مرا این بخت تحریریست از بغضی فرو خورده
چه کس امید میکارد در این صحرای دل مرده؟
به اشک و آه و سوز و هرچه میدانی کفایت کن
لذا وابستگان، از خویش میگردند آزرده
که من امید بستم بر رخ زیبا نشانی از ده بالا
ولی وابستگی روح و تنم را سخت افسرده
بگو با من چرا حالا سر کین دارد این گردون
که آن معشوقه زیبا مرا از خاطرش برده
خودم را سفت میگیرم در آغوش خودم گاهی
که این تکرار بیهوده مرا جان بر لب آورده


