مراد و غربت
به لطف می و ساغر خوش است روزگار ما
که رونق افتاده ست دگر بار در کار ما
ز باغ عمر جوانان ما گذشت صبا
گلی شکفت و شد امید گلزار ما
به دشت و صحاری چو لاله شد آشکار
شمیم او کند عطرآگین مزار ما
کنون که موسم گل است و بوی نو بهار
هوای خاک وطن کرد دل زار ما
دلم گرفت ز این غربت سخت و دراز
که تنگ دل شده ست عمر زمان شمار ما
نه دل خوش است مرا در این دیار غریب
نه مرهمی ست بر این زخم غم گسار ما
نشستم از پی آن که گذر کند رهروی
رساند از دلِ من پیامی به دیار ما
چو زاهد غریب مخور غصه به صد حیف
که باز آید آن مراد و شود یار ما
ـــ زاهد فخرآبادی


