لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 30 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

*سقوط دو تاج و عشق*

*سقوط دو تاج و عشق*

«روزی روزگاری در شهری پادشاهی حکومت می‌کرد. داستان این پادشاه با دیگر پادشاهان فرق داشت. پادشاه رادین که تنها دوازده سالش بود، پدرش را از دست داد و سلطنت چندساله را به دست گرفت. پس از این اتفاق، برادران پادشاه که سه برادر بودند، یکی از آن‌ها در نبردی کشته شده بود و دو برادر دیگر حاکم شهرهای مختلف بودند. مادر پادشاه نیز پس از به تخت نشستن رادین، درگذشت. پادشاه رادین شهری را اداره می‌کرد که هیچ قانونی شکسته نمی‌شد، اما مردم از او می‌ترسیدند؛ نه به خاطر ظلم، بلکه به خاطر سرمای وجودی‌اش. او پادشاهی بود که حتی نمی‌توانست مفهوم غم، شادی یا عشق را درک کند، تا آنکه روزی عاشق دختر یکی از بازرگانان در کلان‌شهر شد. او که بارها چهرهٔ زیبای ملکه لیرا را می‌دید، حسی برتر داشت و همین عشق در دلش ریشه کن شد. لیرا احساس زیبایی برای پادشاه بود که ملکه شده بود؛ زنی زیبا و باوقار. مردم شهر با آمدن او خوشحال بودند. رفتار او با همه مردم، ندیمه‌ها و کنیزها خوب بود. هفته‌ها می‌گذشت تا روزی حال ملکه بد شد؛ رنگ از رخسارش پریده بود. ندیمه‌ها دورش جمع شدند و به حکیم قصر خبر دادند. حکیم با عجله آمد، طبابت کرد و گفت: «ملکهٔ من، نگران مباشید! شما قرار است شاهزاده را به دنیا بیاورید.» ملکه با اینکه نمی‌دانست چگونه خوشحالی‌اش را بروز دهد، به طبیب گفت: «برو به پادشاه این خبر خوش را بده.» طبیب نزد پادشاه رفت و این خبر را به او داد. خوشحالی پادشاه برای آیندهٔ سلطنت، قابل توصیف نبود؛ یخ‌زدگی دلش با شادی از چشمانش جاری شد، مانند خشکسالی که برای اولین بار باران شادی برایش ببارد. با این خبر، قصر رنگ تازه‌ای گرفت. نوهٔ ماه قرار بود به دنیا بیاید. شاید زود گذشت، اما بعد از نوهٔ ماه، تازه داستان شروع شد. وقتی پادشاه برای کاری به شهر اطراف رفته بود، صبح آن روز با طلوع خورشید، رنگ و رویی دیگر در قصر بود. شاهزاده به دنیا آمد؛ یعنی طلوعی برای سلطنت. ملکه لیرا با شنیدن صدای پسرش، دردش را فراموش کرد و با اینکه طبیب فریاد می‌زد که فرزند پادشاه پسر است، این خبر دست به دست در تمام قصر و نه فقط تمام شهر پیچید. اما طبیب پس از دیدن صورت شاهزاده، سکوت کرد. ملکه ترسید که اتفاقی برای فرزندش افتاده باشد. وقتی از طبیب پرسید چه شده است، ملکه که صورتش دنیا را دگرگون کرده بود، با دیدن صورت فرزندش جا خورد و ترسید. آب از چشمانش جاری شد و با لحنی غمگین و لرزان به طبیب گفت: «من این را چگونه به پادشاه بگویم؟» ندیمه نوا را صدا زد. ندیمه نوا که دختری بی‌سرپرست بود، از کودکی ندیمهٔ ملکه بود و ملکه او را همچون خواهری می‌دانست. نوا آمد و او هم صورت شاهزاده را دید؛ غمگین شد و گفت: «ای ملکهٔ من، چرا این‌گونه شده است؟ فرزند شما باید مانند ماه باشد، چرا مانند بیوه‌ای شده است؟ نمی‌دانم، اما تا پادشاه نیامده، باید از این اتفاق کسی باخبر نشود.» ندیمه هم گفت: «اطاعت می‌شود، ملکهٔ من.» نگرانی در قصر روز دیگری را آغاز کرد. پادشاه به قصر بازگشت. پس از شنیدن حرف طبیب، با عجله به اتاق ملکه رفت. فرزند که در گهواره خوابیده بود را دید و بعد از دیدن، دیگر حرفی بر لبانش نیامد. فرزند با پوستی سفید و لکه‌های قهوه‌ای و چشمان آبی، برای جانشین سلطنت خوب نبود. پادشاه که پروای چشمانش خونین شده بود و عصبانی، دستور داد هیچ‌کس این موضوع را در قصر و شهر فاش نکند وگرنه گردنش را می‌زنم. پادشاه شمشیر را درآورد و بر گردن طبیب گذاشت و گفت: «باید درمانش کنی.» طبیب با اینکه می‌دانست هیچ درمانی ندارد، باز هم گفت: «چشم، سرورم! فقط به من سه روز مهلت دهید.» سه روز سخت، مانند سه قرن بر طبیب گذشت. او در آزمایشگاه کوچک و تاریک خود، میان گیاهان خشک‌شده و جوشانده‌های بی‌اثر، عرق می‌ریخت. او می‌دانست که این "نقص" نه یک بیماری قابل درمان، بلکه یک سرنوشت ژنتیکی یا یک ناهنجاری مادرزادی است که با هیچ اکسیر یا طلسمی قابل رفع نیست. تهدید پادشاه چون تیغی بر گردنش آویزان بود، اما وحشت او از خشم