نیستم دیگر اسیر نیستن
جغد پیری، خاطراتش داستان
خندهها و گریه هایش توأمان
روز را چون شب سیه انگاشته
شب ز نور معرفت انباشته
بس کجیها دیده از سرو سهی
زیستش بر خاک و آب و آگهی
حال در پیرانه بر سیبی کهن
میسراید نغمه ی کوچ از وطن
سیب، ای همرازِ شیرین ، شاخ و بر
فرصتی چندان نمانده تا سفر
حاصل عمرم ، اگر چه بیش و کم
با تو گفتم، ای رفیق محترم
تا نگاری، قصه ام در بند جان
جاودان گردد برای مردمان
سیب اما ، مهربان خندید و بعد
از کمال جغد بس تمجید کرد
حیف اما ذات هستی آفرین
عقل ما را برده در زیر زمین
ریشه داناتر ز شاخ و برگ هاست
در درختان مغز برعکس شماست
من امانتدار خوبی نیستم
گر چه با پندت زمانی زیستم
جغد گفتش ، عقل باید ریشه را
تا نکوبد تیشه ای اندیشه را
خوب جایی راز خود انباشتم
خویش را در ریشه هایت کاشتم
زین سپس هر دانه آگاهی شود
سوی خاک جاودان راهی شود
ریشه ها رویند در جان خرد
پند ها و معرفت ها بی عدد
نیستم دیگر ، اسیر نیستن
ریشه ای در خاک من گر زیستن


