## رعنا (زادِ کولِر رود)
رعنا—
شورانگیز و پُرفروغ—
با روسریِ سفیدِ بلند؛ چنانکه تا نوکِ پا.
موهای انگبینیاش قرینه و بهدرازا، تا ساقِ پا فرود میآمد؛
گیسوانش، قرینهی آفتابِ بامدادان بود:
انگار بر تیغِ کوه، رشتههای طلایی بسته باشند
و با هر گامِ او، از فرازِ شیبها سرازیر شوند.
راه رفتنش، کمانه بود:
نه فقط قدم،
بلکه رگبارِ تیرهایی نامرئی
که از پشتِ سرش میجهیدند و در هوا قوس میزدند.
بافتهای از تیغها—
یا خمِ تیرها—
یا شمشیرهایی که از نیامِ صلح بیرون کشیده باشند،
بیآنکه خون بخواهند؛
فقط برای آنکه جهان بداند
زیبایی هم میتواند هیبت داشته باشد.
چشمانش نه آبی بود، نه سبز؛
خزرگون بود—سبزِ آمیخته با آبی—
چنان که گویی ماهیگیرانِ انزلی
در نگاهش قایق میرانند
و نقرهایترین ماهیها را از ژرفای چشمهایش بیرون میکشند.
گاهی روسریاش را ذرهای به گردن حمایل میکرد؛
و آنوقت،
انگار رودخانههای شب و دریاهای روز
در بافتهی موهایش دلفینوار شنا میکردند؛
نه—
انگار خودِ دلفینها
در شوقی ناشناخته
از ژرفا بیرون میزدند
و به هوای زندگی، نفس میخواستند.
آن شب، ماه در دریای چشمهایش شنا میکرد.
مژگانش، مثل صفِ سربازانی منظم،
بر آن ماه مکث میکردند؛
و نگاهش دیکتاتورِ شیرینی بود
که اجازه نمیداد ماه بیاجازه عبور کند.
چنانکه گویی شرابی چندساله
در خمرهی دیدگانش خوابانده باشند.
مکث… چرا؟
وقتی ماه در حماسهی چشمهای او مست میشود
و ستارهها، چکامهگویِ گرهخوردگیِ نگاه تو میگردند،
آدم شناورترین رودخانههای جهان را میبیند
و میفهمد چگونه عابران،
در زیباییِ محض هم
میتوانند غرق شوند.
باد در دامنش میپیچید
و جنبشِ سبزِ علفها را در کوهپایه فرا میخواند؛
گنجشکها را جمع میکرد
برای نغمههای کوچههای رهگذران.
دامنِ او
فروکشِ گونهها بود و نسیم؛
هر دو، در حماسهی سربالاییِ کوه، طغیان میکردند.
و دستهای رعنا—
نه، دستِ نسیم—
انگار دستِ رعنا را گرفته بود
و با او بالا میرفت.
دستهایت را گیومه کن؛
آفتاب را حبس کن
برای فردای نبودنت.
چوبدستیاش چوب نبود؛
چوبی سیال بود—
امتدادِ دستِ او روی شیبِ کوه.
و گردنبندِ آبیش…
آسمان در آن میافتاد
و برای گردنفرازیِ آبیِ آن،
هماورد میخواست.
شنلِ محلیاش
تمامِ کوه را با خود میبُرد.
وقتی در دامنه خرامید،
کبکها ماندند چگونه بخرامند؛
او خرامیدن را آیینی دیگر میدانست،
چنان که راه رفتن،
برای او فقط عبور نبود—
اعلانِ حضور بود.
از بس رعنا پرندگان را با خود میبرد،
کلمهی «نازِ حرام» از یادشان رفت؛
حتی چشمهای پُرآب هم
در برابرِ دلبریِ او
به احترام میایستادند.
چگونه خرامیدی
که کبکها—که کوچ نمیکنند—
از فرطِ دلبریِ تو
هوسِ کوچ کردند؟
گلهاش…
میش و بزِ چندتاییاش…
او چوپانِ نستعلیقِ گله بود:
خطی خوشخوان
که بر دامنه سیاهمشق میزند.
چوبدستی را بر کوه میزد
و علفها دیوانه میشدند.
کوه تا آرام بود؛
اما البرز در سینهاش آتشفشان داشت—
مثل غروبِ چشمهای او.
نستعلیقِ گلهاش
بر دامنه میدوید.
و صدایش…
صدایش اگر آرام «هِی» میکرد،
شیرِ گوسفندان بیشتر میشد؛
پرندگان مست میشدند؛
و گرگها—
گرگها، مسخِ کوه میرفتند.
اما اگر غمگین میشد،
شب را به مسلخ میکشید.
نیها، نینامهی مولانا را
شرحهشرحه میکردند.
غروب که میرسید
گله را به ده میآورد.
دیگر چوپانان چه کنند
وقتی گلهی او هزار برابر شیر میدهد
و گرگ و میش
با هم، از پگاهِ او حراست کردهاند؟
رعنا از روستای **کولِر رود** زاده شده بود؛
از جایی که مه،
مثل مادر،
هر صبح پیشانیِ کوه را میبوسد؛
و باد،
مثل پدر،
راههای بلند را به آدم یاد میدهد.
—
ر
—
# رعنا و کُردآقاجان
## روایتِ اشکورات و الموت
## دیباچه
این، تنها قصهی دختری از اشکورات و مردی از کوههای الموت نیست؛
این، روایتِ برخوردِ عشق با قدرت است؛ برخوردِ آزادی با تملک.
اشکورات، سرزمینِ مه است و فندق و گلگاوزبان؛
جایی که باد، خبرها را از درهای به درهی دیگر میبرد و نگاهها، دیرتر از مه کنار میروند.
الموت نیز کوهستانیست با نامِ بلند و سایهی تیز؛
سرزمینِ مردانی که آزادگی را با سنگ و برف آموختهاند.
از همین دو اقلیم، دو سرنوشت به هم میرسند:
**رعنا**، دخترِ اشکورات با چشمهای خزرگون و روسریِ سفید؛
و **کُردآقاجان**، عیارِ الموت، مردی که به بند عادت ندارد.
و آنسوی همهی اینها، **ارباب هادی** ایستاده است؛
مردی که قدرت را نه فقط در زمین و آب، که در «حقِ تملک» میبیند؛
گمان میکند هرچه را بخواهد، باید بتواند به نام خود بزند—حتی دلِ آدمی را.
—
## فصل اول: اشکورات، زادگاهِ رعنا
اشکورات، سرزمینِ مههای رونده و دامنههای دور است؛
فندقزارهایی که بویِ باران دارند،
گلگاوزبانهایی که صبحِ خیس را رنگ میکنند،
و راههایی که از لابهلای سنگ و علف، به چراگاه و چشمه و قله میرسند.
در همین اقلیم بود که رعنا بالید.
روسریِ سفیدش مثل پرچمی آرام بر شانه مینشست.
گیسوانش به رنگِ عسلِ تیره، با هر باد، راهِ خودش را پیدا میکرد.
و چشمهایش—خزرگون—آمیختهی دریا و جنگل بود:
گاهی آرام، گاهی طوفانی، گاهی آنقدر ژرف که آدم میترسید در آنها چیزی از خودش را گم کند.
رعنا دخترِ نازپروردهی آستانه و آینه نبود.
راهِ کوه را بلد بود، بویِ برف را میشناخت، صدای گرگ را از صدای باد جدا میکرد.
آدمها او را به زیباییاش میشناختند،
اما نزدیکترها میگفتند آنچه رعنا را خطرناک میکند، فقط زیبایی نیست—
**دلِ خودش است**؛ دلی که آسان رام نمیشود.
—
## فصل دوم: وسوسهی ارباب هادی
در حوالیِ **کولِر رود**، نامِ ارباب هادی با قدرت همراه بود.
مردی صاحبِ زمین، آب، نفوذ؛
کسی که حرفش روی بعضی زبانها مثل مُهر مینشست و روی بعضی دلها مثل سنگ.
او رعنا را برای پسرش میخواست؛
و برای خواستن، راهِ معمولِ خودش را داشت:
پیغام، وعده، شیربها، قباله، و آن لحنِ نرمِ فرماندهانهای که انگار مخالفت را از پیش ناممکن میدانست.
اما رعنا نپذیرفت.
نه با تندی، نه با ترس؛
با همان وقارِ کوهستانی گفت:
زندگی را نمیشود با قباله خرید.
زن را نمیشود با زمین معامله کرد.
همانجا چیزی در نگاهِ ارباب هادی تغییر کرد.
نه اینکه خشمش را آشکار کند؛
اما کینه مثل دانهای ریز افتاد در خاکِ دلش—
و دانهی کینه، در دلِ اهلِ قدرت، معمولاً بیآب هم میروید.
—
## فصل سوم: عشقِ عیارِ الموت
کُردآقاجان از الموت بود؛
از آن سوی گردنهها، از راههایی که مه میپوشاند و عقاب میبیند.
برای بعضیها، نامش بویِ خطر میداد؛
برای بعضی، بویِ جوانمردی.
اما هرچه بود، او مردی نبود که به آسانی در چارچوب ده بنشیند.
وقتی به اشکورات رسید—یا شاید وقتی اشکورات به او رسید—
نگاهِ رعنا و نگاهِ او در جایی میانِ سکوت و کنجکاوی به هم افتاد.
و از همانجا، چیزی آغاز شد که نه با حرفهای زیاد،
بلکه با فهمِ بیکلام پیش میرود:
فهمِ دو روحِ سرکش که هر دو از بند بیزارند.
عشقشان آرامآرام جا باز کرد؛
نه چون قصههای شیرینِ بیدرد،
بلکه چون راهی که از دلِ سنگ، به چشمه میرسد.
—
## فصل چهارم: فرار و پیوندِ پنهان
روستا بعدها هرطور خواست گفت:
گفتند «بردش»، گفتند «ربودش»، گفتند «فریبش داد».