پادشاه، کمتر از اندوهی بود که برای ملکه و کودک بی‌گناه احساس می‌کرد. ملکه لیرا، با وجود ناراحتی از اینکه فرزندش برای سلطنت مناسب نیست، عشق مادری‌اش به شاهزاده را حفظ کرده بود. شب روز سوم فرا رسید. زمان موعود برای پاسخ طبیب بود. پادشاه در تالار اصلی، بر تخت نشسته بود و شمشیرش بر روی میز کنارش برق می‌زد. صورتش سنگی‌تر از همیشه بود و در چشمانش نه خشم، بلکه یک انجماد عمیق دیده می‌شد؛ گویی آن سرمای وجودی‌اش، حالا با ناامیدی تقویت شده بود. طبیب با قدم‌هایی لرزان وارد شد. او تعظیم کرد، اما جرئت نگاه کردن به پادشاه را نداشت. پادشاه با صدایی که از درون یخ‌زده بود پرسید: «درمانش چه شد؟» طبیب زیر لب زمزمه کرد: «سرورم… دانش من، و همه دانش‌های کتاب‌ها، قادر به تغییر تقدیر نیستند. این نقصی نیست که با دارو برطرف شود.» سکوتی سنگین حکمفرما شد. شمشیر با صدای خشنی از روی میز برداشته شد. پادشاه ایستاد و با لحنی تهدیدآمیز گفت: «پس تو مرا فریب دادی و وقت مرا تلف کردی؟ تو قول دادی!» و یک ضربه سر طبیب را زد. ناگهان، درِ اتاق با شدت باز شد و ملکه لیرا، با دیدن تن بی‌جان طبیب، با وجود ضعف ناشی از زایمان، با عزمی عجیب وارد شد. پشت سر او، ندیمه نوا با چهره‌ای معصوم ایستاده بود. ملکه به سمت پادشاه رفت و با صدای واضح اما متزلزلی گفت: «ای پادشاه! او نه یک نقص، بلکه یک معجزه است.» پادشاه با ناباوری به لیرا نگریست، زنی که او را به دلیل ناتوانی در درک احساسات دوست می‌داشت. «تو از چه حرف می‌زنی، لیرا؟ به چشمان این موجود نگاه کن! او جانشین من نیست، او مایهٔ شرمساری است!» ملکه لیرا با ناامیدی و چشمان پر از اشک، اما عشقی مادری که در دلش ریشه کن شده بود، حرف‌های پادشاه را شنید و برایش دردناک بود. پادشاه گفت: «ملکه، لطفاً به اتاقت برو تا زمانی که این موضوع درست شود.» ملکه تعظیم کرد و به اتاق رفت. پیش گهواره نشست و به صورت شاهزاده خیره شد و آوازی که همان لالایی بود را در زیر لب زمزمه می‌کرد. به اتاق پادشاه بازگردیم؛ نگهبانان قصری که در حال بردن جنازهٔ بی‌جان طبیب بودند، حال و هوای شهر را غمگین کرده بودند. مردم شهر در تعجب بودند که چرا جشن و شادی برای اولین شاهزادهٔ قصر، به این صورت درهم شکسته شد و فوت طبیب، یک اتفاق غیرمنتظره بود. داخل قصر هم یکی از غلامان پادشاه که زرنگ و باهوش بود، فکری در ذهنش داشت. نزد پادشاه رفت. صبح همان روز به پادشاه گفت: «پادشاه، من ایده‌ای برای حل مشکل دارم، ولی باید انعامی از پادشاه خواهم.» پادشاه با اینکه راه دیگری نداشت، گفت: «باشد، هر چه تو بگویی.» غلام شروع به حرف زدن کرد و گفت: «می‌توانیم فرزند شما را با فرد دیگری تغییر دهیم.» پادشاه پرسید: «کسی با این سن هست؟» غلام گفت: «بله، در شهری با این بزرگی، بچه‌ای پیدا می‌شود هم‌سن فرزند شما.» پادشاه چند روز به این غلام مهلت داد تا فرزندی پیدا کند. او همان روز شروع به گشتن کرد، ولی متأسفانه کسی فرزندی با این سن پیدا نشد؛ فقط دختری همان روز به دنیا آمده بود. این فرزند از خانواده‌ای ندار یا همان فقیر بودند. درست بود که جنسیت فرق داشت، اما غلام باهوش فکری برای این هم داشت. به قصر بازگشت و نزد پادشاه رفت و شروع به صحبت کرد. پادشاه با شنیدن حرف‌های غلام عصبی شد، اما با توضیح غلام راضی شد. حرف‌های غلام به این شرح بود: «فرزند، دختر است، اما شاهزاده بیماری‌ای هست که نمی‌شود سلطنت را به دست گیرد و برای شما شرمساری می‌آورد. در شهر هم که همه در مورد سرزنش طبیب و شادی برای اولین فرزند شما سخن می‌گویند، باید داستانی این‌گونه باشد تا مردم، حاکمان و بازرگان‌ها آن را باور کنند. می‌توانم بگویم فرزند شما دختر است و خبر این‌گونه باشد که طبیب خبر اشتباه داده و به همین دلیل کشته شد و مراسم بخاطر همین برگزار نشد
غلام نزد درویش رفت و پیشنهاد پادشاه را ابلاغ کرد. درویش که دگرگون شده بود، در خانه برای خانواده‌اش تعریف
کرد
فردای آن روز، هنگامی که غلام برای گرفتن پاسخ به خانه درویش بازگشت، درویش درب را گشود و پاسخ رد داد. غلام عصبی شد و به قصر برگشت و نزد پادشاه رفت. غلام گفت: «زن درویش و خودش می‌گویند چنین کاری نخواهند کرد.»

