لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 20 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

پرونده مفقودی وکف حبس

پرونده مفقودی وکف حبس

***

کشورخانم از آن زن‌هایی بود که آدم نمی‌توانست به‌سادگی در یک جمله خلاصه‌شان کند. چادری بود، آبرومند، اهل کار و زندگی، و در عین حال در کار ملک و ساخت‌وساز دستی داشت. اما روی میز اجرای احکام، پرونده‌ای از او بود که ظاهرش با آن تصویر آراسته و محجوب نمی‌خواند؛ پرونده‌ای سنگین، قطور، و مربوط به اتهامی که می‌توانست سال‌ها حبس برایش به‌دنبال داشته باشد.

در آن سال‌ها هنوز همه‌چیز کاغذی بود. نه خبری از سیستم‌های الکترونیکی بود و نه از این سرعت و نظم ظاهریِ امروز. پرونده‌ها ورق‌ورق روی هم تلنبار می‌شدند، و هر کدامشان قصه‌ای از رنج، خطا، دفاع، و گاه استیصال داشتند. پرونده‌ی کشورخانم هم از همان‌ها بود؛ کلاهبرداری، با کف حبس، و در مرحله‌ی اجرای احکام. رضایت، اگر هم حاصل می‌شد، همه‌چیز را تمام نمی‌کرد. رد مال و جزای نقدی شاید با تخفیف و گذشت، از شدت ماجرا می‌کاست، اما کفِ حبس همچنان پابرجا می‌ماند. پرونده در وضعیتی بود که جز اجرای قانون، راه دیگری برایش دیده نمی‌شد.

آن روز، در اداره، درگیری و شلوغی‌ای در سالن پیش آمد. مأموران درگیر شدند و رفت‌وآمدها به‌هم ریخت. در همان هیاهو، کشورخانم جمله‌ای گفت که تا لحظه‌ی آخر گفته نشده بود؛ همان‌جا فهمیده شد که پرونده باید به‌دست کسی افتاده باشد. برای روشن‌شدن ماجرا، دادیار تحقیق — با هماهنگی رئیس — خودش به دمِ در رفت تا موضوع را دنبال کند. فضای اداره متشنج بود و هیچ‌کس دقیق نمی‌دانست چه کسی پرونده را برداشته و چگونه از اتاق بیرون رفته است.

بعد، تلفنی رسید. یکی از آشنایان خبر داد که پرونده دست برادر کشورخانم است. همین خبر کافی بود تا ماجرا شکل تازه‌ای بگیرد. روشن شد که پرونده از همان روزِ شلوغی، از اتاق بیرون رفته و حالا در خانه مانده است.

یک روز، دادیار تحقیق با ماشین دادگاه جلوی در رفت. کشورخانم را صدا زد. وقتی آمد، با همان وقار و خونسردیِ همیشگی پرسید:
«حاج‌آقا، چرا دمِ در؟»

گفت:
«بفرمایید سوار شوید، کار دارم.»

چندی بعد او را سوار ماشین کردند. در سکوتِ سنگین راه افتادند. پرسید:
«کجا می‌رویم؟»

پاسخ آمد:
«می‌رویم با هم توی بازداشتی.»

نگاهش تغییر کرد. با تعجب گفت:
«چرا؟»

و باز همان پاسخ تکرار شد:
«خودت می‌دانی.»

هرچه جلوتر رفتند، اضطرابش بیشتر شد. تا نزدیک دادگاه که رسیدند، دیگر فهمیده بود که موضوع، پرونده است. آهسته گفت:
«بابت پرونده است؟»

گفتند:
«بله، خودت می‌دانی.»

او که دیگر راه فراری در نگاهش نمانده بود، شروع کرد به گفتن. از ماجرای همان شلوغی گفت، از اینکه در آن ازدحام، پرونده به‌نحوی از اتاق خارج شده و به خانه رفته است. صدایش می‌لرزید، معلوم بود بیش از آن‌که بخواهد انکار کند، می‌خواهد راهی برای نجات پیدا کند. در میان آن گفت‌وگوهای پرفشار، فقط یک خواسته از او ماند:
«به من فرصت بدهید.»

