ تنت تکه تکه عریان شد
چقدر سوت کشیدم، چقدر دود شدم
بخارِ خسته سرم، ابرِ کلِ گیلان شد
به سیبِ اولِ شعرم قسم که میمیرم
اگرچه مرگ در این قصه لای تنبان شد
غزل تمام نشد، بیتِ بعد سانسور است
و شاعری که زبانش نصیبِ دندان شد
سید هادی محمدی
23
از نسل ظهورم و علم در دستم
با خامنه ای دوباره پیمان بستم
هرچند که شیرخوارم و شیشه به دست
مثل پدرم کف خیابان هستم
رباعی
منیژه کمالی
24
هم بیپدر و در به درت خواهد کرد
هم عبرت کلّ بشرت خواهد کرد
در خارک اگر پا بنهی میبینی
این خارک چه خاکی به سرت خواهد کرد
محمدحسین مهدویان
25
گفتی که زمان،زمانه ی باروت است
آنکس که شکست میخورد،جالوت است
تو نیستی اما بخدا خامنه ای
از جوشش خون تو جهان،مبهوت است…
مرتضی درزی
26
امروز که فرعون اسیر نیل است
فریاد جهان، “مرگ بر اسرائیل” است
برخیز که این مشت گره کردهی ما
خیبر شکن است؛ فاتح و سجیل است
عباس جواهری رفیع
27
انبار خزعبلات هنگفت، ترامپ
مجموعهٔ حرف یاوه و مفت، ترامپ
کردم ز خری سؤال کز خود خرتر
آیا به زمانه دیدهای؟! گفت: ترامپ
سعید سلیمانپور
28
آه از دهِ اسفند! دلم دَرهَمِ توست
درمان دل سوختهام مرهم توست
فطریهٔ روزهداریم حکمش چیست؟
امسال که قوت غالب من غم توست
ناهید خلفیان
29
عید است ولی غصهٔ یاران داریم
ابــریم کـه اندیشـــهٔ باران داریم
موجیم سوار بغض دریا هستیم
در معرکهها غرش طوفان داریم
رقیه سعیدی کیمیا
30
سید خراسانی
راه تو بزرگمرد ایرانی ما
باقیست چُنان رسم مسلمانی ما
بر سفرهٔ هفتسین ایران، زندهست
تصویر تو سید خراسانی ما
میلاد عرفانپور