پادشاه با شنیدن حرف‌های غلام، دستور داد نگهبانان و غلامان، به همراه شمشیرهای تیز، به خانه درویش بروند. اگر قبول نمی‌کردند، گردن همه‌شان زده می‌شد. درویش که فقیر بود، از ترس وحشت‌زده بود و همه می‌لرزیدند. دستور پادشاه این بود که باید قبول کنند، با تهدید این که گردن فرزندانشان زده خواهد شد، تا جان فرزندانشان نجات یابد. آن‌ها چاره‌ای جز قبول کردن نداشتند و با اکراه به قصر رفتند، با این که نمی‌خواستند، تبعید شده محسوب می‌شدند.

ملکه، با اینکه دل از شاهزاده واقعی نمی‌کند، این دختر  را مرهمی برای دل خود می‌دانست. پادشاه دستور جشن بزرگی داد و داستان غلام دست به دست می‌چرخید. دعوت از حاکمان و بازرگانان برای نام‌گذاری شاهزاده دختر، دوخته شده بود. همه در حال تمیز کردن قصر و آماده شدن برای این جشن باشکوه بودند. حال و هوای قصر فقط از ظاهر خوب بود، اما از داخل مانند ویرانه‌ای بود و بوی ویرانه می‌داد.

ملکه هر شب با گریه می‌خوابید که فرزندش چه به سرش آمده است. پادشاه نیز با این اتفاقات اخیر، هر روز سردتر و سنگدل‌تر شده بود، هرچند مجبور بود لبخند بزند.

به کلبه درویشی بازگردیم؛ زن درویش غمگین بود و برای شاهزاده دلش می‌سوخت، اما قبول نمی‌کرد به او شیر دهد. او روز به روز کم‌توان‌تر می‌شد. زن درویش هر روز می‌گفت: «این فرزند به من نامحرم است، من به او شیر نمی‌دهم. باید فکر کنیم، او فقط تا چند روز دیگر دوام می‌آورد.» آن‌ها که هنوز از فقر می‌پیچیدند، حالا مصیبت ناگواری برایشان رخ داده بود.

آن‌ها پسری ده ساله داشتند که در داخل شهر با پدرش نجاری می‌کرد. همان روز که جشن در قصر بود، این پسرک دنبال کسی بود که به این نوزاد شیر بدهد. حکیمی دانا و عالم پیدا کردند. شاهزاده را نزد او بردند و داستان را توضیح دادند. حکیم کمی فکر کرد و گفت: «اشکالی ندارد. به این بچه شیر گاو جوشیده بدهید، و برای این لکه‌ها که کمی کم‌رنگ شود، عسل هر شب به صورتش بزنید.» حکیم پرسید: «آیا اسم این فرزند چیست؟» پدر پاسخ داد: «اسمی هنوز برایش انتخاب نکرده‌ایم.» حکیم گفت: «باشد، اما هرچه زودتر اسمی انتخاب کنید.» پدر فقر و کم‌توان گفت: «حکیم، شما لطف می‌کنید اسمی برای این فرزند انتخاب کنید؟» حکیم با لحنی خوب جواب داد و گفت: «حتماً، چرا که نه.»

شاهزاده را در بغل گرفت و به چشمانش نگاه کرد و گفت: «اسم این فرزند **سنجار** باشد، اسمی برای شخصیت پادشاه زیباست.» پدر گفت: «بله حکیم، این اسم خوب است.» آن‌ها بعد از آمدن به خانه به فکر خرید شیر گاو برای سنجار بودند. برادر بزرگ‌تر که با این بی‌ پولی شبانه‌روز با پدر نجارش کار می‌کرد، پولی در جیب داشت و رفت و برای سنجار کمی شیر گاو خرید. در این هنگام در قصر بوی غذاهای مختلف می‌پیچید، در حالی که آن‌ها به زور برای یک تکه نان صبح تا روز کار می‌کردند.

به قصر که برگشتند، شاهد مهمانی باشکوه اسم‌گذاری شاهدخت بودند که صورتش مثل ماه بود. به او نام **مهتاب** گذاشتند؛ مهتاب نه تنها اسمش بود، بلکه نور به قصر آورد. روزها در قصر بهتر شد، اما در این شهر دورافتاده زندگی به سختی می‌گذشت.

**بیست سال گذشت.** چه بر سر خاندان آمد؟ اول قصر، بعد کلبه درویشی، هر کدام به نحوی داستان خود را داشتند.

پادشاه رادین پیر شده بود. ملکه لیرا بعد از شاهزاده (سنجار) دیگر دارای فرزند نشد و پادشاه هم نمی‌خواست زندگی با زن دیگری را شروع کند، از این رو آینده سلطنت نامعلوم ماند. تنها وارث سلطنت، شاهدخت (مهتاب) بود. لیرا بعد از مدتی دیگر نتوانست غم فرزندش را تحمل کند و جان خود را تقدیم به حق کرد. پادشاه که دلش با آمدن ملکه خوب شده بود، با رفتن ملکه روز به روز پیرتر می‌شد.

مهتاب بعد از ملکه تنها شده بود، اما همچنان قوی سرپا بود و به کارهای قصر رسیدگی می‌کرد.

به خانه درویش بازگردیم؛ **سنجار** با همه متفاوت بود، نه فقط در ظاهر، بلکه در باطن هم. سنجار پسری باهوش بود با خونی که از سلطنت در رگ‌هایش جاری بود. او به شمشیر علاقه زیادی داشت و به یکی از بهترین شمشیرزن‌ها و سازندگان شمشیر تبدیل شد. بعد از فوت درویش (پدرشان)، او از هشت سالگی با برادر بزرگ‌ترش این حرفه را آغاز کرده بود.

