تو را خواهم
تو را خواهم که همره، همدل و همرازِ جانم باشی
چراغِ خلوتِ شبهای خاموشِ زمانم باشی
تو را خواهم که چون مهتاب بر شبهای من تابی
و چون خورشیدِ روشن، گرمیِ ایوانم باشی
تو را خواهم که در طوفانِ این دنیای بیسامان
پناهِ خستگیها و سکونِ قلبِ من باشی
تو را خواهم که در مُلکِ دلم فرمانروا باشی
نگینِ تاجِ عشقم، زینتِ روح و روانم باشی
تو را خواهم برای خود، رها از هرچه جز عشق است
فروغِ دیدگانِ من، آرامِ دل، وردِ زبانم باشی
نه یک روز و نه یک فصل، که تا پایانِ این هستی
همه جان و همه جانان و یگانهٔ جهانم باشی
غزلی از: تیارا ظهرابی اصل


