مرگی ساده
پر از تشویش و تکرارم،
گمانم هست بیمارم
لبالب رخوت و سستی،
تنی بگرفته زنگارم،
اسیر دست تقدیرم
که نفرین کرد و تبعیدم،
کنون عمریست درگیر
گریز و جنگ و پیکارم.
زمان سر میکنم اما
بدون هیچ لبخندی،
از این هنگامه حیرانم،
از این مرثیه بیزارم.
درون پیلهای بیجان
مجال پرگرفتن نیست،
غم آشفتگی گویا
فریبی داده پندارم،
نه امیدی، نه پیوندی،
مسیری پیش رویم نیست،
نفسگیر است تنهایی،
چگونه خیز بردارم؟
جهانی مملو از تزویر،
پریشانم، پریشانم،
طلب کارم زدنیایی
که مانده پشت دیوارم،