و فرصت داده شد.

قرار شد فردا صبح پرونده را بیاورد. او هم پذیرفت. فردا، همان‌طور که وعده داده بود، پرونده را آورد و با دست خودش روی میز گذاشت. بی‌هیاهو، بی‌ادعا، و بی‌آن‌که دیگر چیزی برای پنهان‌کردن بماند.

چند هفته بعد، عفو رهبریِ استثنایی‌ای آمد که شامل حال او هم شد. و آن پرونده‌ای که می‌توانست سال‌ها بر زندگی‌اش سایه بیندازد، به شکلی که هیچ‌کس از پیش نمی‌دانست، از مسیر دیگری گذشت و سبک شد.

آن میان، ماجرا هم از خاطره‌ی دادگاه بیرون نرفت و هم از خاطره‌ی او. چون یک درس روشن داشت: آدم‌ها را همیشه نمی‌شود از روی پرونده‌شان شناخت. گاهی پشت یک ورق اتهام، انسانی ایستاده که هم خطا کرده، هم ترسیده، هم امید داشته؛ و گاهی یک فرصت، سرنوشت او را از فروریختن نجات می‌دهد.

اشتباه می‌کنیم اگر فکر کنیم همیشه همان داستانِ دزد و جوان بیکار است؛ همیشه شبیه همین ماجرا نیست که یک زن، در آن موقعیتِ سخت، به یک دزدِ درمانده فرصت بدهد، پولی به او برساند، و بگوید:
«وقتی کار پیدا نکردی، بیا ماهیانه از من بگیر.»
اما همان‌جا بود که فهمیدم بعضی پرونده‌ها فقط درباره‌ی جرم نیستند؛ درباره‌ی آدم‌هایی‌اند که یک قدم با سقوط فاصله دارند، و یک دست مهربان می‌تواند مسیرشان را عوض کند.

کشورخانم هم همین‌طور بود. از آن زن‌هایی که با چندسال حبس، از بزرگواری‌اش کم نمی‌شد. یادمان باشد آدم‌ها را همیشه نمی‌شود با پرونده‌هایشان قضاوت کرد؛ چون پرونده‌ها چالش‌هایی هستند که گاهی آدم‌ها گرفتارش می‌شوند. این‌که کسی پرونده‌ی فلان دارد و کسی فلان را ندارد، هرگز نمی‌تواند منشأ قضاوت باشد.

در این وضعیت، اگر کسی بخواهد واقع‌بین باشد، می‌فهمد که آن مقام قضایی می‌توانست تمامِ خانواده‌های پرونده را بازداشت کند. می‌توانست بگیر و ببند کند. می‌توانست حداقل پنج شش نفر از نیروهای حفاظت و امنیت، خواهر و برادر، سربازان، و خیلی‌های دیگر را بازداشت کند. بعد هر بازداشتی وزنِ خود را داشت؛ هر بازداشتی نیاز به وثیقه داشت، خانواده‌ها التماس می‌کردند برای سند، و جلوی درِ دادگاه، ردِ التماس و سند و پول برای سند دیده می‌شد. بعد، مراحلِ زندان، جدایی، و فشار اقتصادی. و در این میان، خانواده‌هایی که بی‌سرپرست می‌شدند؛ و در کنار آن، حداقل چند جرم و کثافت دیگر رشد می‌کرد.

اما گاهی این‌طور بهتر است؛ بهتر است که با حسن نیتی، بدون چماق، بدون جلب، با مهربانی مسائل را حل کرد. در این سبک، حبس‌زدایی نه فقط یک سیاست، بلکه یک نوع نگاه است.