اما حقیقت، آنگونه که دل میفهمد، این بود:
رعنا خودش انتخاب کرده بود.
او از قبالهی ناخواسته، از سایهی ارباب، از آیندهی تعیینشده گریخت؛
و با کُردآقاجان رفت—
به پناهِ مه و کوه، به راههای باریک و دور،
به جایی که آدمها کمترند و آسمان بزرگتر است.
یک سال، زندگی کردند؛
یک سالِ پنهان، اما واقعی.
در سختی و کوچ، در بیم و امید،
با نانی که گاهی کم میشد و دلی که کم نمیشد.
رعنا زنِ مردی شد که خودش برگزیده بود،
و کُردآقاجان فهمید که دل اگر خانه شود، حتی کوه هم تنها نیست.
و پس از آن یک سال، گفتند:
بگذار این پیوند را آشکار کنیم.
بگذار مردم بدانند این عشق، هوس نبوده؛
ریشه داشته، دوام داشته، و از زمستان گذشته است.
—
## فصل پنجم: عروسی در کولِر رود
شبِ عروسی در **کولِر رود** برپا شد.
چراغها روشن شد،
آوازها بلند شد،
دستها به هم خورد،
و مه، مثل تماشاگرِ خاموش، دورِ آبادی حلقه زد.
رعنا با روسریِ سفیدش،
مثل تکهای از برفِ پاکِ قلهها،
کنارِ کُردآقاجان نشست؛
و کُردآقاجان، با همان هیبتِ مردانِ کوه،
برای نخستین بار، میانِ مردم، آرامتر از همیشه مینمود—
انگار دلش به جای اسب و راه، به «خانه» فکر میکرد.
اما شادی در این سرزمین همیشه بیسایه نیست.
پشتِ هر چراغ، تاریکیای هم هست که میتواند نفس بکشد.
و پشتِ هر خنده، گاهی دندانی از کینه پنهان است.
در اوجِ همان شب—
وقتی آواز هنوز تمام نشده بود،
وقتی دستها هنوز گرم بود،
وقتی رعنا هنوز به فردای مشترک فکر میکرد—
**تیری از تاریکی آمد.**
نه صدای قدمی، نه چهرهای روشن، نه نامی آشکار.
فقط شلیک.
و بعد، سکوتی که از هر فریادی بلندتر است.
گلوله راهِ خود را پیدا کرد
و بر تنِ کُردآقاجان نشست.
عروسی در یک لحظه شکست.
چراغها انگار کمنور شد.
صداها برید.
و رعنا، همان شب که باید شبِ پیوند میبود،
در میانِ مهِ کولِر رود،
رعنا رفت
رعنا ورفتن غریبانه
آن شب، دیگر شبِ عروسی نبود؛
شبِ **تعزیت** بود، شبِ مه، شبِ باد، شبِ زمینی که انگار از زیرِ پا خالی شده باشد.
چراغها هنوز میسوختند، اما نورشان به هیچجا نمیرسید.
صدای ساز، نیمهکاره در گلو شکست؛
دستهایی که برای کف زدن بالا رفته بود، بیرمق افتاد؛
و نگاهها، مثل پرندهی زخمی، دور خودشان چرخیدند و جایی برای نشستن پیدا نکردند.
مه از گردنه پایین آمد و به آبادی خزید؛
نه مثل مهِ هر شب،
بلکه مثل کفنی آرام که میخواست همهچیز را بپوشاند تا هیچکس نتواند درست ببیند، درست بگوید، درست یاد کند.
باد میآمد و میرفت،
میخورد به دیوارهای کاهگلی،
میپیچید لای شاخههای لخت،
و هر بار که میوزید، انگار خبرِ بد را دوباره تکرار میکرد:
کُردآقاجان افتاده است.
رعنا کنارِ آن هیاهوی شکسته ایستاده بود؛
با روسریِ سفیدش که حالا، در آن تاریکی،
مثل پرچمِ صلحی بود که کسی نپذیرفته باشد.
چشمهای خزرگونش دیگر دریا نبودند؛
آبِ سنگینی بودند که موج نمیخورد،
فقط میماند و میماند و میماند.
او گریه نکرد—
نه از سنگدلی،
از زیادیِ درد.
درد، گاهی آنقدر بزرگ است که راهِ اشک را هم میبندد.
زنها دورش حلقه زدند،
اما حلقهشان به جای آغوش، شبیه حصار بود.
همدردیها نیمهجان بود،
و پشتِ کلمهها، سایهی همان حرفِ پنهان میجنبید:
آبرو…
ده…
مردم…
رعنا این را از نگاهها فهمید.
فهمید که از این پس،
هر قدمش سند میشود،
هر سکوتش تهمت،
هر نفسش دلیل.
پس همان شب،
در همان تاریکی که از مه سیاهتر بود،
وقتی تعزیت هنوز گرم بود و خاک هنوز سرد نشده بود،
وقتی باد بر سقفها چنگ میکشید و سگهای گله بیقرار زوزه میکشیدند،
رعنا **رفت**.
نه با بدرقه،
نه با خداحافظیِ بلند،
نه با چمدان و جهاز.
فقط با یک روسریِ سفید که در مه گم میشد
و دلی که دیگر جایی برای ماندن نداشت.
از کوچهی باریک گذشت،
پاهایش روی خاکِ نمخورده صدا نداد—
انگار خودِ زمین هم نمیخواست شهادت بدهد.
از کنارِ دیوارهایی رد شد که صبح، سلامش را میگفتند
و حالا، در سکوت، پشت به او کرده بودند.
در آستانهی آبادی ایستاد.
یک لحظه برگشت.
نه برای نگاه کردن به مردم—
برای نگاه کردن به جایی که باید «خانه» میشد و نشد.
برای نگاه کردن به شبی که باید «آغاز» میبود و «پایان» شد.
بعد، مه را برداشت و به شانه کشید،
و در باد قدم گذاشت؛
باد موهایش را به هم ریخت،
روسریاش را کشید،
و اشکورات و کولِر رود، پشتِ سرش،
در همان تاریکیِ تعزیت، آرامآرام ناپدید شدند.
و رعنا رفت؛
نه چون فراموش کرد،
بلکه چون نمیشد بماند و هر روز،
در چشمهای ده،
دوباره آن تیر را تجربه کند.
بازگشت شگفت انگیز رعنا
توضیح اینکه کجا بوده
فاراب:
رعنا گفت:
این سالها را
در کلبهای گذراندم
دور از هیاهوی آدمها،
در دانهای از کوه و جنگل؛
آنقدر دور
که صدای ده
به آنجا نمیرسید،
اما صدای باران
از هر سو
مرا به اسمِ بینامم صدا میزد.
رعنا را میگویم؛
گفت:
در گوشهای از اشکورات،
جایی میانِ شیبِ خزهبستهی سنگ
و قامتِ نمکشیدهی ممرزها،
برای خودم
پناهی از چوب و مه ساختم؛
کلبهای که نه درِ درست داشت،
نه پنجرهای رو به مردم—
فقط روزنی
رو به کوه،
رو به ابر،
رو به آن راهی
که هیچکس از آن برنمیگردد
مگر با موی سفیدتر
و دلی دیرسالتر.
گفت:
تنها بودم،
آری؛
اما تنهاییِ من
از جنسِ خلأ نبود،
از جنسِ پُریِ درد بود.
در آن کلبه
هیزم میشکستم،
آتش روشن میکردم،
آب از رگِ سنگ میآوردم،
نانِ اندوه را
با نمکِ خاطره
میخوردم
و شبها
سرم را به دیوارِ چوبی میگذاشتم
و میشنیدم که باد
از لابهلای درزها
نامِ آقاجان را
آهسته عبور میدهد.
گفت:
مردم آن ناحیه
مرا میدیدند،
اما نمیپرسیدند؛
مردمانی کمحرف،
با دستهایی زمخت
و دلهایی که درد را
بیزبانتر از ما میفهمیدند.
زنهایشان
گاه کاسهای شیر
یا مُشتی فندق
پشتِ در میگذاشتند،
بیآنکه نامم را بخواهند؛
مردهایشان
اگر در برفِ سنگین
ردِّ پایم را گم میکردند،
از دور فقط به دودِ کلبهام نگاه میکردند
و میفهمیدند
که هنوز زنی
در این سویِ خاموشِ کوه
با سایهاش زندگی میکند.
رعنا را میگویم؛
گفت:
غریب بودم—
آنچنان غریب
که حتی آینه هم
بعضی روزها
مرا از یاد میبرد.
صبح که به جوی آب نگاه میکردم،
زنّی را میدیدم
که نیمی از او
در مه مانده است.
نه دخترِ آن شبِ عروسی بود،
نه زنِ این سالهای فرار؛
چیزی میانِ هر دو،
چیزی شبیهِ درختی
که یکبار صاعقه خورده
اما هنوز
ایستاده است.
گفت:
زمستانها
برف تا زانوی در میآمد
و من،
در سکوتِ سفید،
با صدایِ هیزم و سماور
برای خودم
ثابت میکردم
که هنوز زندهام.
بهارها
گلگاوزبان از کنارِ کلبه سر میزد،
و من
برای هیچکس
جز خاطرهی یک مرد
دمنوشی از صبر دم میکردم.
تابستانها
جنگل بویِ خاکِ گرم میگرفت
و جیرجیرکها
تا نیمههای شب
مرثیهی بیخوابی میخواندند.
پاییز که میشد،
برگها
چنان بر بامِ کلبهام میریختند
که انگار تمامِ جنگل
میخواهد برای من
نامه بنویسد.
گفت:
من با کوه خو گرفتم،
با مه حرف زدم،
با باران
مثلِ خواهری دیررس
نان قسمت کردم.
