پدرم مرد بی نظیری بود
پدرم صخره بود دریا بود
زندگی مون اگه تلاطم داشت
پدرم مثل ناخدا ها بود
شب به شب غصههاشو درداشو
پشت در توی کوچه جا میذاشت
گاهی از کار خسته بود امّا
لب خندون تو خونه پا میذاشت
میشد از پینه ی کفِ دستاش
زیر و روهای زندگی رو دید
میشد از زخم رو سرانگشتاش
حرف های نگفته شو فهمید
پدرم مرد بختیاری بود
قصه های لری شو یادم هست
مَتَلایی ز چار و هفت ایگفت
وه! چه شیرین تیامونه ایبست
پدرم شاعری رو یادم داد
پدرم عاشق نوشتن بود
واژه ها رو قلمزنی میکرد
پدرم شاعری قلمزن بود
#زهرا_نوروزی
#ترانه