وقتی کار پایان گرفت، او بیشتر از پیش فهمید که همیشه این‌طور نیست که حبس‌زدایی فقط سیاستِ قضایی باشد. گاهی حبس‌زدایی، قانون است. و گاهی موضوع، فراتر از این حرف‌هاست؛ یعنی تربیتِ کارمندانی برای قوه‌ی قضاییه، ویرایشِ سیستم، ساختنِ آدم برای خدمت به مردم؛ ساختنِ آدم برای خدمات قضایی، نه برای حکمِ قضایی. کاری کنیم که قدرتمندان حساب ببرند، و ضعف‌ها حمایت را حس کنند.

گاهی هنرِ قاضی یا دادیار این نیست که با صدای بلند نشان بدهد قانون دستِ بالاتر را دارد؛ هنر این است که طوری عمل کند که هم قانون بماند، هم آدمیّت قربانی نشود. چون پرونده‌ها فقط اوراقِ جرم نیستند، ردِ زندگی‌هایی‌اند که در فشارِ فقر، ترس، خطا، یا غفلت لغزیده‌اند. اگر در همان لحظه، دستِ قانون بی‌محابا پایین بیاید، شاید یک نفر تنبیه شود، اما چند نفر دیگر هم بی‌دلیل فرو می‌ریزند.

همین است که گاهی یک تصمیمِ آرام، از هزار دستورِ سخت اثر بیشتری دارد. بازداشت، وقتی بی‌حساب باشد، فقط آزادی یک نفر را نمی‌گیرد؛ امنیت روانیِ یک خانه را هم می‌برد، نانِ چند نفر را هم می‌بُرد، و کودکی را هم می‌ترساند که هنوز نمی‌فهمد چرا پدرش نیامد یا چرا مادرش پشت درِ زندان مانده است. بعد، پرونده‌ای که می‌توانست با یک تدبیر حل شود، تبدیل می‌شود به زنجیره‌ای از بی‌پناهی، بدهکاری، التماس، و گاهی سقوطِ تازه.

در چنین موقعیت‌هایی، مهربانیِ قضایی ضعف نیست؛ بلوغ است. این‌که مقامِ رسیدگی‌کننده بفهمد همیشه لازم نیست برای اثباتِ اقتدار، چند نفر را به صفِ بازداشت بکشاند. گاهی کافی است بداند طرفِ مقابل نه یک «مجرمِ کامل»، بلکه انسانی است که در تنگنای تصمیم‌های بد، اشتباه کرده و حالا اگر فرصت بگیرد، ممکن است راهش را عوض کند. قانون اگر فقط برای تنبیه باشد، خشک می‌شود؛ اما اگر برای اصلاح هم جا باز کند، زنده می‌ماند.

و چه بسیار پرونده‌هایی که با همین نگاه، از فاجعه نجات پیدا کرده‌اند. پرونده‌ای که می‌توانست چند خانواده را گرفتار کند، با یک فرصت، با یک سکوتِ حساب‌شده، با یک مهلتِ کوتاه، از مسیرِ سخت جدا شد. این‌جا دیگر مسئله فقط مجازات نیست؛ مسئله این است که دستگاه عدالت بفهمد گاهی جلوگیری از یک زنجیره‌ی آسیب، خودش عینِ عدالت است.

پس آن‌گاه که امکانِ اصلاح هست، چرا باید به تخریب رفت؟
آن‌گاه که می‌شود با گفت‌وگو، با مهلت، با درکِ موقعیت، و با کمترین فشار مسئله را حل کرد، چرا باید راهِ پرهزینه‌تر را انتخاب کرد؟
حبس‌زدایی فقط یک سیاستِ قضایی نیست؛ یک نوع نگاه به انسان است. نگاهی که می‌گوید هر خطا، پایانِ راه نیست، و هر پرونده، لزوماً میدانِ شکستِ یک زندگی نیست.

این همان جایی است که دستگاه قضایی از خشونتِ صرف فاصله می‌گیرد و به عدالتِ عاقلانه نزدیک می‌شود؛ عدالتی که می‌داند گاهی نجاتِ یک نفر، نجاتِ یک خانه است. و گاهی نجاتِ یک خانه، نجاتِ یک اجتماع کوچک.

پایان

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :