(داستان ستاره شهر )
در آغوش طلوع و غروب
خورشید، با شکوهی بینظیر، برمیخیزد و ماه، با وقاری دلنشین، غروب میکند. امواج آب، با هر وزش باد، رقصی دلانگیز را آغاز میکنند. کوهها، استوار و آرام، گیاهان و درختان، در این سمفونی طبیعت، هر
یک به نغمهای زندگی میخوانند. از کاخ پادشاهان گرفته تا کلبهی درویشی، همه و همه در این چرخه جاودانه شریکاند. حتی گرگ در جنگل، از طلوع تا غروب، برای بقای خود شکار میکند؛ چرا که زندگی، در هر شکل و شمایلی، مبارزهای پیوسته است. انسانها نیز، همچون جانوران، برای ادامهی حیات تلاش میکنند.
<داستان ستاره شهر >
در روستایی دورافتاده، در کلبهای محقر، دختری با قلبی سرشار از امید میزیست. پدری سالخورده و کمتوان و مادری مهربان،وبرادری با تاخیرذهنی تنها همدمان او بودند. خواهر یابرادر دیگر نداشت، اما رویای زندگی در شهر،و درمان بیماری برادرش چون ستارهای درخشان، در دلش سوسو میزد.
صبحها، با آواز خروس، شیر تازه و نسیم دلنشین همراه با جیکجیک گنجشکها، روزش را آغاز میکرد. کولهبار درس را بر دوش میگرفت و رهسپار مدرسه میشد. پس از بازگشت، عطر غذای خوشمزهی مادر، خستگی را از تنش بیرون می رفت. بعد از ظهرها، غرق در مطالعه و تلاش بود و سپس، برای کمک به پدر و مادر، به کار مشغول میشد. برادر درمانی برای درد خواهرش بود پدر دستانش لک زده بود و مادر مهربان که از غم پسرش که در مدرسه و رفیقانش مسخرش میکنند غمگین بود دختر تنها کسی که دل پراز درد وغم ولی بازم خنده به روی لب های خانوادش میآورد آنها با کم توانی بیماری هاو فقر اهیچ فقط ناشکر و نامید نبودند اینجاست داستان جالب میشود
ستاره امسال ششم ابتدایی هست و امین برادر ستاره امسال قرار کلاسه سه ابتدای را شروع کند او باشور و هیجان
خودرا آمده رفتن به مدرسه هروز میکرد اما هیچ معلمی اون را قبول نمیکردند اوه هروز به مدرس میرفت وهمان راه رو عاشقانه بازمیگشت او ۳سال این کارش بود توی گوچه وپس گوچه این روستا پچه هاهمه بازی میکردند اما امین هیچ دوستی نداشت هیچکس با امین بازی نمیکرد و او را مسخره میکردند جلو دربخانه با صورتی محسوم و چشمان پراز اشک تا خواهرش از مدرسه باز میگشت همان جا مینشست فقطی ستاره رو میدید با دویدن اورا بغل میکرد اما او توانی از پاهایش نمانده
ستاره بادیدن چشمان پراز اشک امین و شوق وشور دیروز رانداشت پیش او نشست و گفت برادر عزیزتر از جانم چه شده است چرا غمگین هستی امین آبجی من هروز به آنجای که تو میروی می روم اما هیچکس مرا نمی خواهن
ستاره با اینکه میدانست او دریر میتواند چیزی رو یاد بگیرد و ۳ سال این راه رو میرفت اما هنوز نمیدانست اسمش مدرسه هست ولی ستاره قولی به او داد امین جان نگران نباش آنها نمیدانند که تو چقدر باهوشی من از فردا خواندن و نوشتن یادت میدهم امین با خند وشوق وهیجان صورت ستاره رو بوسیت خوشحالی امین غم آبجی کوچولو رو یادش برد مادر با صدای دلنشین ستاره وامین بیاید غذا میخوریم بیاید امین با امید پیش مادر وپدرش رفت این خبر خوب را به آنان داده پدروچوپان و مادرمهربان بیماری او را خوب میدانست ولی نمیتوانست دل بچه محسوم مثله کبوتر بال شکسته را بشکند برایش کتاب کلاس اول مداد و دفتر خریدن او هرشب فقطی میخوابید وسایل مدرسه شو بغل میکند شاید بگویم او تنها امیدش یادگرفتن خواندن و نوشتن یاد بگیر صبح میشود هروز ستاره ساعت ۶ به مدرسه میرفت به خانه میومد به برادرش درس یاد میداد بعدظهر به کمک مادر که قالی می بافت شب هم تا ساعت دو سه درس میخواند این برنامه سرگرمی هروز ستاره هستش
با سخت هفته ای یک کلمه امین یاد میگرفت اما تلاش میکرد زندگی سخت هروز میگذشت تلاشهای ستاره برای آموزش امین، اگرچه کند اما پرثمر بود. هر هفته، امین یک کلمه جدید میآموخت. ستاره برای او جدولهایی از حروف الفبا را روی قطعات شکسته چوب یا حتی روی دیوارهای گِلی کلبه با گِلِ رقیق میکشید. او هرگز ناامید نمیشد؛ برای ستاره، دیدن برق شوق در چشمان امین هنگام درک یک مفهوم جدید، با ارزشتر از هر ستارهای در آسمان شب بود مدتی گذشت یک روز زمستانی، هوا ابری بود و نسیم سردی از لای شکافهای کلبه نفوذ میکرد. امین، با دقت تمام، مشغول نوشتن کلمهٔ “مادر” بود. نوک مداد در دستش میلرزید، اما وقتی کلمه را کامل کرد و با صدایی آهسته اما واضح خواند، ستاره اشک شوق ریخت. این اولین کلمهای بود که امین توانسته بود بخواند و بنویسد. خوشحالی امین از این موفقیت، تمام غمهای گذشتهاش را شست. در آن لحظه، امین دیگر آن پسر طرد شده نبود؛ او یک شاگرد بود، یک یادگیرنده
بعد اینجارو یکم جلوتر بیرم ۲۰ سال گذشت این ۲۰ سالو نگم مانندش کنم به کوه مقاوم که هروز بهش تمر میزدن ولی الان همه چی فرق داشت در روستا دیگر کلاس دهم نبود و ستاره به شهر رفت ودر خوابگاه ادامه زندگیش رو گذرند امین با مادرش یادم نرفته پدرش بعد از چهار سال دیگر تحمول درد و رنج رو نداشت به رحمت خدا رفت امین با تلاش به مدرسه رفت وپابه پای دانش آموزان درس میخواند درگذشت نمانیم
ستاره دکتر مغز عصاب شد یک خونه شیک خرید و با مادر وبرادر درشهر زندگی رویای داشتند و برادر بیمار با اسم بیمار بود الان نویسنده شد و معروف معروف او مدرسه برای کم توانها درست کرد در روستا خوشون ستاره مثله ستاره شهر امین مثله امید
می درخشیدن اسم کتاب اول امید بود او هروز میگفت در شب های تاریک امیدی به نام ستاره است .
نام نویسنده:کژان دادور