اگر روزی صدایم را شنیدید
که آرام شده،
از این نیست که درد
از من گذشته است؛
از این است که در آن کلبه
یاد گرفتم
زخم،
اگر خیلی عمیق باشد،
فریاد نمیزند—
فقط نفس میکشد.
رعنا گفت:
در آن سالها
نه عروسِ کسی بودم،
نه بیوهی کسی،
نه مهمانِ دهی،
نه صاحبِ خانهای.
من،
زنِ یک کلبه بودم
و همسایهی نزدیکِ ابر.
هر صبح
در را باز میکردم
و میدیدم که جهان
بیآنکه مرا بخواهد
باز هم ادامه دارد.
و همین—
همین ادامهداشتنِ دنیا
بیحضورِ آرزوهای من—
مرا سختتر کرد،
خاموشتر کرد،
و شاید
بیشتر شبیهِ کوه.
گفت:
گاهی کودکی از آن حوالی
از دور نگاهم میکرد
و پشتِ دامنِ مادرش پنهان میشد؛
انگار من
نه یک زن،
که قصهای راهرونده بودم.
گاهی پیرمردی
از کنارِ کلبه رد میشد
و زیرِ لب سلامی میداد
که نیمی برای من بود
و نیمی برای مردگانی
که با من زندگی میکردند.
فاراب:
رعنا سرش را پایین انداخت
و گفت:
من در آن کلبه
تنها زندگی نکردم؛
با یک غیبت زندگی کردم.
با جایِ خالیِ دستی
که دیگر بر شانهام ننشست،
با نامی
که هر شب پیش از خواب
در دهانم میآمد
و هر صبح
بیصدا در مه گم میشد.
از کدام غربت میآیم؟
از غربتِ همان کلبه.
از غربتِ زن بودن
در دلِ کوهی
که شاهد است
اما قضاوت نمیکند.
از غربتِ خاموشی.
از غربتِ زنده ماندن
وقتی نیمی از جانت
سالها پیش
کنارِ چنزار
در باران افتاده است.
رعنا را میگویم؛
گفت:
من بازگشتم،
نه چون راه تمام شد،
بلکه چون دل
دیگر تابِ این همه دوری
از خاکِ خودش را نداشت.
برگشتم
تا ببینم آیا ده
هنوز نامِ مرا به یاد دارد،
آیا چنارِ میدان
هنوز سایه میدهد،
آیا بارانِ اشکور
هنوز همانگونه میبارد
که بر شبِ عروسیِ ناتمامِ من بارید.
و بعد
خاموش شد؛
چنان خاموش
که انگار باقیِ حرفهایش
هنوز در همان کلبه ماندهاند،
آویخته از دودِ هیزم،
نشسته بر لبهی پنجره،
یا خوابیده
کنارِ پیالهای
که سالها
تنها برای یک خاطره
پر و خالی شده است.
واما بعد
فاراب:
رعنا گفت:
گوسفندانم را…
ارباب هادی برد.
همان اندک که مانده بود،
دخترخالهام فروخت،
پولش را آورد
گذاشت کفِ دستم
مثلِ چیزی که هم نان است، هم ننگ؛
مثلِ سکهای
که صدایش بویِ گریه میدهد.
رعنا را میگویم؛
گفت:
آنروز فهمیدم
داراییِ آدم
گاهی فقط گوسفند نیست—
**آبروست.**
نانِ فرداست.
پناهِ زمستان است.
و وقتی میبرندش،
فقط پشم و گوشت نمیبرند؛
تکیهگاهِ شانهات را میبرند،
جرأتِ نگاهت را میبرند،
و تو میمانی
با دستی خالی
و سری که باید
باز هم بالا بایستد.
گفت:
من غربت را فهمیدم…
یعنی چه؟
یعنی شبهایی که
سقفِ کلبه میچکد
و تو نمیدانی
این صدای باران است
یا صدایِ فرو ریختنِ خودت.
یعنی صبحهایی که
با یک تکه نانِ خشک
تمامِ دنیا را جمع میکنی
و باز هم گرسنهای—
نه گرسنهی شکم؛
گرسنهی **حق**.
یعنی اینکه آدم
در خانهی خودش هم
بیخانه شود؛
میانِ کوه و جنگل
راه برود
و هر قدم
از خودش بپرسد:
«پس من کجای این دنیا حساب میشوم؟»
فاراب:
گفت:
از دست دادن را فهمیدم…
یعنی چه؟
یعنی وقتی
هرچه دوست داری
یکییکی
از دستت میچکد
مثلِ آب از لای انگشتها؛
نه میتوانی نگهش داری،
نه میتوانی
فراموشش کنی.
یعنی وقتی
نامِ آقاجان
در گلویت گیر میکند
و تو یاد میگیری
به جای فریاد
**قورتش بدهی**
تا زنده بمانی.
یعنی وقتی
گله میرود
و با گله
صدای زنگولهها هم میرود؛
و تو میمانی
با سکوتی
که از گرگ
بدتر میدرد.
گفت:
ظلم را فهمیدم…
یعنی چه ظلم یعنی چه؟
یعنی اینکه
کسی با چکمه
روی زندگیات قدم بگذارد
و بعد بگوید
«قانون است.»
یعنی اینکه
ارباب
با یک نگاه
حق را از دهانِ مردم بگیرد
و مردم
یاد بگیرند
نگاهشان را پایین بیندازند
تا زنده بمانند.
یعنی اینکه
تو زنی باشی
و سهمت از دنیا
کمتر از گوسفندهایت باشد؛
گوسفندها را میشمارند،
اما تو را
نه.
فاراب:
رعنا گفت:
آن پولی که دخترخالهام آورد،
کمک نبود…
**باقیماندهی من بود.**
مثلِ استخوانی
که از سفرهی غارت
برایم انداختند
تا نمیرم—
تا فقط
زنده بمانم.
و من فهمیدم
غربت فقط دوری از ده نیست؛
غربت آنجاست
که حقّت را میبرند
و تو باید تشکر کنی
که هنوز نفس میکشی.
رعنا را میگویم؛
چشمهایش خزرگون بود
اما آن شب
در تهِ آن دو دریا
چیزی شکست
که هیچ موجی
دیگر درستش نمیکند.
گفت:
من یاد گرفتم
زخم را با دستِ خودم ببندم،
اشک را بیصدا بخورم،
و وقتی ظلم آمد
به جای افتادن
سنگتر بایستم؛
مثلِ سماموس
که هزار بار برف دید
و هنوز
کمر خم نکرد.
…
و بعد
سکوت کرد؛
سکوتی که انگار
همهی ده
باید تاوانش را بدهد.
### شکواییهی رعنا علیه ارباب هادی
**به نام عدالت، اگر هنوز در این خاک نفسی دارد**
اینجانب **رعنا، دختر اشکورات گیلان**،
آن زنی که عروسیاش را در باران و مه، با خون بریدند،
آن که سالها در کلبهای دور از هیاهو، با زخم و خاطره زیست،
اکنون پس از این همه سال،
در پیشگاه داد،
شکایت خویش را از **ارباب هادی** اعلام میدارم.
—
### موضوع شکایت
**معاونت در قتل عمد مرحوم آقاجان کُرده**
و **تحریک و هدایت مباشران قتل**
—
### شرح واقعه
در شبی که باید شبِ پیوند باشد،
شبی که لباس عروسیِ من دوخته شده بود
و رخت دامادیِ آقاجان آماده،
در میان چنزار و باران و مه،
جمعی مسلح به مجلس عروسی ما حمله کردند.
آنان با سلاح گرم،
مراسم را برهم زدند،
و در جریان این یورش،
**آقاجان کُرده** با اصابت گلوله کشته شد.
هویت مباشرین قتل،
یعنی همان کسانی که مسلحانه به عروسی حمله کردند،
تا امروز بهطور قطعی شناسایی نشده است.
معلوم نشد آنان دقیقاً چه کسانی بودند،
از کجا آمده بودند،
و هر یک کدام گلوله را شلیک کردند.
اما آنچه از همان آغاز
چون میخ در حافظهی مردمِ ده مانده،
این است که **ارباب هادی**
پیش از واقعه،
با این وصلت مخالف بود،
در پیِ آن بود که مرا به اجبار یا تطمیع
برای پسر خود ببرد،
و پس از ناکامی،
زمینهی این جنایت را فراهم کرد.
—
### انتساب اتهام به ارباب هادی
شکایت اینجانب بر آن نیست که ارباب هادی
خود شخصاً ماشه را کشیده باشد؛
بلکه شکایت بر این مبناست که وی:
– نسبت به این وصلت کینه و خصومت آشکار داشته،
– از پیش، انگیزهی قوی برای برهمزدن ازدواج داشته،
– با مباشران قتل ارتباط و همراهی داشته یا آنان را تحریک کرده،
– و با **تحریک، ترغیب، تهییج، دلالت و فراهمکردن مقدمات**،
در وقوع قتل نقش مؤثر داشته است.
بر همین اساس،
اتهام متوجه وی از حیث **معاونت در قتل عمد** است.
—
### دلایل و مستندات
1. **شهادت اهالی ده**
شماری از اهالی در دادگاه حاضر شدند
و علیه ارباب هادی شهادت دادند
که او مخالف این ازدواج بوده
و پیش از وقوع حادثه،
سخنان و رفتارهایی از او دیده و شنیده بودند
که بر تهدید، خصومت، و تحریک دلالت داشت.
2. **وجود انگیزهی روشن**
ارباب هادی در پی آن بود
که مرا برای پسر خود ببرد
و نپذیرفتن من،
برای او نه یک پاسخ،
بلکه شکستی حیثیتی و سلطهجویانه بود.
3. **قرائن پیش و پس از واقعه**
رفتار ارباب هادی پیش از حادثه،
دشمنی آشکار او با مرحوم آقاجان،
و نیز اوضاع و احوالی که پس از واقعه پدید آمد،
همگی قرینه بر آن است
که این حمله،
حادثهای تصادفی یا بیارتباط با خصومت پیشین نبوده است.
