ای مسیحای دلم شوری بده
در شبِ تارم مرا نوری بده
مولوی! امشب ز لطف آغاز کن
دفترِ اسرارِ دل را باز کن
تشنهام، از مثنوی آبی رسان
آن عطش بر جان بیتابی نشان
شمس شو، بر ظلمتِ جانم بتاب
زنده کن این ذره را در آفتاب
گفتیام: خامُش سخن از خود مگو
نور حق جوی و به جز حق کم بجو
مُهر بستم بر دهان، خامُش شدم
فارغ از سودایِ عقل و هُش شدم
گفتیام: عاشق شو و کم کن حذر
آتشی شو، در دلِ عالم شَرَر
گفتمت: آری! ز خود ببریدهام
جامۀ عقل از تنم برچیده ام
لیک ای مرشد! میانِ راهِ دور
گاه شد چشمانِ بینایم چو کور
پایم از سنگِ حوادث خسته شد
بر دلم درهایِ معنی بسته شد
لیک مولانا! گهی پایم به گِل
مانده و لرزیده این بنیادِ دل
گاه در زندانِ صورت بسته ام
گاه در زندانِ حسرت خسته ام
گرچه بال و پر شکستم بارها
زخمیام از نیشِ تیزِ خارها
سرد شد خاکستر، خاموشم بشد
آن نصیحت ها فراموشم بشد
باز اما نور عشقی شد پدید
آیه ای از عالمِ بالا رسید
گرچه میلنگم، ولی در حرکتم
تکیه کردم سوی این کم همتم
لیک در راهم، نمیمانم زِ پی
میروم افتان و خیزان رو به نِی
قطرهام، اما به دریا میروم
من به استقبالِ آنجا میروم
تا سحر پندم بده، مستم بساز
نیستم من، باز هم هستم بساز
تا نگردد «طائر» از ما شرمسار
خاکمان کُن، باز هم از نو ببار