او بارها به بهانه فروش شمشیر به قصر می‌رفت، اما هر بار که پادشاه او را می‌دید، یاد دل یخی خودش و ملکه لیرا می‌افتاد و اشکی از چشمانش جاری می‌شد. نگهبانان نگران بودند که شاهدخت حیران سنجار شده است. او ملکه زیبا و شاهدخت سلطنت بود، این پسر یک گدا و شمشیرفروش بود؛ اما دل شاهدخت را مال خود کرده بود. عجیب بود! هر روز سنجار به بهانه‌ای برای دیدن شاهدخت به قصر می‌رفت. آن‌ها عاشقانه عاشق هم دیگر بودند.

روز به روز عشقشان زیادتر می‌شد. سنجار برای شاهدخت شب‌ها خواب نداشت و دردی گرفته بود که هیچ درمانی نداشت. اما با دستور پادشاه، او را زندانی کردند، ولی تلاش‌های پادشاه برای نابودی عشقشان مانند مورچه در برابر فیل بود. روز به روز داستان عاشقی از شهر و محله‌ها می‌پیچید.

نامادری سنجار فراموشی گرفته بود و برداشتی که به درویش فوت شده کرده بود این بود که چیزی به سنجار از داستان کودکی‌اش نگوید. پادشاه هم قبول کرد که سلطنت چندساله را به دست کسی بدهد که از خون خودش هست و بعد از مرگ او بتواند پادشاه بی‌نظیری باشد. (اشاره به مهتاب و سنجار). او قبول کرد و عروسی این دو عاشق در قصر برپا شد.

بعد از عروسی این دو عاشق، حال پادشاه و تاج‌گذاری نزدیک شد. او می‌ترسید که سنجار بفهمد که او پدرش است و به او ظلم بزرگی کرده است. مرگ و درد چند ساله ملکه داستانی دیگر غم‌انگیز برای پادشاهی بود که قبول نمی‌کرد در سلطنت نقشی داشته باشد، اما تقدیر این‌گونه نوشت.

پادشاه که حالش بد شد، شاهدخت نزد پادشاه پیر و مریض رفت که روی تخت مانند جنازه افتاده بود. او گفت: «فرزندم، دیگر فقط رفتنم است، دیگر دستم از این دنیا کوتاه می‌شود.» شاهدخت اشکی از چشمانش جاری کرد و گفت: «پدرم، لطفاً اینگونه حرف نزنید، حالتان خوب می‌شود.»

اما پادشاه گفت: «دخترم، ببین می‌خواهم چیزی به تو بگویم، شاید بعد از آن خودت آرزوی مرگم کنی.» شاهدخت با تعجب از حرف پدرش سکوت کرد. پادشاه شروع به حرف زدن کرد و گفت: «می‌دانی من آدمی بودم که چند سال در این شهر حکومت کردم، اما ظلم را به مردم نه به فرزند خودم کردم. زنی که مرا با همه چیز قبول کرد را رنجاندم و فرزندی را از پدر و مادر کردم. می‌دانی من بد کردم در این دنیا، اما دیدم با چشمانم که اگر تقدیر خوب بنویسی همان اتفاق می‌افتد و من از قدرت تقدیر کم‌توان هستم.» و داستان را برای شاهدخت تعریف کرد.

شاهدخت نمی‌توانست باور کند و باورش برایش سخت بود. پادشاه که دیگر از زبان افتاد، گفت: «فقط دو روز دیگر زنده ماند.» بعد شاهدخت تا زمان موعود تاج‌گذاری سنجار سکوت کرد.

بعد از تأیید سنجار به پادشاهی، او دیگر طاقت نیاورد که او با پسری که پیش مادر و پدرش بزرگ شد ازدواج کرده است. سمی در غذای خود کرد و او روح بی‌جانش را گرفت.

پادشاه ناراحت و دل‌شکسته، نامه‌ای از شاهدخت داشت. او داستان و دلیل را نوشت. پادشاه فهمید که پادشاه (سنجار) الان نیست، بلکه از زمان تولد پادشاه بوده است. او ناراحت از این که عشق زندگی‌اش و نازنینش را  از دست داد؛ قلبش مانند خون می‌تپید. به سر قبر شاهدخت رفت و همانجا گردن خود را با شمشیر زد. سلطنت چند ساله تمام شد.

در دنیا و عالم اسم **سنجار** درد شد.

**مهتاب** نوری داد اما خاموش شد.

پرپر شد این عشق. من زیاد از این داستان‌های تلخ چه در الان چه در گذشته دیدم. این داستان فقط یک افسانه است.

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی : نویسندگان کردستان

قالب تخصصی داستان : سایر