—
### وضعیت مباشرین قتل
هرچند مباشرین قتل،
یعنی اشخاصی که مستقیماً با سلاح به مجلس حمله کردند،
شناسایی نشدند
و معلوم نگردید کدامیک دقیقاً مرتکب شلیک منتهی به قتل شدهاند،
اما عدم شناسایی مباشرین
مانع از رسیدگی به نقش ارباب هادی نیست؛
زیرا در فرض احراز تحریک، ترغیب، تهییج یا تهیهی مقدمات،
مسئولیت کیفری وی از حیث معاونت
قابل بررسی و رسیدگی است.
—
### خواسته
از دادگاه تقاضا دارم:
– نقش ارباب هادی در تحریک و هدایت عاملان حمله بررسی شود؛
– شهادت شهود و قرائن موجود با دقت ارزیابی گردد؛
– و در صورت احراز عناصر قانونی،
وی به اتهام **معاونت در قتل عمد**
تحت رسیدگی و مجازات قانونی قرار گیرد.
—
> رعنا در دادگاه ایستاد؛
> نه چون زنی تنها،
> چون آخرین شاهدِ یک عروسیِ خونگرفته.
> گفت:
> آنانی که با تفنگ به چنزار ریختند،
> در مه گم شدند؛
> نامشان پیدا نشد،
> چهرهشان به روشنی بر کاغذ ننشست،
> اما سایهای که پشت سرشان ایستاده بود
> برای این ده غریبه نبود:
> ارباب هادی.
>
> او ماشه را نکشید،
> اما آتش را در دلِ ماشه انداخت.
> او در عروسی حاضر نبود،
> اما نفرتش زودتر از قزاقها رسیده بود.
> اهالی شهادت دادند
> که این دشمنی، دشمنیِ یک روزه نبود؛
> هادی از همان زمان
> که رعنا تن به خواست او نداد،
> عروسی را نه پیوند،
> که شورش علیه اقتدار خود میدید…
ماجرای شکواییه رعنا
به همراه پدر شوهرش از مباشرینرومعاونین قتل
## ۱) شکواییه رسمی رعنا
**ریاست محترم دادگاه کیفری**
با سلام
اینجانب **رعنا …**، اهل اشکورات گیلان، به موجب این شکواییه اعلام میدارم:
### موضوع شکایت
اتهام **معاونت در قتل عمد** مرحوم **آقاجان کُرده** علیه **ارباب هادی …**
### شرح شکایت
سالها پیش، در شبی که مراسم عروسی اینجانب و مرحوم آقاجان در ناحیهای از اشکورات برگزار میشد، جمعی افراد مسلح ناشناس به محل برگزاری مراسم حمله کردند. در جریان این حمله، مرحوم آقاجان بر اثر اصابت گلوله به قتل
### شکواییه رسمی (ادامه)
…مرحوم آقاجان بر اثر اصابت گلوله به قتل رسید و مراسم عروسی در میان خون و باران پراکنده شد.
متأسفانه هویت مباشرین قتل (اعم از شلیککننده یا افراد مسلح) تاکنون شناسایی نشده است. با این حال، شواهد و قرائن موجود حاکی از آن است که **ارباب هادی** نقشی مؤثر در بروز این حادثه داشته است.
#### دلایل انتساب اتهام به ارباب هادی:
1. **تحریک و ترغیب**:
ارباب هادی در گذشته بهطور علنی نسبت به این وصلت (ازدواج من با آقاجان) مخالفت کرده و حتی در مواردی از من دعوت کرده بود تا برای پسرش دست بدهم. پس از رد درخواستش، نسبت به من و آقاجان نفرت و خصومت آشکار داشته است.
2. **فریب و ایجاد موقعیت**:
شواهدی وجود دارد که نشان میدهد ممکن است ارباب هادی با ایجاد تردید دربارهی امنیت مراسم، یا ارائه اطلاعات غلط دربارهی زمان و محل عروسی، زمینهی حمله را فراهم کرده باشد.
3. **شهادت اهالی ده**:
شماری از شهروندان اهل ده، در دادگاه شهادت دادهاند که ارباب هادی در ماههای پیش از حادثه، سخنانی از خود اظهار داشته که میتواند نشانهی تحریک یا ترغیب باشد. این سخنان شامل اظهاراتی دربارهی "نگذاشتن این پیوند" و "این کار را فراموش نکردن" بوده است.
4. **عدم شناسایی مباشرین و رابطه احتمالی**:
با توجه به ناکامی در شناسایی مباشرین قتل، اما وجود قرائن نشاندهنده ارتباط مخفی یا سوداگری سیاسی-اقتصادی ارباب هادی با گروههای خارج از ده (مثل قزاقها)، میتوان این فرضیه را مطرح کرد که وی از این افراد برای اجرای حمله استفاده کرده است.
#### اساس قانونی:
– **مواد ۲۰۲ و ۲۰۳ قانون مجازات اسلامی**:
در این مواد، معاونت در قتل عمد بهعنوان یکی از اشکال مشارکت در جرم تعریف شده است. معاونت شامل تحریک، ترغیب، تهییج، دلالت، یا فراهم کردن امکانات لازم برای انجام قتل است.
– **مواد ۴۵۰ و ۴۵۱ قانون آیین دادرسی کیفری**:
این مواد به نحوهی رسیدگی به جرائم و شرکتکنندگان در آن پرداخته و این امکان را فراهم میکنند که در صورت احراز نقش هر فردی در جرم، تحت پیگرد قرار گیرد.
#### خواستهها:
۱. بررسی نقش ارباب هادی در تحریک و هدایت مباشرین قتل.
۲. ارزیابی دقیق شهادت شهود و قرائن موجود.
۳. در صورت احراز اتهام، تحت پیگرد قانونی قرار دادن وی به عنوان **معاون در قتل عمد**.
این شکواییه با امضا و مهر اینجانب تقدیم میگردد.
**رعنا، دختر اشکورات**
تاریخ: [تاریخ]
محل: [محل]
—
## ۲) بیان رعنا در دادگاه (سبک ادبی)
**[دادگاه اشکورات]**
**رعنا** (ایستاده، با لباس سپید و چشمهایی تیره از سالهای تاراج):
"این جا دیگر فقط یک زن نیست که حرف میزند.
این جا روح یک عروسی است که خون شده،
و دل یک کوه که زیر سایهی نفرت ریخته است.
من اینجا نیستم فقط برای آقاجان.
این جا هستم برای هر کسی که دلش را داده و باز نگرفته،
برای هر کسی که زمینش را داده و باز نگرفته،
برای هر کسی که نامش را نتوانستهاند فراموش کرد.
ارباب هادی!
تو که در آن شب، دستت خون نبود،
اما دل تو سلاح داشت.
تو که نگفتی "بکشید"،
اما گفتی "این جا جای او نیست"،
"این ده، برای کسی مثل او نیست"،
"این دختر، بهتر از این مرد است".
و آنها آمدند.
نه با نام،
با سایهی تو.
نه با دست،
با قدرت تو.
نه با دل،
با خصومت تو.
و من نمیگویم تو آنها را فراموش کردهای.
تو هر شب، نامشان را فراموش کردهای
تا خودت را پاک ببینی.
اما من نمیتوانم.
چون خون آقاجان هنوز در باران میریزد،
و نامش هنوز در چنزار مانده است.
این دادگاه،
نه فقط برای من است.
این دادگاه،
برای هر کسی که یکبار گفت:
"این عدالت نیست"،
اما جرئت نداشت آن را بگوید.
این دادگاه،
برای هر کسی که گفت:
"این قدرت نیست"،
اما گفتوگویش را بردند.
و من، رعنا،
دختر مه،
دختر باران،
دختر عروسیهای خونین،
این جا ایستادهام
تا بگویم:
**این قدرت نیست، این ظلم است.**
و اگر این دادگاه،
نه به من،
نه به آقاجان،
نه به این ده،
اما به این حقیقت داوری کند،
من راضی خواهم بود.
چون دیگر نمیخواهم نامم را فراموش کنند،
مثل آنها که در مه گم شدند.
من میخواهم دنیا بداند:
**رعنا، زنی بود که ایستاد،**
**و دادگاه، جایی بود که عدالت شد.**"
### بازداشت ارباب هادی
ارباب هادی را
به اتهام **معاونت در قتل آقاجان کُرده**
بازداشت کردند.
نه از آن رو
که خود، تفنگ را به شانه گذاشته باشد
و ماشه را کشیده باشد؛
نه—
دستِ قاتل
هنوز در مه مانده بود،
نامِ شلیککنندگان
هنوز از دهانِ شب بیرون نیفتاده بود،
و آنان که به عروسی تاختند،
همچنان در تاریکیِ بینامی
پنهان مانده بودند.
اما داد
همیشه از نوکِ گلوله آغاز نمیکند؛
گاه
از سایهای آغاز میکند
که پشتِ گلوله ایستاده است.
رعنا را میگویم؛
ایستاده بود
در آستانهی سالهایی که از او ربوده بودند،
و شهادتِ مردم
چون سنگریزههای رود
یکییکی
در کفهی داد میافتاد.
اهالی گفتند:
هادی از این وصلت خشم داشت.
هادی نامِ آقاجان را
با دندان میگفت.
هادی نمیخواست رعنا
از دایرهی ارادهی او بیرون برود.
هادی پیش از آن شب
خشم را در ده پخش کرده بود،
چنانکه کاه را پیش از آتش
در باد رها میکنند.
و دادگاه شنید.
شنید که گاهی
آنکه نمیکشد
از آنکه میکشد
خاموشتر و خطرناکتر است.
شنید که همیشه
قاتل، فقط آن کسی نیست
که انگشت بر ماشه دارد؛
گاه آن کسیست
که کینه را
در دستِ دیگری میگذارد.
پس
ارباب هادی را بازداشت کردند.
با دستهایی که روزی
به فرمان دادن خو گرفته بود،
با چشمانی که گمان میکرد
ده، تا ابد از او خواهد ترسید.
دیگر نه در ایوانِ اربابی،
که در برابرِ پرسش ایستاد:
تو با آن شب چه کردی؟
با آن عروسی؟
با آن خونِ ریخته در باران؟
با آن دامادی که به صبح نرسید؟
اما قاتلان—
مباشرانِ قتل—
هنوز ناشناس ماندند.
کسی ندانست
کدامیک نخستین گلوله را شلیک کرد،
کدام چکمه
اولینبار حرمتِ چنزار را شکست،
کدام دست
مرگ را تا قلبِ آقاجان برد.
آنان
در مه فرورفتند؛
بینام،
بیچهره،
چون گرگانی که ردّشان را
باران شسته باشد.
و اینگونه
پرونده،
دو نیمه شد:
یک نیمه،
نامِ آشکارِ ارباب هادی
که به عنوان **معاون در قتل**
در بند افتاد؛
و نیمهی دیگر،
نامهای گمشدهی مردانی
که هنوز
داد، در جستوجوی آنان بود.
فاراب:
عدالت گاه
کامل از راه نمیرسد؛
گاه
نخست سایه را میگیرد
تا روزی
به خودِ شمشیر برسد.
دفاع ارباب هادی بطور کلی برای حقوق دانان اهل فن کیفرشناسان برای فرار اتهام جالب و خواندنی است
## دفاع ارباب هادی در دادگاه
ارباب هادی
در دادگاه برخاست.
نه آنگونه که روزگاری در ایوانِ خود برمیخاست،
با اطمینانِ مردی که ده را ملکِ نفسِ خویش میدانست؛
نه—
اینبار
در هیئتِ متهمی ایستاد
که باید میانِ نگاهِ مردم
و سنگینیِ سکوتِ قاضی
برای خویش
راهی به رهایی پیدا کند.
چهرهاش
از غرورِ همیشگی خالی نشده بود،
اما ترک برداشته بود؛
مثلِ دیوارِ کاهگِلیای
که سالها باران را تاب آورده
و حالا
با یک انگشتِ حقیقت
ریزش را حس میکند.
او گلو صاف کرد
و گفت:
—
### «من قاتل نیستم»
من، هادی،
فرزندِ این خاکم.
در این ده
بزرگ شدهام،
زمین داشتهام،
گله داشتهام،
آبرو داشتهام.
اگر با رعنا یا آقاجان
اختلافی بوده،
اختلافی از جنسِ نام و نسبت و صلاح بوده،
نه از جنسِ خون.
من انکار نمیکنم
که با این وصلت
موافق نبودم.
آری، نبودم.
مردم هم میدانند.
اما مگر هر مخالفتی
دلیلِ قتل است؟
اگر کسی
از پیوندی خوشش نیاید،
آیا باید گفت
پس گلوله هم از آستینِ او بیرون آمده است؟
—
### «مباشران قتل شناخته نشدهاند»
آن شب،
شبی آشفته بود.
مردانی مسلح آمدند،
شلیک شد،
خون ریخته شد،
و آقاجان کشته شد.
این را همه میدانند.
اما یک چیز را هم همه میدانند:
**قاتلان شناخته نشدهاند.**
نه کسی چهرهشان را به روشنی دید،
نه نامی از آنان به یقین بر زبان آمد،
نه سلاحی از دستِ کسی گرفته شد،
نه اعترافی در کار است.
پس چگونه
در حالی که مباشرینِ قتل نامعلوماند،
مرا که نه در صحنهی قتل بودهام
و نه سلاحی در دست داشتهام،
به معاونت در قتل متهم میکنند؟
معاونت،
اگر هست،
باید بر پایهی دلیل باشد،
نه گمان.
باید ثابت شود
که من تحریک کردهام،
ترغیب کردهام،
راه نشان دادهام،
یا وسیله فراهم کردهام.
آیا چنین دلیلی هست؟
یا تنها
خصومتِ قدیمی را
به جایِ برهان
بر میزِ دادگاه گذاشتهاند؟
—
### «شهادت مردم، علم نیست»
اهالی ده
علیه من شهادت دادهاند.
اما شهادت بر چه؟
بر اینکه من مخالف بودهام؟
بله، بودهام.
بر اینکه خشمگین بودهام؟
شاید.
بر اینکه سخنِ تند گفتهام؟
ممکن است.
اما اینها
هیچکدام
اثباتِ معاونت در قتل نیست.
مردمِ ده
از سالها پیش
میدانند که من ارباب بودهام،
و ارباب
همیشه محبوبِ همه نیست.
کسی از سختگیریهای من رنجیده،
کسی از حکمهای من دلخور بوده،
کسی از قدرت من کینه داشته.
امروز
همهی آن دلخوریها
در لباسِ شهادت
به دادگاه آمدهاند.
شهادت،
وقتی از دیدهی خود بر واقعه نباشد،
وقتی فقط برداشت از دشمنیها باشد،
چگونه میتواند
جایِ دلیلِ روشن را بگیرد؟
—
### «اختلاف با رعنا، انگیزهی قتل نیست»
میگویند من میخواستم
رعنا را برای پسرم بگیرم،
و چون نپذیرفت،
کینه در دل گرفتم.
قبول—
من چنین خواستی داشتم.
اما آیا هر مردی
که خواستگاریاش رد شود
قاتل میشود؟
آیا هر پدری
که آرزویی برای پسرش داشته باشد
اگر به آن نرسد،
باید متهم به ریختن خون شود؟
من خواستم،
او نپذیرفت،
و این پایانِ ماجرا بود.
تلخ، اما پایان.
من نه نیاز داشتم
برای شکستی عاطفی
دست به چنین رسواییای بزنم،
نه سودی در آن میدیدم.
قتل در عروسی،
در دهی که همه همدیگر را میشناسند،
پیش از آنکه رعنا را بسوزاند،
نامِ مرا میسوزاند.
آیا من،
که سالها آبرو و اعتبار جمع کرده بودم،
خودم آتش به دامانِ خویش میزدم؟
—
### «قرینه، جای دلیل را نمیگیرد»
قاضیِ محترم،
پرونده بر پایهی قرینه پیش میرود،
نه دلیلِ قطعی.
میگویند:
چون من ناراضی بودهام،
چون میان ما خصومت بوده،
چون حادثه به سودِ من تمام میشده،
پس حتماً
من پشتِ ماجرا بودهام.
اما داد
بر «حتماً» بنا نمیشود.
داد
باید بر «ثابت شد» بایستد.
اگر امروز
مردی را فقط بر پایهی گمان و قرینه
به معاونت در قتل محکوم کنید،
فردا
هیچکس از سایهی دشمنیهای قدیمی
در امان نخواهد بود.
—
### «من در صحنه نبودم»
من آن شب
در محل واقعه نبودم.
نه کسی مرا در چنزار دیده،
نه کسی گفته که من همراهِ مهاجمان بودهام.
حضورِ من در صحنه ثابت نیست؛
ارتباطِ من با مهاجمان ثابت نیست؛
پرداخت پول،
دادن اسلحه،
فرستادن قاصد،
رساندن خبر—
هیچیک ثابت نیست.
پس این اتهام
بر چه ایستاده است؟
بر سایه.
و سایه
هرچقدر هم ترسناک باشد،
در قانون
همان سایه است،
نه جسم.
—
### «من از مرگ آقاجان سودی نبردم»
آقاجان کشته شد.
ده به آشوب افتاد.
رعنا ناپدید شد.
سالها
نامِ آن شب
روی همهچیز افتاد.
اگر کسی گمان میکند
من از این حادثه سود بردم،
بگوید کدام سود؟
خانهها آرام نگرفتند،
ده خوشنام نماند،
من نیز
از همان شب
در مظانِ اتهام بودم.
قتلِ آقاجان
اگر فاجعه بود،
برای همه بود؛
برای من هم،
چون از همان شب
هرچه ساخته بودم
در نگاهِ مردم
ترک برداشت.
—
### «دادگاه باید میان نفرت و اثبات فرق بگذارد»
من میدانم
رعنا مرا دوست ندارد.
حق هم دارد.
او داغدیده است،
سوخته است،
سالها آواره بوده.
و آدمِ سوخته
برای زخمِ خود
نام میجوید.
اما
نامجوییِ درد
با اثباتِ جرم
یکی نیست.
دادگاه اگر میخواهد داد باشد،
باید میانِ این دو فرق بگذارد:
میانِ مردی که از او نفرت دارند،
و مردی که جرمش ثابت شده است.
من شاید
در نظرِ رعنا
گناهکارِ سالهای رفته باشم؛
اما در این محکمه
تنها آنگاه گناهکارم
که دلیل،
روشنتر از خشم
و محکمتر از روایت
بر من اقامه شود.
—
### پایان دفاع
ارباب هادی
سر بلند کرد،
نگاهش را میان قاضی و مردم چرخاند
و آهستهتر گفت:
من نمیگویم
آن شب اتفاقی کوچک بود.
نه.
آن شب
شبِ سیاهی بود.
اما از سیاهیِ یک شب
نمیشود
چهرهی یک متهم را ساخت
مگر آنکه نورِ دلیل
بر آن تابیده باشد.
من از دادگاه
نه ترحم میخواهم،
نه ملاحظه.
فقط میخواهم
میانِ دشمنی و دلیل،
میانِ بدنامی و اثبات،
میانِ سایه و جرم،
فرق بگذارد.
من، هادی،
قتل را انکار میکنم،
معاونت در قتل را نیز انکار میکنم،
و خود را
بیگناه میدانم.
—
## ۱) سؤالهای قاضی از ارباب هادی
قاضی عینکش را جابهجا کرد؛
نه مثل کسی که میخواهد فقط بشنود،
مثل کسی که میخواهد **در تاریکی، نخِ روشنِ واقعیت را پیدا کند**.
گفت:
1) **آقای هادی**، شما در دفاع خود گفتید «در صحنه نبودید».
پس بفرمایید: **در آن شب مشخص، دقیقاً کجا بودید؟**
چه کسی میتواند حضور شما را در آن محل تأیید کند؟
2) شما میپذیرید که با این ازدواج **مخالف** بودید.
آیا پیش از واقعه، **تهدید**ی نسبت به رعنا یا آقاجان مطرح کردهاید؟
عباراتی نظیر «نمیگذارم»، «جمعش میکنم»، «به ده برنمیگردد» را گفتهاید یا نه؟
3) چند نفر از شهود گفتهاند در روزهای قبل از عروسی،
افرادی غریبه در حوالی ده دیده شدهاند.
آیا شما **مهمان، قاصد، یا همراهانی** از خارج ده داشتهاید؟
با چه کسانی دیدار داشتهاید؟
4) دربارهی «قزاقها»؛
دادگاه میخواهد بداند این عنوان دقیقاً به چه معناست:
آیا شما **افرادی مسلح و سازمانیافته** را میشناختید که در منطقه رفتوآمد داشته باشند؟
نام، نشانی، یا واسطهای در میان بوده است؟
5) شما گفتید «سود نبردم».
اما سؤال دادگاه این است:
**آیا از مرگ آقاجان و متواریشدن رعنا، هدف شما (برهم خوردن پیوند) محقق نشد؟**
اگر محقق شد، چگونه میگویید سودی در کار نبوده؟
6) اگر شما نقشی نداشتهاید،
پس **از نظر شما چه کسی** انگیزهی حمله به عروسی را داشته؟
چه فرضیهای دارید؟
چرا در تمام این سالها، یک نام هم معرفی نکردید؟
قاضی مکث کرد و گفت:
7) آخرین سؤال:
این دادگاه، از شما «شاعرانه» نمیخواهد، **دقیق** میخواهد.
آیا شما افرادی را که آن شب حمله کردند **میشناسید یا نمیشناسید؟**
پاسخ: بله یا خیر.
—
## ۲) پاسخ وکیل رعنا به دفاع ارباب هادی
وکیل رعنا برخاست؛
نه با فریاد،
با نظمِ کلمات؛
همان نظمی که قانون را از انتقام جدا میکند.
گفت:
ریاست محترم دادگاه،
متهم تلاش کرد **ابهامِ مباشرین** را سپر کند
تا از **نقش معاون** بگریزد.
اما در حقوق، ناشناسماندن مباشر
به خودی خود، معاونت را منتفی نمیکند؛
اگر **تحریک، تهییج، ترغیب، یا فراهمکردن مقدمات** ثابت شود،
مسئولیتِ معاون پابرجاست.
متهم چند نکته را پذیرفت:
– مخالفت شدید با ازدواج،
– وجود خصومت،
– تلاش برای بردن رعنا به ازدواجِ پسرش،
و اینها **انگیزه** را روشن میکند.
اما پرونده فقط انگیزه نیست؛
پرونده **قرائن مؤثر** است:
1) **شهادت اهالی** صرفاً «نفرت» نیست.
شهود، از «شنیدهها و دیدههای مشخص» گفتهاند:
رفتوآمد غریبهها، تهدیدهای ضمنی، و فضای ارعاب پیش از حادثه.
2) متهم میگوید «در صحنه نبودم».
بسیار خوب؛
معاونت دقیقاً همینجا معنا پیدا میکند:
کسی که پشت صحنه میایستد تا دستش به خون آلوده نشود.
3) مهمتر از همه:
رفتار متهم پس از حادثه.
اگر متهم واقعاً بینقش بود،
باید **اولین مدعی** شناسایی مهاجمان میبود؛
اما چنین نکرد.
بلکه در تمام این سالها،
در معرفی افراد مؤثر یا مرتبط **طفره رفت**
و امروز هم پاسخ روشن نمیدهد.
ریاست محترم،
این طفره رفتن، یک «سکوت عادی» نیست؛
وقتی کسی در جایگاه قدرت باشد و اطلاعات بالقوه داشته باشد،
سکوتِ او میتواند **علامتِ پوشاندن** باشد.
بنابراین از دادگاه تقاضا داریم:
با توجه به مجموع دلایل و قرائن و شهادتها،
**معاونت در قتل** احراز و رأی مقتضی صادر شود.
—
## ۳) رأی دادگاه + صدور حکم علیه ارباب هادی
قاضی رأی را خواند.
کاغذ، خشک بود؛
اما آنچه رویش نوشته میشد
به زندگیِ آدمها برمیگشت.
**رأی دادگاه:**
در خصوص شکایت خانم رعنا …
به طرفیت آقای هادی … معروف به ارباب هادی
دایر بر **معاونت در قتل عمد مرحوم آقاجان کُرده**،
با توجه به:
– اظهارات شاکی،
– شهادت شهود از اهالی،
– قرائن و امارات موجود دال بر خصومت و مخالفت مؤثر متهم با ازدواج،
– اوضاع و احوال حادثه و نقشآفرینی متهم در ایجاد زمینه، تحریک و تهییج،
دادگاه بزه انتسابی را از حیث **معاونت در قتل** محرز دانسته
و مستنداً به مقررات مربوط،
حکم به **محکومیت** نامبرده صادر مینماید.
(نوع و میزان مجازات را مطابق فضای داستان میتوانی مشخص کنی:
حبس تعزیری سنگین، تبعید، یا ترکیبی از مجازاتها + دیه/ضرر و زیان.)
—
## ۴) اما پروندهی قاتلان: مفتوحِ بینتیجه
و اینجا
داستانِ داد
تمام نشد.
چون **قاتلان**
همانها که مسلحانه به عروسی حمله کردند
و شلیکِ مرگ را به سینهی آقاجان رساندند،
هرگز شناسایی نشدند.
پروندهی آنان
نه بسته شد،
نه به نتیجه رسید؛
**مفتوح ماند**
مثل زخمی که پوست بسته،
اما چرکِ حقیقت هنوز زیرش میجوشد.
دادگاه نوشت:
«مباشرین قتل مجهولالهویهاند»
و همین سه کلمه
مثل مه،
روی تمام صفحه نشست.
—
## ۵) طفره رفتن ارباب هادی از معرفی قاتلان
و بدتر آنکه
ارباب هادی—
همان که به عنوان معاون محکوم شد—
در تمام رسیدگیها
هر بار که کار به نامها رسید،
به «نمیدانم» پناه برد.
میگفت:
نمیشناسم.
ندیدهام.
خبر ندارم.
من نبودم.
اما مردم ده میدانستند:
گاهی «ندانستن»
نه نبودِ اطلاع،
که **پنهانکردنِ اطلاع** است.
قاضی پرسید:
اگر تو نمیدانی،
پس چرا در این سالها
حتی یک نام
حتی یک رد
حتی یک واسطه
به دادگاه ندادی؟
و ارباب هادی
باز طفره رفت؛
انگار زبانش
به معرفیِ آنان که آمده بودند
قفل شده باشد.
پس پرونده از این حیث
همچنان مفتوح ماند:
**پروندهی قاتلانِ بینام**.
—
### پایانبندی روایی (جمعبندی)
حکم صادر شد؛
ارباب هادی افتاد در چنگ قانون،
اما قانون
به همهی شکار نرسید.
یکی محکوم شد،
و چند نفر—
در مه ماندند.
و رعنا فهمید
عدالت گاهی
تنها میتواند
یکی از درها را ببندد؛
اما درِ دیگر
تا سالها
باز میماند:
درِ نامهای ناپیدا،
درِ ماشههای بیامضا.
—
رای دادگاه رعنا
وچالسهای حقوقی قابل بحث
## رأی دادگاه: معاونت در قتل و حبس ارباب هادی
قاضی
با صدایی که میخواست از احساس دور بماند
و فقط
بر شانهی قانون بایستد،
رأی را چنین خواند:
—
در خصوص شکایت مطروحه
علیه **ارباب هادی**
دایر بر **معاونت در قتل مرحوم آقاجان کُرده**،
دادگاه با بررسیِ مجموع اوراقِ پرونده،
شهادتِ گواهان،
اوضاع و احوالِ پیش و پس از واقعه،
خصومتِ آشکارِ متهم با پیوندِ رعنا و آقاجان،
و نیز قرائنِ متصل و مؤثر در **تحریک، تهییج و فراهمآمدن زمینهی جنایت**،
بزهِ انتسابی را از حیث **معاونت در قتل** ثابت و محرز میداند.
هرچند **مباشرینِ اصلی قتل**
که در شبِ عروسیِ مهآلود
با سلاح و هجوم
مرگ را
### رأی دادگاه: معاونت در قتل + حبس ارباب هادی
**حکم قطعی دادگاه**
در پایان رسیدگیهای گسترده و با توجه به ادله و شهادتهای ارائهشده، دادگاه حکم زیر را صادر کرد:
—
#### **ماده ۱: محکومیت به معاونت در قتل**
ارباب هادی به دلیل **معاونت در قتل عمد مرحوم آقاجان کُرده**
– **محکومیت زندانی ۱۵ ساله** را میپذیرد.
– **محرومیت از هرگونه منصب یا مقام اجتماعی** (شامل عنوان "ارباب") به مدت ۱۰ سال پس از اتمام دوره زندان.
– **مصادره یکسوم از داراییهای او** (شامل زمین، گله و منازل) برای پرداخت دیه به خانواده آقاجان و جبران خسارات مادی-معنوی به ده.
—
#### **ماده ۲: توضیحات تکمیلی حکم**
دادگاه در رأی خود یادآور شد:
– **نقش هادی** اگرچه مستقیم نبوده است، اما تحریک، تهییج و فراهمکردن زمینه برای حمله قزاقها **بهعنوان عامل مؤثر در وقوع قتل** شناخته شده است.
– **عدم همکاری هادی** با دادگاه در شناسایی قاتلان اصلی (که پروندهشان مفتوح مانده) باعث **افزایش سنگینی مجازات** شده است.
– دیه مالی به خانواده آقاجان به عنوان نمادی از **جبران بخشی از درد** در فرهنگ محلی پرداخت خواهد شد، اما **هیچ مبلغی نمیتواند جان آقاجان یا سالهای غربت رعنا را جبران کند**.
—
#### **ماده ۳: اجرای حکم**
– هادی فوراً به زندان انتقال یافته و دوره ۱۵ ساله حبسش آغاز خواهد شد.
– داراییهای مصادرهشده تحت نظارت دادگاه به منظور توزیع عادلانه بین خانواده آقاجان و مردم ده انجام خواهد شد.
– پرونده قاتلان اصلی بهصورت رسمی **در دست پیگیری قرار میگیرد**، اما در صورت عدم شناسایی، همچنان مفتوح باقی خواهد ماند.
—
### **پایانبندی قاضی**
قاضی، کاغذ رأی را روی میز گذاشت و گفت:
> «قانون یکی از دروها را بست، اما درهای دیگری هنوز باز است.
> عدالت، گاهی تنها میتواند یک قدم را بردارد—
> قدم بعدی با مردم ده است:
> آیا از درد رعنا فراموش میکنند؟
> آیا به دنبال نامهای ناپیدای قاتلان میروند؟
> یا فقط مه را سپر دروغ میسازند؟»
سپس به سراغ هادی گفت:
> «شما، آدمی که زمین را ملک خود میدانستید،
> امروز زمین را از دست دادید.
> حبس، زندانِ بدنتان خواهد بود،
> اما سکوتتان درباره قاتلان، زندانِ روحتان است.»
—
### **واکنش رعنا**
رعنا که در دادگاه حضور داشت، هیچ کلمهای نگفت.
فقط دستش را گذاشت روی گلولههای سفیدِ چادرش (نشانه یادبود عروسی شکسته) و خروجی دادگاه را گرفت.
مردم ده به او نگاه کردند، اما دیگر سؤالی نپرسیدند.
چون میدانستند:
**درد رعنا دیگر فقط مال او نیست—
درد همهشان شده است.**
—
البته چالشهای کیفری
در نظام حقوقی ایران (بر پایه قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۹۲)، احکامی که برای شخصیت «ارباب هادی» در داستان لحاظ کردید، از منظر قانونی به شرح زیر قابل تحلیل و استناد هستند.
دقت کنید که در رویه قضایی، «مصادره اموال» اصطلاحاً به معنای ضبط کامل دارایی به نفع دولت است (که معمولاً برای جرایم خاص مانند قاچاق کلان یا جرایم اقتصادی سازمانیافته به کار میرود). اما در پروندههای جنایی و خصوصی (قتل)، آنچه در متن داستان به عنوان تقسیم اموال ذکر شد، تحت عنوان **«تأدیه خسارت»** و **«پرداخت دیه»** مطرح میشود.
در ادامه مستندات قانونی برای هر سه بخش حکم ایشان آورده شده است:
### ۱. حبس (به دلیل معاونت در قتل)
شما ارباب هادی را به عنوان «معاون» مجازات کردید. در قانون مجازات اسلامی، معاونت جرم محسوب شده و مجازات دارد.
* **مستند قانونی:** مواد ۱۲۶، ۱۲۷ و ماده ۶۱۲ (تبصره) قانون مجازات اسلامی.
* **توضیح:** طبق **ماده ۱۲۶**، کسی که با «تحریک»، «تهییج» یا «فراهم کردن وسایل ارتکاب جرم»، وقوع آن را تسهیل کند، معاون جرم است. در **ماده ۱۲۷**، برای معاونت در جنایاتی که مجازاتشان اعدام یا حبس است، دادگاه میتواند مجازات حبس (تعزیری) تعیین کند.
### ۲. محرومیت از حقوق اجتماعی (سلب عنوان ارباب و جایگاه)
این حکم تحت عنوان **«مجازاتهای تکمیلی»** صادر میشود. دادگاه میتواند علاوه بر مجازات اصلی (حبس)، مجازاتهای تکمیلی نیز برای متهم در نظر بگیرد.
* **مستند قانونی:** ماده ۱۹ (بخش مجازاتهای تکمیلی) و ماده ۲۳ قانون مجازات اسلامی.
* **توضیح:** **ماده ۲۳** به دادگاه اختیار میدهد که متهم را برای مدتی از حقوق اجتماعی (مانند شرکت در انتخابات، استخدام در ادارات دولتی، و یا داشتنِ سمتهای اجتماعیِ اینچنینی) محروم کند. در داستان شما، سلب عنوان «ارباب» و موقعیت دهداری/مدیریتی وی، کاملاً با این ماده منطبق است. **ماده ۲۶** نیز لیست حقوق اجتماعی را مشخص میکند که محرومیت از آنها بر اساس حکم دادگاه است.
### ۳. تقسیم اموال (جبران خسارت و دیه)
در نظام حقوقی ایران برای قتل، نهاد اصلی «دیه» (خونبها) است. اگر متهم (معاون) در پرداخت دیه یا جبران خساراتِ وارده به خانواده مقتول محکوم شود، دادگاه اموال او را به عنوان **«تأمین خواسته»** یا **«اجرای حکم»** توقیف و به شاکیان میپردازد.
* **مستند قانونی:** ماده ۱۴ قانون آیین دادرسی کیفری و قانون مسئولیت مدنی (مواد ۱ و ۲).
* **توضیح:**
* **قانون مسئولیت مدنی (ماده ۱):** مقرر میدارد که هرکس به دیگری خسارتی وارد کند، ملزم به جبران آن است.
* **دیه:** اگر معاون در قتل محکوم به پرداخت سهمی از دیه شده باشد (طبق رأی دادگاه)، اموال او طبق قانون اجرای احکام مدنی توقیف و برای پرداخت دیه به اولیای دم استفاده میشود. بنابراین، تقسیم اموالِ ارباب هادی، در واقع **«اجرای تعهدات مالی ناشی از جرم»** است، نه مصادره به نفع دولت.
—
### خلاصه مستندات برای پرونده ارباب هادی:
| حکم صادر شده | مستند قانونی | عنوان حقوقی |
| :— | :— | :— |
| **حبس ۱۵ ساله** | مواد ۱۲۶، ۱۲۷ و ۶۱۲ ق.م.ا | معاونت در قتل عمد |
| **محرومیت از جایگاه (ارباب)** | مواد ۱۹ و ۲۳ ق.م.ا | مجازات تکمیلی (محرومیت از حقوق اجتماعی) |
| **توزیع اموال** | قانون مسئولیت مدنی + قانون مجازات (دیه) | تأدیه خسارت و پرداخت دیه به شاکی |
این ساختار قانونی، روایت شما را از یک «داستان فولکلوریک» به یک «روند حقوقی دقیق» تبدیل میکند و نشان میدهد دادگاه بر اساس موازین قضایی اقدام کرده است.
بحث کیفری مهم تر
برای روایت داستان در دههی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی (دههی ۶۰ و ۷۰ میلادی)، باید فضای حقوقی ایران را بر اساس **«قانون مجازات عمومی»** مصوب ۱۳۰۴ و اصلاحات بعدی آن تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷ در نظر بگیریم. در آن دوران، نظام حقوقی ایران تحت تأثیر تحولات اجتماعی بزرگی از جمله **«اصلاحات ارضی»** (آغاز از سال ۱۳۴۰) بود که قدرت اربابها را به شدت تضعیف کرده بود؛ بنابراین برگزاری چنین دادگاهی برای یک «ارباب» کاملاً با واقعیتهای تاریخی آن دوران همخوانی دارد.
در اینجا مستندات قانونی و حکم دادگاه را با ادبیات حقوقی همان دوران بازنویسی میکنم:
### ۱. مبانی قانونی (قانون مجازات عمومی ایران – دهه ۴۰ و ۵۰)
در آن زمان، دادگاهها بر اساس **«قانون مجازات عمومی»** عمل میکردند:
* **معاونت در قتل:** طبق **ماده ۲۸ قانون مجازات عمومی**، کسی که با تحریک یا تشویق یا فراهم کردن وسایل ارتکاب جرم، مباشر را در انجام جرم یاری کند، معاون جرم شناخته شده و مجازات او با توجه به ماهیت جرم تعیین میگردد. دادگاه میتوانست بسته به درجه معاونت، مجازات را از حبسهای جنایی تا جنحه تعیین کند.
* **مجازاتهای تکمیلی (محرومیت از حقوق اجتماعی):** طبق **ماده ۲۱ قانون مجازات عمومی**، دادگاهها اختیار داشتند در کنار مجازات اصلی، محکومعلیه را از حقوق اجتماعی (مانند حق انتخاب شدن در انجمن ده، داشتن مشاغل دولتی و…) برای مدتی مشخص محروم کنند.
* **جبران خسارت و تقسیم اموال:** در آن دوران، اصطلاح «مصادره اموال» بیشتر در جرایم سیاسی یا قاچاق کلان به کار میرفت. اما در پروندههای قتل، دادگاه از طریق **«قانون مسئولیت مدنی» (مصوب ۱۳۳۹)** و رویههای حقوقی مرتبط با **«اصلاحات ارضی»**، حکم به پرداخت «دیه» و «خسارات وارده» میداد. توقیف و تقسیم اموال ارباب هادی برای تأدیه این دیون، در قالب **«تأمین خواسته و اجرای احکام مدنی»** صورت میگرفت.
—
### ۲. متن حکم دادگاه (با ادبیات دهه ۴۰)
**دادگاه جنایی استان (شعبۀ رسیدگی به جرایم عمومی)**
**موضوع:** رسیدگی به اتهام معاونت در قتل عمد و مخل نظم عمومی
**شماره دادنامه:** …
**رأی دادگاه:**
«در خصوص شکایت شاکیه (رعنا …) علیه خوانده (هادی … مشهور به ارباب هادی) دایر بر معاونت در قتل مرحوم آقاجان کُرده؛ با عنایت به گزارش ژاندارمری منطقه، شهادت شهود محلی و قرائن موجود مبنی بر تحریک عوامل مسلح و فراهمسازی مقدمات جنایت در شب عروسی؛
۱. دادگاه مستنداً به **ماده ۲۸ قانون مجازات عمومی**، نامبرده را به اتهام **معاونت در جنایت** به تحمل **پانزده سال حبس با اعمال شاقه** (حبس جنایی) محکوم مینماید.
۲. دادگاه با استناد به **ماده ۲۱ قانون مجازات عمومی**، متهم را به مدت ده سال از کلیه حقوق اجتماعی (شامل حق عضویت در انجمن ده و سایر مناصب محلی) محروم مینماید.
۳. با توجه به دیون متهم به خانواده مقتول و در راستای اجرای قانون مسئولیت مدنی، و با عنایت به وضعیت تغییرات ارضی در منطقه، اموال منقول و غیرمنقول محکومعلیه تا میزانِ جبرانِ دیه و خساراتِ وارده، توسط مأمورین اجرای احکام توقیف و به شاکیه (خانواده مقتول) تأدیه میگردد.
**تبصره:** در خصوص مباشرین اصلیِ قتل که متواری بوده و شناسایی آنان میسر نگردیده، پرونده مفتوح بوده و توسط دایره آگاهی ژاندارمری تحت تعقیب باقی خواهد ماند. امتناع محکومعلیه از معرفی مباشرین اصلی، قرینهای بر سوءنیت وی تلقی و در تشدید مجازات لحاظ گردیده است.»
—
### ۳. تحلیل تاریخی برای درک بهتر داستان
* **نقش ژاندارمری:** در دهه ۴۰، «ژاندارمری» مسئول امنیت مناطق روستایی بود. بنابراین در روایتتان میتوانید اشاره کنید که پرونده زیر نظر سرجوخه یا استوار ژاندارمری بوده است.
* **اصلاحات ارضی:** این حکم دادگاه در دهه ۴۰ نشاندهنده «پایانِ عصرِ ارباب» است. در گذشته (پیش از ۱۳۴۰)، اربابها در دادگاه محلی نفوذ داشتند، اما در دهه ۴۰، با حمایت دولت از دهقانان، اربابها دیگر قدرت مطلق نبودند. این دادگاه نمادی از **شکستِ قدرتِ فئودالیِ ارباب هادی** در برابر قانونِ مدرن است.
* **حبس با اعمال شاقه:** در آن دوران، برای جرایم سنگین تعبیر «اعمال شاقه» (کار اجباری در زندان) در احکام دادگاهها رایج بود که به حسِ «تنبیه» در داستانتان اضافه میکند.
این مستندات به داستان شما صلابت تاریخی میبخشد و نشان میدهد که «ارباب هادی» نه تنها در دادگاهِ اخلاق و داستان، بلکه در چنبرهی قانونِ همان دوران نیز گرفتار شده است.
بنابراین چه در قانون قدیم چه در قانون جدید حکم ارباب هادی معاونت در جرم بوده ومجارات تن چندان تفاوت ندارد
قسمت اول رعنا و پدیده قتل
پایان یافت
در قسمت دوم که در آینده تقدیم میگردد
زندگی رعنا بعد از بازداشت
ارباب هادی و تکلیف قسمت مفتوحه پرونده جنایی بررسی خواهد شد
حالا ترانه فولکوریک رعنا را اینجا برایتان میگذارم





ماجراجویی
سرگذشت رعنا دختر زیبای گیلک
آیناز برنجکار1398-09-106 نظر2k
رعنا از تصنیفهای فولکوریک گیلکی است که در سرتاسر گیلان خوانده و اجرا میگردد. خاستگاه این ترانه در شرق گیلان از سیاهکل تا اشکور میباشد. رعنا دختری خوش چهره و زیباروی بود و عشاق زیادی داشت. مضمون اصلی ترانه گفتگوی سرچوپانی با محبوب خود رعناست که البته به بهانه آن مسائل اجتماعی و سیاسی عصر هم در ترانه مطرح میشود.

تاریخچه شعر رعنا
زمان سرودن تصنیف با توجه به اشاراتی که در آن انجام گرفته، به نظر میرسد مربوط به اواخر دوره قاجار یعنی حدود سالهای ۱۲۹۵ تا ۱۳۰۰ خورشیدی باشد، داستان رعنا به سال های قیام میرزا کوچک خان جنگلی بر می گردد دورهای که هرج و مرج بر کشور حاکم بود، فئودالها و مالکین بر جان و مال مردم مسلط بودند، بیگانگان در امور کشور دخالت میکردند و حتی دستور میراندند، دزدان و سرکشان به حقوق مردم تجاوز نموده و شرایط سختی بر جامعه حاکم بوده است. ترانه رعنا محصول چنین دورانی است.
نام پدر رعنا حسن خانه سری اهل خانه سر اشکور علیا و شوهرش نوروز اهل کشایه اشکور بود، ولی شخص دیگری به نام سرگالش هادی سورچانی و به روایتی شخص سومی به نام کُردآقاجان عاشق رعنا شدند که موجب پیدایش اشعار و ترانههای سوزناک عاشقانه محلی فراوان در این زمینه گردید.
البته به نظر میرسد که ارتباط عاشقانه ما بین آقاجان و رعنا مقرون به صحت نبوده، بلکه رفاقت کُردآقاجان و هادی سورچانی با هم چنین تفکری را برای بعضی ایجاد کرده بود، سرانجام کار این دو تن (هادی و کُردآقاجان) به جایی کشید، که با مردم درگیر و کشته شدند. آنگاه رعنا و نوروز با هم عروسی کرده و تشکیل زندگی دادند، ثمره این ازدواج دختریست به نام صغری . آرامگاه رعنا در روستای کلایه در اشکور میباشد.
روایات دیگر
روایت است که رعنا توسط کرد آقا جان (از عیاران زمان خود) از روستایش دزدیده می شود اما بعد رعنا با او ازدواج می کند یک سال بعد کرد آقا جان در درگیری زخمی و سپس در اثر پرت شدن با اسبش به دره ای در جایی به نام كلرود [پلرود ] افتاده و کشته می شود و رعنا که خود را روسیاه می بیند از برگشتن به روستا احراز می کند این شعر توسط عاشق او سروده می شود. هر چند نمی توان صحت و سقم روایت یا جزییات را به قطعیت مشخص کرد اما از خود شعراطلاعاتی ازقبیل ازدواج رعنا با کرد آقاجان و سرودن شعر از زبان پسردایی او و همچنین عدم پذیرش رعنا در جامعه آنروز قابل استنباط است.
یک روایت دیگر از داستان رعنا :
رعنا دختری گیلک و بسیار زیبا بود که در شرق گیلان زندگی می کرد و کردآقاجان عاشقش میشه و با هم فرار میکنند. کردآقاجان عیار بود و از اربابان و ثروتمندان می دزدید و به فقرا کمک می کرد و اربابان هم همیشه دنبالش بودند تا دستگیرش کنند که البته با یاران زیادی که داشت این کار مشکل بود. تا اینکه بالاخره در درگیری ها کشته میشود.
شعر کامل رعنا

رعنا گونی مو دلیرم رعنای
اشکور باج بگیرم رعنای
رعنا تو که دونی مو گالشم رعنای
از گالشی جی دس نکشم رعنای
مختار خانکه سرگالشم رعنای
سالی صد من روغن کشم رعنای
جان من بگو مرگ من بگو رعنای
پارسال بیچاره تره چی ببو رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
رعنا تی تومان گِله کِشه ،رعنا
تی غصه آخر مَره کوشه ،رعنا
دیل دَوَستی کُردآجانه،رعنا
حنا بَنَی تی دَستانه،رعنا
جان من بگو مرگ من بگو رعنای
پارسال بیچاره تره چی ببو رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
آخه پارسال بوشوی امسال نِمَی ،رعنا
تی بوشو راه واش دَر بِمَی، رعنا
تی لِنگانِ خاش در بِمَی ،رعنا
جان من بگو مرگ من بگو رعنای
پارسال بیچاره تره چی ببو رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
رای اسپیلی سر به جیرای رعنای
قزاق بمای دست به تیرای رعنای
بزا آقا جونه چیپیرای رعنای
کورد آق جونی ایمشو میرای رعنای
اونی هفتمه کی بگیرای رعنای
جان من بگو مرگ من بگو رعنای
پارسال بیچاره تره چی ببو رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
رعنای بوشو تا لنگرود رعنای
خیاط بِدِی هیشکی نُدوت ،رعنای
خیاط وَچَی تَر کُت بُدوت ،رعنا
جان من بگو مرگ من بگو رعنای
پارسال بیچاره تره چی ببو رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
ایمساله سال بارونای رعنای
نامرد چقد فراوونای رعنای
ایمساله ساله شیطونای رعنای
آدم کوشی چی آسونای رعنای
جان من بگو مرگ من بگو رعنای
پارسال بیچاره تره چی ببو رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
گلونده رو اوخون درای رعنای
کوراب زرمخ اوخان درای رعنای
جنگل هنی شیرون درای رعنای
مرداکونه ژیبیر درای رعنای
جان من بگو مرگ من بگو رعنای
پارسال بیچاره تره چی ببو رعنای
رعنای می شِی رعنای
سیاه کیشمیشه رعنا







